Le prime 200 righe.
(این سریال ساختگی بوده و تمام شخصیت ها، سازمان ها و اتفاقات به دور از اتفاقات تاریخی میباشند)
خیلی چیزها رو بهت مدیونم
...هروقت که می خوام از اینجا برم
مدام به تو فکر می کنم
چون اون موقع دیگه هرگز نمی تونم ببینمت
بله. اون رو من نوشتم
واقعا اونها رو تو نوشتی؟
ملکه نبوده؟
ملکه که توی ضیافت بودن
...پس دلیل این که از
انگور وحشی، سوزن برگ کاج و هلو در خوراک ها استفاده کردی چی بود؟
چون الان فصل هلوئه
به زودی فصل انگور وحشی می رسه
و سوزن برگ کاج هم که همیشه فصلشه
مان بوک
توی چشمهام نگاه کن و حرف بزن
ملکه میخواستن کمک کردنشون به شما رو مخفی نگه دارن
الان دیروقته. بهتره فردا برگردین
تو دیگه برگرد به اقامتگاهت
...من باید بفهمم چرا بهم کمک کرده
و منظورش از این که بهم خیانت می کنه چیه
هوا که روشن ش به پادشاه اطلاع میدم
شب براشون اتفاقی نمیوفته؟
عجله نکن. ممکنه تله باشه
یه وقتایی هم هست که مثل بچه ها اروم می خوابی
نفهمیدم کی خوابم برده
داشتی منو تماشا می کردی؟
چرا همیشه این کارو میکنی؟
نگرانم میشی، سعی می کنی درکم کنی
بهش که فکر میکنم میبینم، تو اولین نفری هستی که وقتی اومدم به قصر دیدم
خیلی چیزها رو بهت مدیونمی
...هروقت که میخوام از اینجا برم
مدام به تو فکر میکنم
چون اون موقع دیگه هرگز نمیتونم ببینمت
هونگ یون
انگار خیلی ورزش می کنی
...خیلی یهو گنده شدی
حتما دارم خواب میبینم
دفعه ی قبل هم هونگ یون و معشوقه ها
توی خوابم تبدیل به اون شدن
بیدار شدی؟
یعنی چی؟ چه خبره؟
چی شده؟ کی جرات کرده ملکه ام رو اذیت کنه؟
تو. خود نکبتت بودی
چرا صورت اون یهو شکل تو شد؟
چی؟
رک و راست بهم بگو
دیشب بینمون چه اتفاقی افتاد؟
میخوای چه قدر رک و راست باشم؟
هیچی رو جا ننداز و همه چی رو بهم بگو
وای خدای من، چه درخواست عیبی
...خب اگه اینطور میخوای
دیشب، زمانی که مهتاب آسمون رو روشن کرده بود
دست هامون آروم هم رو لمس کردن ...بعدش هم آتیش بازی
هیچی نگو! اگه بگی میکشمت
...این
هنوز تازه اولش بود ملکه ام
ملکه ی من
وای
...چرا حس میکنم
که تنها رهام کردن؟
ای خدا
خواجه اعظم
هونگ یون. هونگ یون
تو دیشب کجا خوابیدی؟
توی اقامتگاه خودم، بانوی من
...یعنی من و چول جونگ واقعا
همه اش خواب بوده
دیدم عکس پادشاه در حال سوختنه
و به نظر خیلی هم واقعی میومد
بعد از اتفاقی که با اون فالگیر افتاد
دیگه نتونستم درست و حسابی طالعم رو ببینم
یه چیزی به نظر خیلی شوم میاد
بانو هان، من باید درست و حسابی طالعم رو ببینم
بانوی من. این کار دوباره دردسر درست میکنه
یه راهبی رو میشناسم
چون به چشم بقیه مشکوک نمیاد، پس مشکلی نیست
زمانی که اولوکیتشوره در حال ...فراگیری ژرفای فراسوی فرزانگی بود
...پنج سکانا تذهیب کرد و دید که همه شون خالی هستن
چی میبینین؟
قصر رو غرق در خون سرخ میبینم
خون سرخ؟
...امروز یک نفر
در قصر میمیره
اون کیه؟
نمیدونم کی
اما یه زنه
یه زن؟
...نکنه
من باشم؟
برام یه طلسم بنویس. یه چیزی که ازم محافظت کنه
من غیبگو نیستم
باید یه راهی باشه
اگر اصرار دارین
پیش بودا صدقه بدین
حتما. هرچقدر که بخوای صدقه میدم
...زنی که توی قصر میمیره
نباید من باشم
لعنتی
نتونستم چیزی که میخواستم رو از ملکه بپرسم
ای خدا
برمیگردم به تالار دجوجون
عالیجناب
مشکوکه
تازه با توجه به این که یکدفعه هم غیبش زد
همینه
خودم می تونم یه تصویر کلی ازش بکشم
اینه
درسته. خودشه
داره واضح تر میشه.. درسته
نه! این نیست
...صورتش
این صورتشه
فرمانده هونگ
کل راه رو تا اینجا با گریه اومدی؟
نازی نازی
نازی نازی
چرا به این فکر نکردم که ممکنه اون دوستم نداشته باشه؟
...چرا این همه روز رو با خودم درگیر بودم که
باید عشق رو انتخاب کنم یا خانواده ام رو؟
...بزرگترین مانع در عشق
...چیزی نیست به جز
تصاحب قلب کسی که دوستش داری
دلیلش چی بود؟
...گفت
دوستت ندارم
چی؟
با اجازه
بانوی من
حداقل بهم بگو چرا
چرا من رو دوست نداری؟
...من
از مردهای بلند پرواز خوشم نمیاد
نازی نازی
وای، چه غم انگیز
...عشق معمولا با اشک شروع میشه
و اینجوری با غم تموم میشه
...ولی - وای ترسیدم -
خبرهای خوب هم دارم
حال پادشاه بهتر شده
که یعنی دعاهام جواب دادن
مطمئنم که چیز دیگه ای هم شنیدی
ارباب کیم جوا گون به خاطر اون حادثه از مقامشون برکنار میشن
من پادشاه رو دوست دارم، اما برای ارباب کیم هم احترام زیای قائلم
قلبم دو نصف شده
تو که تاحالا پادشاه رو از نزدیک ندیدی پس چرا دوستش داری؟
چون ایشون بهترین دوست توان
تو آدم خوبی هستی
پس دوستت هم باید آدم خوبی باشه
از خدا از دست تو
داشتی هشت پا میکشیدی؟
منظورت از هشت پا چیه؟ این آدمه
واقعا؟
اگه به جزئیاتش دقت کنی خیلی هم خوب کشیدم
این باید چشمهاش باشه - دهنشه -
این دهنشه؟ - لبهاش رو نمیبینی؟ -
هیچی بهتر از خوندن طالع توی صبح نیست
بانوی من، معشوقه سلطنتی اینجا هستن
خدای من
صورتت یک شبه چقدر افسرده شده
انگار که پادشاه هنوز به هوش نیومده باشن
ملکه چی شد؟
...از استفاده ی بزرگتری که داشت گذشتم
و کاری که تو خواسته بودی رو کردم
...مطمئنم که اون رو
توی اقامتگاهش پیدا میکنن
پادشاه دیشب رو با ملکه گذروندن
به محض خوب شدنشون؟
...با این حادثه یک بار دیگه متوجه شدم که
اگه پادشاه رو از دست بدم، منم میمیرم
...ممکنه زنی که امروز میمیره
...احیانا
میخوام بمیرم
باید خودمو بکشم؟
شاید اگه بمیرم حس بهتری داشته باشم
منو ببخشید بانوی من، منو ببخشید
من همه چیز رو انکار کردم
اما پادشاه خیلی مطمئن بودن
چی؟ چی داری میگی؟
چیو چی میگم؟
بوی سوختگی رو حس میکنی؟
کیه؟ کار کدوم یکی از شماهاست؟
کجا میری؟ - عه صبر کن -
بانو چوی
...من آخرش
همه چیز رو بهشون گفتم
جداً؟
پس خلاصه اش کنیم
...پادشاه دیشب بعد از حرف زدن با تو اومد پیش من
و تمام این گندکاری ها راه افتاد، آره؟
من همچین حرفی نزدم
...پس مقصر تمام این سردرگمی من
تویی آره؟
چی؟ چرا احساس میکنین گیچ شدین؟
...تو
قطعا خوب بود
شایدحتی بهتر از قبل بود
به خاطر همینه که داره دیوونم میکنه
چرا خوشم اومد؟ این نمیتونه اتفاق بیفته
پس روح درون بدن، مالک اون نیست؟
No comments yet. Be the first to leave one.