Le prime 200 righe.
فردا نمیتونم باهات بیام
چی؟ واسه چی؟
تا اطلاع ثانوی حبسم کردن
چطوری تنبیه شدی؟
مامانم کتابها رو پیدا کرد و بعدش قاطی کرد
مجبورم کرد پسشون بدم
فکر کنم ترجیح میداد تو اتاقم علف پیدا کنه
تا یه کتاب درباره «اشلند فالز»
واقعاً که مسخرهست
خب، چیکار کردی؟
پسشون دادم
خودش با ماشین منو برد کتابخونه و وایساد نگاه کرد تا انجامش بدم
خیلی هم عصبانی بود... یعنی واقعاً شاکی بود
خب، گوش کن. فکر کنم فرضیهم درست بود
تو هر روز یه فرضیه جدید درباره این خونه داری
داریم جاهای اشتباهی رو میگردیم
مرزهای شهر نه تنها تغییر کرده، بلکه کوچیکتر هم شده
از کجا فهمیدی؟
همهش برمیگرده به شبکه بر
آه، یه لحظه صبر کن
بیا تو
گفتم بیا تو
اشلی
فکر کردم گفتی پدر و مادرت دارن برادرت رو میبرن
دانشگاه
اَش
اَش
یا خدا، اَش
انقدر منو نترسون، باشه؟
احتمالاً جسیه که داره اذیتم میکنه
مطمئنی؟ میخوای به کسی زنگ بزنم؟
نه. نه. چیزی
چیزی نیست
اینجا... هیچکسی نیست
میخوای بیای اینجا؟
نه
نه، طوری نیست
ناتالی؟
جای قشنگیه
قطعاً از جای قبلی که بانی بهمون نشون داد بهتره
اون جای قبلی رو فقط نشونتون دادم
که دیگه خیالتون راحت شه و بهش فکر نکنید
چون میدونستم هی قراره دربارهش ازم بپرسید
ما رو خوب میشناسی
حالا، قیمت این یکی تقریباً همونه، ولی فضاش دو برابره
چطور ممکنه؟
یه کم مشکوک میزنه، نه؟ ممکنه کاسهای زیر نیمکاسه باشه
ولی الان حدود سه ساله که برای فروشه
و فروشندههاش هم خیلی مشتاقن
ایزابل کجاست؟
فکر کنم هنوز تو ماشینه
انقدر نگران خواهرت نباش
هر جایی از اتاق خوابگاه سالاولیها بهتره
و این جا قطعاً جای کافی برای ایزابل داره
اوه. هنوز قراره با شما زندگی کنه؟
مگه برنامهمون همین نبود؟ آره
حداقل برای ترم اولش
خب، انگار بالاخره میتونم پیانومو بیارم
هی، ایزی. نظرت چیه؟
اوه، و بابت بورسیهت تبریک میگم
ممنون، بانی
مطمئنم مادرت خیلی بهت افتخار میکرد
همینطوره
و این خونه کلی جا برای کارهای هنریت داره
هنوزم انجامش میدی، دیگه؟
کارهای هنری؟
واسه همین بود که بورسیه گرفت
خب، خب
اتاق خواب اصلی حداقل دو جا نشتی داره
حتی رسیده به طبقه اول
الان دارم به پذیرایی نگاه میکنم
پذیرایی؟ وضعش چقدر بده؟
افتضاحه بانی، یه وضعیه
میتونم امروز بعدازظهر یکی رو بفرستم یه نگاهی بندازه
مطمئنی مشکل لولهکشی نیست؟
میدونی که لولههای قدیمی هم ممکنه نشتی بدن
آره، تقریباً مطمئنم
ولی تو مشخصات نوشته بود سقف نوسازه، مگه نه؟
آره. کارگاه ماریا رو چک کردی؟
نه، هنوز کارگاه ماریا رو چک نکردم
بذار خودم بهت زنگ میزنم
میخوام بهتون نشون بدم چطور این دو سر رو به هم وصل کنید
با استفاده از یه ترفند ساده
ولی قبلش، شوهرم طبق معمول باید بپره وسط حرفم
ببخشید همگی. فقط دارم دنبال نشتیها میگردم
یادم رفته بود داری ضبط میکنی. اشکالی نداره
درگیر کلی نشتیِ بد بودیم
به خاطر طوفان دیشب
فکر کنم کارگاه من قسر در رفته
فکر کردم «مارتا مانکن» رو دیگه بازنشسته کردی
اوه، من عاشق ماراتام
اون تنها چیزیه که از اولین کارگاهم تو نیویورک برام مونده
آره خب، روزهای بهتری هم داشته
تقریباً به همون خوبیِ سقفمون ازش نگهداری شده
فهمیدم، فهمیدم. تو از مارتا خوشت نمیآد
حالا دیگه برو بیرون
سلام
سلام. شما همسایه من هستید؟
بله، خودمم
فکر میکردم این خونه تا ابد رو دستشون بمونه
اسمم لریه. منم چاک هستم
فکر میکردم اینجا شهر ارواحه
هنوز واقعاً کسی رو ندیدم
درگیر یه سری مشکلاتِ بعدِ جابهجایی بودم
از وقتی که اومدیم اینجا
آره؟ چه جور مشکلاتی؟
همون بارونی که دیشب اومد
سقف تقریباً تو همه اتاقها نشتی داشت
آره
تو این خونههای قدیمی پیش میآد
امیدوارم بتونم یه اقدامی بکنم
علیه همسایه قدیمیتون
گفت سقف نوسازه
ولی قطعاً نوساز نیست
اوه. متاسفم اینو میشنوم
واقعاً دردسریه
ولی بعید میدونم بشه کاری کرد
چرا؟
چون صاحب قبلیش خودش رو کشت، چاک
اینبو بهت نگفته بودن؟
درباره سقف حق با تو بود
فروشنده نوشته بود که سه سال پیش عوض شده
همه عکسها رو فرستادی؟ آره
رفتم اون بالا
اون سقف نوساز نیست
نمیدونم چطور بازرسم متوجه این موضوع نشده
ولی نگران نباش. یه فکری براش میکنم
ممنون. یادت هم نره
هفته دیگه باید برام یه توصیهنامه بنویسی
و بگی املاک «بانی دیویس» چقدر عالیه
چاک؟ اونجایی؟
آره. آره. باشه. فردا بهت زنگ میزنم
باشه. فعلاً خداحافظ
هی. عزیزم؟
ماریا
ساعت چنده؟
هنوز زوده. فقط... فقط بیرون رو نگاه کن
خدای من
اینجا نیست
آخه چطور رفته بیرون؟ تو گذاشتیش اونجا؟
فکر کردی من همچین کاری میکنم؟
نه، ولی خودش هم که تا اونجا راه نرفته
چه خبر شده؟
تو اینجا چیکار میکنی مارتا؟
هی. اینجا چه خبره؟
سلام لری
دارم کمکم فکر میکنم این واسه خودش عقل و شعور داره
نمیدونی این چطوری سر از اینجا درآورده؟
حدس میزنم خواهر کوچیکم داره
یه حس شوخطبعیِ سیاه پیدا میکنه
حالش چطوره؟
ایزابل
منظورم سلامت روانشه
چرا اینو از من میپرسی؟
میدونم چه اتفاقی برای مادرتون افتاد
همون تصادف رانندگی؟
ماریا یه جورایی کل داستانتون رو برام تعریف کرد
خیلی متاسفم
این... این شهر آمار خودکشی بالایی داشته
به نظر میآد کسانی که با افسردگی دست و پنجه نرم میکنن
از همه آسیبپذیرتر باشن
در برابر «اون»
ببخشید. «اون»؟
فقط میگم حواست به ایزابل باشه
اون خوب بلده چطوری با روانِ آدمها بازی کنه
ایزابل
صبر کن. همین؟
همهش همین بود که میخواستی بگی؟
ما یه کتابخونه عالی داریم
باید یه کم درباره تاریخچه شهر مطالعه کنی
«دوستداران باغبانی» خوشآمد میگن
باغبانی؟
نکن... این کار رو نکن
چی گفتی؟
انجامش... نده
حالت خوبه؟
اسمت چیه؟
اشلی
میخوای به کسی زنگ بزنم، اشلی؟
نه
بهم اعتماد کن
فقط کتابها رو بذار سر جاش و برو
این کار رو... نکن
گوش کن
واقعیه
همهش... همهش واقعیه
فقط دنبالش نگرد
فقط... فقط از این شهر برو بیرون
دنبال جاده جنگلی میگردی؟
اون چیه؟
کسایی که میان سراغ این کتابهای قدیمیِ بایگانی
همیشه فکر میکنن قراره «جاده جنگلی» رو پیدا کنن
ولی پیدا نمیشه
من... من تا حالا اسمش رو نشنیدم
اوه، راستی
یه دختر جوون اون پشته که خیلی آشفته به نظر میآد
در ضمن، فکر کنم یکی یه دسته کتاب رو
وسط راهروی بخش هنر ول کرده
الان ردیفش میکنم
بفرمایید
No comments yet. Be the first to leave one.