Le prime 200 righe.
تیم ترجمه فارسی سابتایتل با افتخار تقدیم می کند
داستان زندگیه من،داستان آدماییه که توش زندگی میکنن
هیچگاه به خوش شانسی الان نبوده ام
در این محل زیبا ،با آبی گوارا
و چمن و آفتاب
داستان من ،داستان اعتماد کردن و خیانته
و یادگیریه اینکه دوباره اعتماد کرد
همه چیز رو بیاد میارم
من پیشتم،دوشس
میخوام کمکت کنم
زود باش،رفیق قدیمی
یالا،زور بزن
!زور بزن
اون بیرون هوا برام سرد و روشن و عجیب غریب بود
ولی بعدش مادرم منو بوسید
دوست داشتم همیشه نزدیکش باشم
یکم اونورتر آره خودشه
اوایل،تا جاییکه میتونستم نزدیک مادرم میموندم
یک هفته که گذشت،من هنوزم نزدیک مادرم بودم
ولی شروع کرده بودم به داشتم ایده هایی که چه کارایی میتونیم انجام بدیم
بیشتر وقتا،مادرم فقط همونجا سر جاش می ایستاد
!بجنب دیگه
!بزن بریم
یالا،یالا،هی
از اینکار خوشم نمیاد
!اصلا از اینکار خوشم نمیاد
باهام لجبازی نکن
همه چیز داره تغییر میکنه
حتی منم دارم تغییر میکنم
زود باش
یک پوشش مشکی داره حالت بچگیم رو از بین میبره همه این اتفاقها خیلی سریع داره میوفته
وقتی سه سالم شد
اربابم منو برای یکسال پیش یک گله کُره اَسب دیگه فرستاد
دیگه وقتش رسیده بود
تعلیم دیدن
لجام زدن اولین قدم بود
میله های وحشتناک سخت وفلزی،بین دندونها و انتهای دهان
اگه هیچوقت یکیش رو توی دهانت نزاشته باشی هرگز نمیتونی تصور کنی چه چیز وحشتناکیه
!اما خدایا بابت جوها ممنونم
وقتی داری میخوریشون،اون لجام کثیف و سرد از یادت میره
مزه مزخرف فلزات
جوهای لذیذ
جوهای شیرین
جوهای تُرد و دوست داشتنی
جوهای زیبا
جوهای خوش آب و رنگ...اوه
چیه؟فقط یه زینِ
این زین داره خفه ام میکنه
هنوز میتونی حرکت کنی،قول میدم
هیچکس نمیتونه با این راه بره
!اون جوها رو برگردون اینجا
اولش،کفشای آهنی که برام ساخته بودن سِفت و سنگین بودن
"من گفتم"نه"...ولی اون میگفت"برو
یالا
...زمانی رسید که فهمیدم ،من و اون
وقتی جفتمون به یکنفر تبدیل میشیم
میتونیم کارهای باشکوه و بی نقصی انجام بدیم
حالا وقتش رسیده بود تا به خونه جدیدم برم
...مادرم بهم افتخار میکرد
و تشویقم میکرد
اون میدونست که اربابم فقط اجازه میده که پیش آدمای خوب برم
ولی دلم براش تنگ میشد
طولی نگذشت که مردی آمد و من را با خودش به "بارتویک پارک" برد
تا با خانواده "گوردون" زندگی کنم
فقط یه لحظه،مولی
!از روی اون اسب پیاده شو بدو،مری...سریعتر-
لطفا داخل منزل بمونید.شما هنوز خیلی ضعیف هستین
نمیخوام استراحت کنم میخوام ببینمش
اون فقط یه اسبه،نه چیز دیگه ای نه چیز بیشتری،قول میدم
!چه اسب زیبایی
زیباییش ،زیباییه کاریه که انجام میده چطور بود،جان؟
عالی،قربان
توی جنگل داشتن شکار خرگوش میکردن و صدای شلیک تفنگها میومد
ولی اون فقط حرکت میکرد و نگاه میکرد و حتی اندکی هم از مسیرش منحرف نشد
راست میگه،رفیق جوون؟ اسمشو باید چی بزاریم؟-
بعد از صرف چای دربارش تصمیم میگیریم الان تو باید بری استراحت کنی
رنگش مثل درخت اِبونی میمونه،مشکی
اِبونی
اِبونی
ولی اینجوری مثل "بونز"بنظر میاد
ببرش توی اصطبل
بروی چشم،قربان
"اسمش رو میزاریم "بلک بِرد مثل اون اسب قدیمیه عموت...چطوره؟
ولی بلک برد زشت بود خیلی هم بدخلق بود
صبر کن.تو قبلا یه چیزی صداش کردی ببخشید؟-
"زیباییش ،زیباییه کاریه که انجام میده" این که اِسم نیست-
چرا،هست زیبا
"زیبای مشکی"
...یه اسم جدید،یه خونه جدید
و یک اصطبل پر از اسبهایی که باید ملاقات میکردم
اون ماده اسب حالا خوب میشه
اون بد اخلاق بود
اون بدخواه بود
اون شرور بود
اون زیباترین مخلوقی بود که تا حالا دیده بودم
از آلفرد متنفرم
منم همینطور
!منو بزار پایین
!اسب تنبل
تکون بخور
بس کن دیگه
!راه برو
!مریلج
زود باش،مریلج !بدو
!همینطور بدو،مریلج
مال من چی؟
مال منم باز کن
مریلج
واقعا که اسم کاملی برای همچین موجود کوچکیه
!ولش کن
واو...بیا کنار جو
بهتره که بزاریدش بعهده "جو" جوان،ارباب آلفرد
اون باید تمرین کنه
کارت رو ادامه بده.بچرخونشون
بابت کمکتون ممنونم،ارباب
فکر کنم الان موقع صرف چای باشه،مگه نه؟
بله،فکر کنم همینطوره
وقت چایه،دخترا جسیکا،مولی...راه بیوفتین
چقدر خوب شد وقتی میخواست اذیتش کنه،جان رسید
آره،همینطوره
جو قلب مهربونی داشت
ولی اصلا بنظر نمیاد
دیگه وایسین،میخواین؟
دیگه ندوید...کافیه
همگی...یالا
عجب جای شگفت انگیزیه
منو طلسم کرده بود
میدونستم که یه جادویی بینمون وجود داره
هی،یه ثانیه صبر کن
معلومه داری چیکار میکنی؟
خواهش میکنم
هی،آروم باش "جینجر"،آروم باش
اون چش شده؟ احتمالا اذیتش کردن-
اگه باهاش خوب رفتار کنیم و نوازشش کنیم ،مطمئنا آروم میشه آروم باش
برش گردون داخل
مهربانی کردن با اسبها آرومشون میکنه،جو
بدرفتاری داغونشون میکنه
ببرش تو دیگه،زود باش
نمی تونم
البته که میتونی
هیچوقت میتونم محبتش رو بدست بیارم؟
...هنگامی که به تپه رفته بودیم
...بجای اینکه آهسته حرکت کنه و بزاره کار خودم رو بکنم
بی درنگ وزنش رو مینداخت گردن من و خودش کنار میکشید
قدم هامون خیلی عالی با هم هماهنگ شده بودن
مطمئن بودم که بعدها،همه چیز بینمون عوض میشه
و عوض شد...
همه چیز بدتر شد
حالا دیگه کاملا منو نادیده میگرفت
!جست و خیز میکردم...تا آسمون می پریدم
هر کاری رو برای جلب توجهش امتحان کردم
...اگر چه که جدید بودم ولی
اِسکوآر و جان بهم اعتماد داشتن که سالم و سلامت از شهر برشون میگردونم
مهم نبود که چه طوفان وحشتناکیه
شاخ و برگهای جنگل سعی داشتن متوقفم کنن
!باران هم باعث میشد چشمهام مثل نیش هزار تا زنبور بسوزن
به حرکت ادامه بده،زیبا
پل خراب شده بود
ولی بنظر امن میومد
وقتی به وسطاش رسیدم،متوجه شدم که یه جای کار میلنگه
زیبا،برو جلو
حرکت کن
همه چیز درون من فریاد میزد که بیشتر از این جلو نرو
!حرکت کن
دوست داشتم ازش اطاعت کنم،ولی اون اشتباه میکرد
میدونم رفیق،میدونم
نه،چطور باید حالیت کنم؟
نباید به اونجا نزدیک بشیم
یالا،زیبا
بخاطر من
تکون نمیخوردم
سعی داشتم بهش بفهمونم
!کافیه
!جان
نمیدونستم تا چه مدت میتونستم نگهش دارم
!باید نگهش میداشتم
خدا حفظت کنه،زیبا
جان
چی شده؟
من حالم خوبه،بانو
من باید از اون اسب مراقبت کنم
لازم نیست باید فورا بری داخل
اما زیبا به مراقبت احتیاج داره
من مراقبش هستم،عمو جان
بسیار خوب.نشون بده که چی بهت یاد دادم،جو
جو...نه
اون نمیدونه باید چیکار بکنه
بدن خیس و بارانی باعث شده بود تا مغز استخونم یخ بزنه
نیازی به پتو نداری
داری از گرما می پزی
من پتوم رو میخواستم
من کُلی پتو لازم داشتم
آب یخ به جون معده ام افتاد انگار که داشتن به شکمم لگد میزدن
ولی خیلی تشنه ام بود
...روز بعدش
مریض شده بودم
جینجر تمام شب بالای سرم ایستاده بود
احساس تاسف بخاطر من ،نرمش کرده بود
اوه ،خدای من
اوه،زیبا
No comments yet. Be the first to leave one.