Le prime 200 righe.
مامان کجاست؟
پیامهام فقط یه تیک خورده، خونه مادربزرگم نیست، امتحان کردم.
من شما رو در، اه، مراسم میبینم.
باید به یکی بگیم. بابا!
من دیگه نمیتونم دوباره اینو تحمل کنم.
میدونم خراب کردم، انی. میدونم این آخرین فرصت منه.
یه آقا تو اتاق یک داریم که میخواد یه گمشدگی رو گزارش بده.
دوباره! ایشون مدیر مدرسه سنت بارتز هستن.
این کاملاً از رفتار معمولش دوره،
بیسابقه و در نتیجه فوری جای نگرانی داره.
اگه تو چند دقیقه میدونستی مشکلی هست،
چرا اینقدر طولش دادی تا به ما بگی؟
بحث اعتماد نیست.
کد رو نمیدونم چون نمیدونم.
من دیگه میرم.
چیه، گرت؟ چیزی هست که بخوای به من بگی؟
هشت ساله، انی.
اینجا کی باید به کی کمک کنه؟
انی؟
سارا؟
مایکل؟
مایکل، منم انی!
مایکل، دارم میام تو!
برداشتن وسایل 12 دقیقه دیگه است.
مایکل... اون باید پیش بره.
باید به من گوش کنی. نه، تو گوش کن.
قبل از اینکه در مورد اینا حرف بزنیم،
والدین و دانشآموزان، اونا نباید هیچی در مورد این بدونن.
در مورد چی؟ هرچیزی که پیدا کردی.
و کلی گِل آوردی روی فرش!
تکلیف امشب اون تاریخهای کلیدی دهه 1930 هستن، لطفا.
هرچی بیشتر خودمون رو مرور کنیم...
همه ساکت! بشینید.
بشین. سجویک، بشین.
خانم پالی کجاست؟
شعله زرد با شیر باز،
که به اکسیژن اجازه میده تا...
«چرا اونا میخوان تو خونه با من حرف بزنن؟»
خب، این تنها چیزی بود که گفتن،
که من باید هرچی سریعتر تو رو پیدا کنم.
سلام، تارا. سلام، جن. سلام.
سلام. سلام.
هرچی سریعتر که میتونستم و، اِم، تو رو برگردونم خونه.
باشه. ممنونم. باشه.
رئیس؟ صحنه رو تامین کردیم.
فقط منتظر پزشکی قانونی هستیم.
نه!
الان باید برگردی.
ولی حتماً تو همون جاهایی قدم بردار که قبلاً رفتی.
یک بار تمیزش کردم.
دی اکسید کربن، یا CO2،
از کدوم دو تا عنصر تشکیل شده؟
جناب، حواست باشه! تو کلاس کسی از پنجره بیرون نگاه نمیکنه!
خب، سرویسها پنج دقیقه دیگه می رسن.
پدر و مادرها میان.
بابا، چه فرقی داره؟ خب، اونا نباید هیچی از اینا رو ببینن.
اینا چه اهمیتی داره؟ چی...؟
چرا اون دستمال رو داری؟
خودشه. هنوز مطمئن نیستیم.
اونا اونو پیدا کردن.
نه، ما می دونیم که یک جسد پیدا کردن.
ما نمیدونیم که مادرت هست. دیگه کی میتونه باشه؟
زيرنويس از مهدي shine021
گــمــــشــــده
ظاهراً اون هنوز گم شده.
وای خدا، چند روزه که گذشته. همه اخبار در موردشه.
بیا تو، تئو. بعدا می بینمت مندی.
بعدا می بینمت. خداحافظ.
اونجاست. خداحافظ آقا.
دیلن. سلام.
می بینمت. می بینمت.
کالبدشکافی تا فردا انجام نمیشه،
ولی این یک قتل هستش که دنبالشیم. چیزی که من شنیدم.
من به این قضیه فکر می کردم.
اگر او رو خارج از محوطه پیدا کرده باشن،
ممکنه به مدرسه ربطی نداشته باشه.
چرا من بانک اطلاعاتی رو چک نکنم،
به قتلهای حل نشده دیگه نگاه کنم... نه.
ببینم آیا چیزی پیدا میکنم؟ آنی.
فکر نمیکنی باید انجامش بدیم؟
فکر میکنم باید انجام بدیم، ولی تو نباید انجامش بدی.
من تو رو اینجا می خوام.
می خوام که بیست و چهار ساعته تو اون خونه باشی،
و هر چیزی که می تونی پیدا کنی.
تنها وقتی که بیرون میری، لطفا، فرداست،
وقتی که اونها رو به سردخونه می بری تا یک هویت رسمی بگیرن.
الان دارم میام، بری. میخوای من باهات بیام؟
من اولین نفر بودم که صحنه جرم رسیدم، یادت میاد؟
من بهت گفتم چی میخوام، و اون اینه که اینجا بمونی.
این کاریه که یک افسر ارتباط با خانواده انجام می ده.
چی؟
'فکر میکنم فهمیدم. یه چیزی بود که آلانا گفت.'
'هفته آینده تولد ۷۵ سالگی ننه بزرگمه.' یادت میاد؟ این تاریخ مهمیه.
آره. پس امتحانش کردم.
تاریخهای هفته آینده رو بررسی کردم.
دوشنبه ۳۰ام، ۳۰ مارس ۱۹۵۱.
سهشنبه. ۵۱-۰۳-۳۱.
بعد وقتی چهارشنبه رو امتحان کردم...
اون رمزه.
و نکته عجیب اینجاست، همینطور که نگاه میکردم،
اون اصلا به مایکل زنگ نمیزنه.
اینقدر عجیبه؟
اونا زن و شوهرم. منظورم اینه.
اما اینجا رو ببین.
اون همیشه داره به این زن زنگ میزنه. «کلرس».
مکالمههای طولانی. بعضیهاشون یک ساعته.
پس من فکر میکنم اینو به ایوان نشون بدیم.
اون میتونه به کلرس زنگ بزنه.
میتونه بفهمه قبل از مرگ سارا
در اون چند روز در مورد چی حرف میزدن.
احتمالاً باید خودمون بهش زنگ بزنیم، نه؟
ایوان داره صحنه رو بازبینی میکنه. من الان با گوشی خودم این کار رو میکنم. ببین.
و بعد میتونیم گوشی سارا رو پس بدیم.
سلام. گروهبان کارآگاه، انی کسیدی هستم.
میشه لطفاً همین که اینو شنیدید به من زنگ بزنید؟ ممنون.
انجام شد.
زنی که... که با سگش از جلوی خونه رد میشد،
اسم اون ملودی هست.
یکی گفت...
یکی گفت ملودی کسی بود که مامان رو پیدا کرد.
انتظار داری من چیکار کنم؟
انتظار دارم چیکار کنی؟ انتظار دارم هیچ کاری نکنی.
هیچ کاری، یا گریه کردن.
واسه مامان.
خب، ما که نمیدونیم اون هستش، نه؟ معلومه که اون هستش. گفتن.
ما باید بریم و شناساییش کنیم.
فردا.
خب، اگه اونا لازم دارن که ما شناساییش کنیم،
نمیتونن صد درصد مطمئن باشن که...
بابا، این یه تشریفاته. اونا فقط نیاز دارن تأیید بشه.
اباتس لاج.
بله، سلام، مالکوم. ممنون که زنگ زدید.
خب، من و نوهت تو خونه امن هستیم.
ما هنوز مطمئن نیستیم، پس صبر کنیم و ببینیم چی میشه.
با این حال، من فکر نمیکنم که باید عجله کنیم...
نه، نیا اینجا.
خب، اولا، برای رانندگی یکم دیره، نه؟
نه، نه، من... مطمئنم که شما میتونید رانندگی کنید، من فقط...
خب، ساعت ده و نیمه، و من دارم ازت خواهش میکنم.
چشم، حتماً.
و البته که شما و وریتی رو در جریان میذارم، نگران نباشید.
بله، خب، شب بخیر.
'گلا خیلی زیاد بودن.'
شاید یه ذره. 'بیام ببرمشون؟'
نه، من همین الان بهشون رسیدگی میکنم، کرِیگ، تا تو دیگه راه نیای.
'ببین، پیامت رو گرفتم.
'متوجه شدم.'
فقط نمیخوام چیزی رو شروع کنم که مطمئن نیستم. همین.
'اینو درک میکنم. و کنفرانس خبری رو هم دیدم.
'کارا زیاده. ولی فقط میخواستم که در جریان باشی.
'کرِیگ استنهاپ برای قهوه های اضطراری
'و تیکه های گرون کیک تو کافه های بریستول که خودت انتخاب میکنی، در دسترسه.'
او الان کجاست؟
'هر وقت لازم شد.
'با این اطلاعات هر کاری میخوای بکنی بکن.
'روز خوبی داشته باشی.' همچنین.
صبح بخیر.
سردخانه توی جایی به اسم «فلکس-بورتون»ـه.
حدود 15 دقیقه با اینجا فاصله داره.
بعد از اینکه کالبدشکافی تموم شد،
اون موقع ازتون میخوان که شناسایی رسمی رو انجام بدین.
تو و مایکل.
آلانا، هر چی زودتر انجامش بدیم، زودتر خلاص میشیم.
بابات کجاست؟
کجا فکر میکنی؟
یه یادآوری سریع
اونایی که توی کلاسهای مرور ششم نیستند،
یا باید توی مسابقات صحرانوردی باشن، یا تمرین راگبی برای تیمهای بزرگسالان،
یا روی پروژههای فرهنگیتون کار کنند.
اوه، لطفا سر جاتون وایسید. کارم تموم نشده.
امروز صبح...
من داستان ایوب یادم افتاد.
ایوب، مردی موفق، ناگهان توسط خدا به سختیهای زیادی دچار شد...
ولی اون هیچ توضیحی نداشت که چرا.
اینکه چی کار کرده بود که مستحق این بود.
اما اون مقاومت کرد.
و با مقاومت، پیروز شد.
او ثابت کرد که به اندازه کافی خوب بود.
همینطور که وارد این دو هفته آخر سخت ترم میشیم،
با امتحانات و بازیهای راگبی و مصاحبههای دانشگاهی،
میخوام که اون رو به یاد داشته باشید.
به کاری که کردید ایمان داشته باشید.
شما به ما نشون میدید که واقعا کی هستید.
حالا... مثل هر صبح، ما چطوری خارج میشیم؟
لیلی سالیوان؟ به شکلی منظم و مرتب، آقا.
به شکلی منظم و مرتب. بفرمایید.
چیزی در مورد مادرتون شب اتفاق نیفتاد؟
چیزی که تا الان به ما نگفتین...
شاید چون فکر نمیکردید مربوط باشه، یا...
شاید اون رو به بهترین شکل نشون نده؟
این یعنی چی؟
خب، یه چیزای خاصی هستن، مگه نه؟
تو همه خانوادهها، تو همه روابط.
ما وقتی بیرونیم همونی هستیم که هستیم،
وقتی خودمونو به دنیا نشون میدیم.
اما خونه، میدونین...
گاهی وقتا، چیزا فرق دارن.
شاید یه چیزی درست نبوده.
واقعا؟ مثلا چی؟ نمیدونم. برای همین دارم میپرسم.
شاید بتونی به ما کمک کنی تا بفهمیم چی شده.
No comments yet. Be the first to leave one.