Le prime 200 righe.
خب، بریم که داشته باشیم
با جینِ خودمون شروع میکنیم
وقتی بچه بود، مادربزرگش
بهش یاد داد که از "گل" وجودش محافظت کنه
و اینطوری شد که جین برای رابطهی جنسی صبر کرد
تا وقتی که با مایکل ازدواج کرد
و بعدش هم که، خب، خودتون میدونید
آره، منم هنوز دلم براش تنگ میشه
ولی سه سال گذشته و از اون موقع به بعد
جین یه رمان دربارهی داستان عشقشون نوشت
و بهتازگی تصمیم گرفت که دوباره برای قرار گذاشتن آمادهست
دیگه کی آمادهی قرار گذاشتنه؟ آلبا
آخه اون رو همکارش، خورخه، کراش داشت
و حدس بزنید چی شد؟ خورخه ازش خواست که با هم برن بیرون
و اما دربارهی رافائل، خب اون اخیراً صمیمیتر شده بود
با زن سابقش، پترا
در واقع، این اواخر بدجوری تو نخش بود. تنها مشکل اینه که
پترا داشت با چاک، صاحب هتل بغلی، قرار میگذاشت
تازه، پترا مشکلات دیگهای هم داشت
آخه کارمند سابقش، اسکات
تو محوطهی هتل ماربلا مُرد
و اسکات قبلاً با خواهر دوقلوی پترا، آنِزکا، ازدواج کرده بود
ولی آنزکا خیلی وقت بود که رفته بود
و طبق گفتهی پترا، اونا دیگه با هم در تماس نبودن
اما قضیه اینه که... پترا داشت دروغ میگفت
و پلیسها هم بهش شک کرده بودن
اوه، و حالا که صحبت از جُرم و جنایته
یادتونه لوئیزا، خواهر رافائل
با آیلین قرار میگذاشت، اما آیلین
در واقع همون دوستدختر قدیمیش، رُز، بود
یا همون خلافکار بزرگ، سین روسترو
میدونم، دقیقاً مثل داستانهای تلهنوولا شده، نه؟
و حالا که حرف از تلهنوولا شد
روگلیو یه نقشِ بزرگِ جدید گرفت
که توش نقش یه آدم خیلی کوچولو رو بازی میکنه
متأسفانه، حس خوبی به همبازی جدیدش، فابیان، نداشت
ولی جین بدجوری براش غش و ضعف میرفت
میدونم، مگه نه؟ منم دارم هیجانزده میشم
خب، بیاید دستبهکار بشیم رفقا
آه، هوس
جین گلوریانا ویانوئوا
هیچوقت اولین باری که حسش کرد رو فراموش نمیکنه
ماگدالنا
ناپدریت نمیتونه ما رو از هم جدا کنه
متأسفانه، اون لحظه اون دقیقاً بین مادرش
و مادربزرگش نشسته بود
بیشتر
بیشتر! بیشتر
آره، منم معذب شدم
قسمت خوبی بود
میرم یکم تکالیفم رو انجام بدم
خب، آره دیگه
معلوم بود اصلاً دلشون نمیخواد دربارش حرف بزنن
ولی، اوه، زمانه چقدر عوض شده
همهچی رو بهم بگو
درباره چی؟
بیخیال، معلومه رو فابیان کراش داری
نه ندارم
دارم یه مقاله میخونم
دربارهی اینکه مدهای عجیب و غریبِ جدید چطوریان
اوه، خواهش میکنم. همش داری مسخرهترین بهانهها رو میاری
که بری بابات رو سرِ صحنه ببینی
محض اطلاع، واقعیت داره
دیالوگهات رو خونه جا گذاشتی
این رو که دیروز ضبط کردیم
بیشتر
بیشتر... بیشتر
باشه. شاید یه کراش کوچولو داشته باشم
از اون لحاظ که شاید در ظاهر برام جذاب باشه
خب یه حرکتی بزن
مامان، اون با دختر شایستهی جهان قرار گذاشته
با رقصندهی پشتصحنهی شکیرا
و با خواهر دوقلوی ژیزل بوندشن
واسه کسی که علاقهای نداره
اطلاعاتت دربارهش خیلی زیاده. فقط دارم میگم
که من تیپِ اون نیستم
و... و اونم تیپ من نیست
شاید نه واسه قرار گذاشتن
اما نظرت دربارهی یه رابطهی کوتاه و گذرا چیه؟
اصلاً بهش فکر میکنی؟
با اون؟
اوه، آره
یعنی فقط یه رابطهی جنسیِ معمولی؟
بدون هیچ تعهدی؟
چرا که نه، مگه نه؟
منظورم اینه که، من صبرم رو کردم
وظیفهم رو انجام دادم
ولی الان انگار همهچی عوض شده
و، میدونی، چیه
بهخاطر من حرفت رو قطع نکن
انتخاب خودته
این رو با یه عالمه
عذاب وجدان میگه
مامان، همهی آدما که نمیخوان پاکدامن بمونن
راستی، خورخه چه واکنشی نشون داد؟
وقتی بهش گفتی که نمیخوای رابطهی جنسی داشته باشی؟
وای خدای من، بهش نگفتی
مامان
استرس دارم
اون دوستدخترهای زیادی داشته. سخته
جدی میگی؟
میخوای همون نصیحتی که به من کردی رو به خودت بگم؟
نه
"اگه صبر نکنه
ارزشِ صبر کردن رو نداره."
یه گل میخوای که تو مشتِ عصبانیت لهش کنی؟
هی جرمی، چه خبر؟
صبر کن، چی؟
خب... همین؟ تموم شد؟
بخش بزرگی از نویسندگی اینه که بدونی کی باید قلم رو زمین بذاری
قلم زمین گذاشته شد
عاشقشم
داستان واقعاً پیش میره و بارِ عاطفیِ پایانیش عالیه
و وحشتناک رمانتیکه
باورم نمیشه تمومش کردم. خب، البته کاملاً نه
نوشتن فقط نصفِ کاره، مگه نه؟
حالا بخش باحالش شروع میشه
باید مثل یه بمب بترکونیمش
منم دستگیره رو میارم. عالیه
یه جلسه با بخش بازاریابی و روابط عمومی ترتیب دادم
تا بفهمن چطوری باید براش تبلیغ کنن
برای کتابفروشها و مخاطبها
معرکهست. میدونم
بگذریم، چه خبر؟ واسه چی زنگ زدی؟
آه، بدترین موقع ممکنه
چی شده؟ لوئیزا فردا داره میاد
و ما داریم جلسهی سالانهی سهامداران رو زودتر برگزار میکنیم
آره، مشکلی نیست. من ماتئو رو پیش خودم نگه میدارم تا اون بره
نمیشه بهشون خُرده گرفت که یکم نگران باشن
وقتی دور و برِ دوستدخترِ سابقِ زنی هستن که پسرشون رو دزدیده بود
ببخشید که برنامههات رو بهم ریختم
کاش فقط واسه یه بار هم که شده از قبل بهمون خبر میداد
اشکالی نداره
بعداً باهات حرف میزنم
ممنون جین. خداحافظ
خب، هماهنگیم؟
میدونم داری به چی فکر میکنی
یعنی بالاخره میفهمیم
که این یاروی مشکوک داره چه غلطی میکنه؟
آره، تو سوئیتِ لوئیزا شنود گذاشتیم
و اون چیزی پیدا نمیکنه؟ عمراً
من از طریق هواکش پترا رفتم تو
ولی بهم اعتماد کن، اگه رُز بخواد
با خواهرت تماس بگیره، ما میفهمیم
آره. الویس یه زندانی سابق
یا یه تعمیرکار نیست، اون کارآگاه خصوصی رافه
این خیلی چیزها رو توضیح میده
یا بهتر بگم، من الان توضیحش دادم
خوبه. خانوادهی من هیچوقت کاملاً احساس امنیت نمیکنن
تا وقتی که رُز برای همیشه نیفته پشت میلهها
میدونم
دقیقاً مثل داستانهای تلهنوولا، مگه نه؟
ما اینجا روی میز آرایشش در امانیم
زیر آینه
اون گربهی سهپا اینجا دستش به ما نمیرسه
دارم فکر میکنم
بریم بالای این شونه و وقتی داره موهاش رو شونه میکنه
جیغ بزنیم تا یه راهی پیدا کنه که دوباره ما رو بزرگ کنه
این نقشهی خطرناکیه
حاضر بودم هر کاری بکنم تا دوباره بزرگ بشم
تا پیش عشقم، اون خانمِ دانشمند باشم
که بهش میگن "دانشمند"
ولی منم عاشقِ اون خانمِ دانشمندم
بازم میگم، "دانشمند"
چی داری میگی؟ اون معشوقهی منه
نه، اون معشوقهی منه! معشوقهی من
معشوقهی من! معشوقهی من
معشوقهی من! بسه دیگه
ما نمیتونیم به دعوا ادامه بدیم
اگه کوچولو بمونیم، هیچکدوممون
به اون خانمِ دانشمند نمیرسیم
و کات
فوقالعاده بود
لابد خیلی خوبه که دیگه لازم نیست نگران هیکلت باشی
بعضی وقتا حس میکنم فقط یه ابزار جنسیام
حتماً خیلی برات سخته
نه واقعاً. خب گوش کن روگلیو
واسه وقتی که از موهاش آویزون میشی، بدلکار میخوای؟
خب، من... من خوشحال میشم که انجامش بدم
من یه بدلکارِ برندهی جایزه بودم
قبل از اینکه استعداد و علاقهم رو به بازیگری کشف کنم
روگلیو دلا وگا صحنههای بدلکاریش رو خودش انجام میده
خیلی ممنون
خواهش میکنم
سلفی؟ آره؟
دیگه عکس بسه
داریم یه آزمون میگیریم
برای برنامهی استعدادهای درخشان. این خیلی مهمه
جونور
من دارم جونور میبینم
اوه، حالا چرا پاهام اینقدر سنگین شدن؟
پام رو روی چیزی گذاشتم؟
نمیدونستم دخترا
با چاک وقت میگذرونن
پس قانون شش ماهمون چی شد؟
تو شش ماه صبر کردی تا دربارهی اَبی بهشون بگی
و بعدش هم که بههرحال باهاش بهم زدی
تازه، اونا چاک رو فقط به عنوان دوستِ مامان میشناسن
هی دخترا، این آقا کیه؟
دوستپسرِ مامان
No comments yet. Be the first to leave one.