Le prime 166 righe.
گویی انسانیت میرفت تا توسط .شیاطین نابود شود
.اما شخصی همه را نجات داد
،او را پادشاه شیاطین خواندند .و تبدیل به افسانه شد
چشم خورشید نیمهشب ،به جنگل جادوگران رسیدند
.و به دنبال سنگ جادو هستند
پادشاهی الماس که میخواست از آشوب ،ایجاد شده سوءاستفاده کنند
.به دنبال یافتن راز ملکهی جادوگران بود
!یک میلیون لیزر
!انگار باید این خانمی رو اول بکشم
!نکن
.من آموزههاتون رو درک کردم
مارس که شاگرد سابق فانزل ،و همچنان در ارتش پادشاهی الماس بود
.طرف فانزل را گرفت
چرا داری ازمون محافظت میکنی؟
.همون طور که لادروس گفت، ما خائن هستیم
...و تو هم حافظهت رو از دست دادی
.نگران نباش. من طرف تو هستم، استاد
!بفرستش این طرف
!نمیدونم جریان چیه، ولی باشه
،اما با استفاده از شمشیر ضد جادوی .آنها با موفقیت لادروس را شکست دادند
اما لحظهای که تصمیم به کشتن فانا ،از چشم خورشید نیمهشب گرفتند
...که با طلسم نوئل ضعیف شده بود
!فانا
!منم! منم
منو نمیشناسی؟
شاگردم فاناست؟
،فانا که حافظهاش را از دست داده بود
در سردرگمی بیشتری فرو رفت ...و سعی در خود نابودی داشت
.همه چیز باید... فقط ناپدید بشه
.آستا و مارس برای اینکه جلوی او را بگیرند جان خود را بخطر انداختند
!بیا با هم بریم دنیا رو ببینیم
.باشه
.قول دادی، مارس
.فانا خاطرات خود را به دست آورد
کسانی که به همدیگر نیرو میدهند
!ایول
.آستا
.بدون تو نمیتونستم از پسش بر بیام
.مرسی
هیچ نیازی نیست که ضعیف .داخل میدون جنگ بمونه
.من برای نابودی افرادی مثل تو بدنیا اومدم
...تو سر راهمی
!گمشو
،ضعیف نابود خواهد شد .و فقط قوی زنده میمونه
!کسی به سادگی تو نمیتونه در برابر من برنده بشه
!این تمام قدرتت بود
!خوشحالم که تونستی دوست کودکیت رو نجات بدی
اون دوستته، مارس؟
!وااو! پس داخل دنیا یه دوست پیدا کردی
...نه، دوست که
!آره، دوستای خوبی هم هستیم .ولی یک بار با هم سر جنگ داشیم
...اخخ
!خیلی سفت بود
.خوشحالم تو هم آروم شدی
ولی یهو چت شد؟
ای احمق اسگل نادون. چرا هر بار باید اینقدر فاز الکی درست کنی!؟
بدنیا اومدی که هی تلاش کنی بری اون دنیا!؟
!همیشه که لخت و پتی
.تو دانشآموز فوقالعادهای هستی
.ممنون، استاد
!استاد فانزل
.قدرت شماها برای محافظت از دیگرانه
.هرگز فراموش نکنید
!بله، استاد
.چقدر خوشحالم که هر دو زندهاید
پس به زور چیزی یادت میاد؟
.بله
...بعد از تمرین نهایی، من
اصلا باورم نمیشه که .هنوز داره نفس میکشه
این قدرت جادوی ققنوسه؟ ...یا نکنه
.خیلی محشره
.یک سنگ جادو هم به فانا خواهیم داد
.چه ناامید کننده
،نه تنها نتونست جادوش رو ببره بالا .بلکه چیزی هم براش نمونده
.فکر کنم اون آخرین اونسش بود
.خلاصش کنید .دیگه به دردم نمیخوره
.ای بیچاره
...دوست قدیمی من
.درست مثل همون خیلی وقت پیش
.انسانها حتی به خودشون هم رحم نمیکنند
.هر طور راحتی، نابودشون میکنم
.ولی... به جسمت نیاز دارم
!به زندگی ادامه میدی
.هیچ خاطرهای بعد از اون ندارم
.انگار که یک نفر دیگه وارد جسمم شده
...انگار که داشت کنترلم میکرد
.تنها چیزی که یادم میاد نفرت شدید اون شخصه
اون چشم سوم و گوشهای نوکتیزی که داشتی؟
.واقعا متاسفم .هیچی دربارشون نمیدونم
این همه زجر کشیدی؟
...نمیدونستم و
.مارس، نیاز نیست حس بدی نسبت به چیزی داشته باشی
.آخه، تونستیم همو دوباره ببینیم
.درسته. دیگه هرگز رهات نمیکنم
.آره... بیا دیگه از هم جدا نشیم
...آ آره
وای وای! اینا رو نگاه چه بساطی دارن؟
.عین سنگ شده بدنش .چه ناناز
دوستای دوران کودکی که با یک تراژدی ...از هم جدا شدن و سرنوشت دوباره به هم رسوندشون
!عالیه
!واااو، اون داره شلوغش میکنه
چی شده، فینرال؟
!حسودیم میشه و بهشون غبطه میخورم و ناامید شدم
هان؟ مگه دوست دورهی کودکی نداری؟
!نه! من چنین دوست خوشگلی از بچگیم ندارم
!نه! نه! نه! حتی یکی، تف
!من از بچگیم کلی دوست دارم
!خیلی هم دارم
!محض اطلاعت، اصلا حسودی نمیکنم ها
پ چرا میای کتک میزنی؟
!من اشرافزادهم
بهر حال، چرا چشم خورشید نیمهشب اومد جنگل جادوگران؟
هنوز یه میل قوی به بازیابی .سنگ جادو تو سرم هست
سنگ جادو؟
پس یعنی یه سنگ جادو تو این جنگل هست؟
!زود باشیم بریم ملکهی جادوگران رو ببینیم
نه، قبلش باید دومینا، ماریلا و .جادوگرای زخمی رو نجات بدیم
این کی دیگه چیه؟
...امکان نداره! قدرت جادوییش باید رفته باشه
!بچهها، فرار
.پسر، چه جادوی شدیدی بود
.خیلی طول کشید که همش جذب شد !ممنون بابت تهبندی
.باید اقرار کنم، فکر کردم میمیرم
لادروس... جادوت باید الان .ته کشیده باشه
.همش رو دفع کردم، و بعدش پسش گرفتم
،خیلی زیاد به شناسایی جادوت .اعتماد داری، اسی
...ولی واقعا چرا شماها دائما
خودتون رو برای نجات بقیه به خطر میندازین؟
...م مارس
!برای همین موضوع در نهایت تو رو میکشم
.خب خب، یه موجود عجیب اومد تو کار
،این هیچ ربطی بهت نداره پس میشه گم بشی؟
!خیلی هم به من ربط داره
...اون
!دوست منه
...واقعا چرا شماها
این قدر برای نجات هم جونتون رو بخطر میندازین؟
...م مارس
!برای همین در نهایت تو رو میکشم
.خب خب، یه موجود عجیب اومد تو کار
،این به تو ربطی نداره میشه گمشی؟
!خیلی هم به من ربط داره
...اون
!دوست منه
...آستا
!مارس
!باید یک طلسم ریکاوری استفاده کنم
نمیتونم هیچی انجام بدم؟
سر بدنم چه بلایی اومده؟ جادوم رفته؟
!طاقت بیار! این یارو رو سرویس میکنم
واااو، وایسا ببینم! تو همون یارویی، آره؟
.همون شوالیهی ضد جادو
.خیلی حقارتت رو حس میکنم، پسر
.منم بدون هیچ ویژگی جادویی بدنیا اومدم
،حتی وقتی بچه بودم .همه مسخرهم میکردم و میگفتن پوچم
.ولی دنیا رو ببین که تو از منم بیخاصیتتری
چی گفتی مسخره!؟
.برات دلم میسوزه
!پس یکم از جادوت بهم بده
.اگه میشد که میدادم
.آهان، فهمیدم
.بفرما. اگه رسیدی همش مال تو
!چه واکنش عالیای .بنظرم همکارای عالیای میشیم
میخوای بیای تو تیمم؟
.تو رو میذارم دست راستم باشی
.برات با ارتش الماس هم صحبت میکنم
No comments yet. Be the first to leave one.