Le prime 109 righe.
ارباب، متأسفانه باید اعلام کنم تلاشمون برای ساخت درگاه مجازی دوباره شکست خورد.
ساکت شو، کان!
نمیخوام از شکست چیزی بشنوم.
میخوام از این دنیای مجازی آزاد شم!
به اندازهی کافی اینجا گیر افتادم.
برای احیای فوت من باید توی دنیای واقعی باشم
و مسئولیت اینکار با توئه.
بله ارباب، متوجهم، اما...
اما چی، کان؟
سرورم، ما یهسری پسرفتها داشتیم.
- لاکپشتها... - لاکپشتها؟!
بعد از اینکه حسابشون رو برسم دیگه نمیتونن دخالت کنن.
همینجا توی دنیای مجازی براشون یه هدیهی خوب تدارک دیدم.
بعد از اون، لاکپشتها رو میفرستم برات.
آره، خیلی زود لاکپشتها خادم من میشن.
۱۴۰۲/۰۶/۱۴ ۲۰۲۳-۰۹-۰۵
«فصل: ۷ قسمت: ۳» «بحران هویت»
خب اپریل، نظرت چیه؟
مشکلی میبینی؟
مشکل؟ اصلاً.
فکر همهجاش رو کردی.
این تجهیزات واقعاً حرف ندارن.
سفر به فضای مجازی؟ محشره.
چی بگم والا.
اون همه دیجیتالی شدن باز غیردیجیتالی شدن...
هنوز هم مور مورم میکنه.
من هم همینطور. ولی همین که میدونم وقتی میریم
اپریل اینجا مواظبه، باعث میشه حس کنم...
حسابی خیال لاکت راحته؟
نه دقیقاً ولی آره، یه همچین چیزی.
نه! این دیگه زیادیه!
یالا سرلینگ، قلقش داره دستت میاد.
داری میری هاکی، سرلینگ؟
با خواست خودم نه!
وقتی که خاموش بودم این مردک به پاهام اسکیت وصل کرد.
ایدهی خفنیه، نه؟
گفتم بهتره سرلینگ یهچیز بهدرد بخور یاد بگیره...
مثلاً ورزش.
همین که با این لاکپشتها توی این زمان چندشآور گیر افتادم بس نبود
حالا باید این حقارت هم تحمل کنم!
بله، بفرمایید به رباته بخندید.
بگذریم...
بچهها، مواظب خودتون باشید.
همیشه هستیم.
مخصوصاً حالا که شردر کله حلبی اونجا داره ول میگرده.
درسته، اما تا وقتی که دادههای استاد رو برنگردوندیم
باید این خطر رو به جون بخریم.
همونطور که گفتم...
مور مور میشم.
وقتشه بریم.
باید خیلی جاها رو بگردیم.
پس خوب شد که این ماشینهای مجازی فوق سریع رو داریم.
خبری از شردر نیست...
البته فعلاً.
یهچی پیداش شد.
من هم دارم میبینم.
ممکنه چندتا از دادههای استاد اسپلینتر باشن.
برید دنبالش و حواستون جمع باشه.
از اون طرف!
بالای بالا!
این دیگه چیه؟
قلهی اورست مجازی؟
چه منظرهی خوبی.
پس وقتی گفتی بالای بالا شوخی نمیکردی، دانی!
بیاید، یهذره بیشتر نمونده.
وقتشه ببرمشون یهجای امن.
آفرین دانی.
بریم ببینیم باز هم پیدا میکنیم یا نه.
صبر کنید بچهها.
پایینتون رو نگاه کنید. شما هم میبینید؟
چی رو؟ سقوط به ته دَرهی نابودی و مرگ؟
نه، یه تودهی بزرگ انرژی اونجا هست.
داره دقیقاً میاد سمتتون!
من که چیزی نمیبینم.
تقریباً رسیده بالای سرتون.
وقتشه بیارمتون بیرون.
یه اتفاقی افتاده.
سرلینگ، سیگنال درگاه مجازی رو تقویت کن.
من زیرفرکانسها رو تغییر میدم.
هدف رو روشون قفل کردم.
از اونجا میارمشون بیرون.
حالِتون خوبه؟!
اونجا چی شد؟!
موش زبونتون رو خورده؟
کیسی، چی شده؟
نمیدونم والا!
شاید بهتره بری لباس مخصوصت رو بپوشی.
آره انگار.
سربازان فوت...
به خونهی جدیدتون خوش اومدید.
میگم نمیدونم!
پابهپاشون دنبالشون بودم
بعد یهو غیبشون زد.
من و سرلینگ یهکم روی مختصاتی که توی فضای مجازی بودن تحقیق کردیم
و یهچیزی سر جاش نیست.
من میرم باز هم دنبالشون بگردم عزیزم.
باشه، اما مواظب باش.
بچه شدی؟ تا حالا دیدی من توی دردسر بیوفتم؟
وایسا، نمیخواد جواب سؤالم رو بدی.
همونطور که گفتید شد، ارباب شردر.
لاکپشتها حالا خادم شما هستن.
اما ارباب، بهتر نیست همین حالا نابودشون کنم؟
نه، کان.
میخوام ازشون ضد دشمنهام استفاده کنی.
تحقیرشون کن.
بفرستشون به خطرناکترین مأموریتها.
از این مضحکتر نمیشه که زندگی سخیفشون...
با بردگی برای من به پایان برسه.
بچهها؟
No comments yet. Be the first to leave one.