Together (Tillsammans)

Together (Tillsammans)

Scarica il sottotitolo Farsi Persian

Informazioni sulla release

Together (2000) DVDRip Persian Subtitle
Un commento di hamlethamletian
نکتۀ ضروری اینکه این زیرنویس بطور مطلقاً مستقل تهیه گردیده و متعلق به هیچ گروه تلگرامی، فیسبوکی و یا هرگونه شبکه‌های اجتماعی دیگر از این دست نمی‌باشد. همچنین مخاطبِ هدف این زیرنویس، همچون سایر مجموعه زیرنویس‌های این پروفایل، صرفاً و منحصراً جویندگان حقیقت

Tag

DVD
DVDRip
dvdrip
dvdr
Pubblicato il: 2020-06-05
Download: 61
Sottotitoli per non udenti: No

Anteprima dei sottotitoli in Farsi Persian

Le prime 200 righe.

‫«« دورِ هـمــــــی »»

‫«فرانکو» درگذشت. ‫

‫این خبر امروز صبح توسطِ منابعِ رسمی ‫اعلام گردیده است.

‫ژنرال «فرانکو» در ساعتِ 4:40 بعد از ظهر ‫در اثرِ حمله‌یِ قلبی فوت نمودند.

‫- «فرانکو» مُرده! «فرانکو» مُرده! ‫- چی؟

‫همین الان رادیو اعلام کرد. ‫آره، «فرانکو» مُرده!

‫«فرانکو» مُرده! ‫«فرانکو» مُرده!

‫«فرانکو» مُرده! ‫«فرانکو» مُرده!

‫- ولی من فقط عاشقِ تو هستم. ‫- جداً؟ ولی پس «آنا» چی؟

‫«آنا»؟ ‫نه، نه، نه!

‫- ما توافق کرده بودیم که اگه بخوایم، اجازه‌اش رو داشته باشیم. ‫- ولی من می‌خوام فقط با تو باشم.

‫- ولی تو اجازه‌اش رو داری. ‫- خب آره، ولی می‌خوام فقط با تو باشم.

‫- «ماریا» چی؟ ‫- کدوم «ماریا» رو میگی؟

‫- همونی که تویِ پارتی بود. ‫- اوه، نه! خدایا، نه!

‫- باز دیگه کی داره زنگ می‌زنه؟ ‫- ولی بهم بگو ها! آخه تو اجازه‌اش رو داری.

‫- تو می‌تونی با هر کس که بخوای باشی. ‫- خودت می‌خوای با کی باشی؟

‫- من نمی‌خوام با کسی باشم. ‫- پس چرا هیچکس جوابِ تلفن رو نمیده؟

‫- فراموشش کُن. ‫- ممکنه مهم باشه. بذار جوابشو بدم.

‫- یعنی نمی‌شد یه نفرِ دیگه گوشی رو برداره؟ ‫- ظاهراً اینجا هیچکس قصدش رو نداره.

‫- دارم یخ می‌زنم. ‫- منزلِ اشتراکیِ «دورِ همی»، بفرمایید.

‫- «الیزابت» بود. ‫- خواهرت؟

‫با شوهرش دعواش شده. ‫می‌خواد فردا بیاد اینجا.

‫می‌شه بری؟

‫معذرت می‌خوام.

‫برو پیِ کارِت!

‫اصلاً گمشو!

‫واسم سرِ سوزن مهم نیست ‫که چکار می‌کنی. هی، «اِوا».

‫واسم سرِ سوزن مهم نیست که چکار می‌کنی. ‫هر کاری دلت می‌خواد بکن.

‫واسم سرِ سوزن مهم نیست.

‫- می‌خوای بازی کنی؟ ‫- چی؟

‫- می‌خوای بازی کنی؟ ‫- نمی‌تونم. آخه الان قراره بریم.

‫حرفمو باور کردی؟ من فقط داشتم شوخی می‌کردم. ‫ما تو رو بازیت نمی‌دیم.

‫گمشو دیگه! ‫هی، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم!

‫نرو، «الیزابت»!

‫بریم.

‫"دورِ همی"

‫از اونجایی که ماشین لباسشویی ‫کار نمی‌کنه، پس ...

‫- من که همین دیروز لباس شُستم. ‫- برایِ اولین بار بعد از ماه‌ها.

‫- ولی کیفیتِ کارم به اندازه‌یِ سه‌چهار روز ارزش داشت! ‫- یا شایدم اندازه‌یِ چند ماه!

‫- من خودم پریروز لباس شُستم. ‫- نخیر، نشُستی!

‫- شُستم! ‫- نخیر، نشُستی!

‫- البته که شُستم! ‫- «آنا»، تو لباس نشُستی. کاملاً مطمئنم.

‫- داری می‌ذاری می‌ری؟ ‫- حوصله ندارم سرِ اینکه نوبتِ چه کسیه جروبحث کنم.

‫- ولی این موضوعِ مهمیه، «اریک». ‫- لباس‌شُستن یه کارِ بورژوائیه!

‫- واقعاً که نوبره! ‫- اینطوری نمی‌تونیم ادامه بدیم.

‫اگه تو با همچین سر و وضعی اون گوشه بایستی ‫نمی‌تونیم یه بحثِ جدی داشته باشیم.

‫- چطور مگه؟ ‫- پیشِ خودت چی خیال کردی؟

‫من بقیه رو نمی‌دونم، ‫ولی خودم نمی‌تونم بحث کنم ...

‫اگه مجبور باشم در حالیکه دم‌و‌دستگاهت رو ‫به معرضِ تماشا گذاشتی نگاهت کنم!

‫منظورت از «دم‌و‌دستگاه» چیه؟!

‫- چی بگم والا؟! حالا واقعاً این کارِت لازمه؟ ‫- محضِ اطلاعت، من مرضِ قارچی گرفتم!

‫- «آنا»! ‫- اصلاً واسم سرِ سوزن مهم نیست!

‫- من نمی‌تونم شلوارِ تنگ بپوشم. ‫- منم به توضیحاتِ پزشکی نیازی ندارم!

‫و دوست دارم بهم هوا بخوره. ‫هیچکس تو رو مجبورت نکرده بهم نگاه کنی.

‫- ولی آخه نگاه‌نکردن خیلی سخته! ‫- این که چیزِ زشتی نیست! یا نکنه فکر می‌کنی که هست؟!

‫برو شلوار پات کن دیگه!

‫- مگه چیزی واسه مخفی‌کردن وجود داره؟! ‫- آخه ما تویِ آشپزخونه‌ایم!

‫- دوباره شروع نکن‌ها! ‫- تن‌و‌بدنِ من مالِ خودمه!

‫اگه منم همین کارو می‌کردم ‫اونوقت خودت چی می‌گفتی؟

‫نه، «لاسه»! نه!

‫لازم نیست لباس عوض کنین. ‫فقط می‌ریم داخل و یه سلامی می‌کنیم.

‫- انگار همه هستن. ‫- «لاسه»، این کار لزومی نداره!

‫- باید همینطوری بری تویِ خیابون! ‫- «کلاوس» که داره خیلی حال می‌کنه!

‫«لاسه»! ‫«لاسه»! «لاسه»!

‫سلام به همگی! ‫ظاهراً جوِ اینجا حسابی سرزنده‌ست!

‫خیله‌خب، این خواهرم «الیزابت»ه. ‫خواهرِ بزرگ‌ترم.

‫و اینها هم بچه‌هایِ «الیزابت» هستن. ‫اون «اِوا»ست و اینم «استفان».

‫آره، اون دلقکی هم که می‌بینین ‫«لاسه»ست.

‫- سلام. ‫- و اونم «آنا»ست.

‫و اینها هم «کلاوس» و ‫«سیگنه» و «سیگوارد».

‫خُب، اینم از ما!

‫- سلام. ‫- خوش اومدین.

‫«تِت» و «مون» هم اونجا هستن. ‫می‌تونین بعداً با همدیگه بازی کنین.

‫خیله‌خب، به خانواده‌یِ بزرگِ «دورِ همی» ‫خوش اومدین.

‫راستش همین الانش هم ‫اینجا خیلی شلوغه.

‫قرار بود این اتاق ‫برایِ استراحت و فکر کردن باشه.

‫قدمِ خواهرت رویِ چِشم‌ه، ‫و همینطور بچه‌هاش، ولی در حالِ حاضر ...

‫- این کاملاً موقتیه. ‫- ولی اگه دوباره و دوباره آدم‌هایِ دیگه‌ای ...

‫می‌دونم که این کار دیوونگیه؛ ‫ولی هیچ چاره‌یِ دیگه‌ای نداریم.

‫«همبستگی» کلمه‌ایه که یه‌جورایی مجبوریم ‫بخاطرش به تکاپو بیفتیم.

‫هی «استفان»، ‫این فقط واسه یه مدتِ کوتاهه.

‫- یعنی چقدر؟ ‫- یه مدتِ کوتاه، تا وقتیکه یه جایِ دیگه پیدا کنیم.

‫- و پیدا کردنش چقدر طول می‌کشه؟ ‫- نمی‌دونم.

‫من نمی‌خوام اینجا زندگی کنم.

‫- حالا قراره مدرسه هم برم؟ ‫- البته که قراره مدرسه هم بری.

‫- چطوری خودمو برسونم اونجا؟ ‫- «گوران» با ماشین می‌رسوندت.

‫- نمی‌خوام با این ماشینِ زشتش برم اونجا! ‫- به‌هر‌حال، فعلاً وضع همینه که هست!

‫داری چکار می‌کنی؟

‫دارم پرنده‌هایِ تویِ باغ رو ‫نگاه می‌کنم.

‫بیا اینجا رو نگاه کن، «راگنار». ‫بازم آدم‌هایِ جدید.

‫این دیوونگیه!

‫یعنی واقعاً می‌شه این همه آدم رو ‫تویِ یه خونه جا داد؟

‫خُب؟ ‫نظرتون چیه؟

‫- یعنی قراره همه‌مون اینجا زندگی کنیم؟ ‫- آره، خیلی خوش می‌گذره.

‫هر سه نفرمون؟ آخه من دوست ندارم ‫با «اِوا» هم‌اتاق بشم.

‫«استفان»! ‫«اِوا»!

‫- البته شاید یه‌کمی تنگ باشه، ولی ... ‫- مگه بهتون نگفتم با هم دعوا نکنین؟!

‫وای خدایا! دیگه طاقتم داره طاق می‌شه! ‫ولی نه، نباید سخت بگیرم! مشکلی نیست!

‫من با «لنا» صحبت می‌کنم. ‫سعی می‌کنم درستش کنم.

‫«گوران»، اصلاً تویِ کله‌ات ‫مغز هست یا نه؟!

‫ولی آخه اونها سه نفرن. و شاید ما ‫به همچین اتاقِ بزرگی نیاز نداشته باشیم.

‫تصمیمم عمراً عوض نمی‌شه! مخصوصاً حالا که ‫مطابقِ سلیقه‌ام رنگ‌آمیزیش کردیم.

‫- این اتاق مالِ ماست. حرفِ آخرم همینه. ‫- حق با توئه.

‫«گوران»، تو نازنین‌ترین، شیرین‌ترین ‫و مهربون‌ترین آدمِ دنیا هستی.

‫- ولی آخه باید کمی علقتو هم به کار بندازی! ‫- یه فکری به ذهنم خطور کرد.

‫واستون یه اتاق تهیه کردم. ‫یه اتاق فقط مالِ خودتون. بریم ببینیمش؟

‫یه‌کمی کوچیکه. ولی اگه یه لامپِ خوشگل نصب کنیم ‫اونوقت می‌تونه حسابی دنج و راحت بشه.

‫اگر هم کاغذدیواریش کنیم و بهش برسیم، ‫دیگه واقعاً جایِ گرم‌و‌نرمی می‌شه. اینطور فکر نمی‌کنین؟

‫حتی می‌تونیم دیوارهاشو یه‌کمی رنگ‌آمیزی کنیم. ‫اینطوری دیگه جداً محشر می‌شه.

‫- سلام. ‫- سلام.

‫- چرا کفشِ دخترونه پوشیدی؟ ‫- این که کفشِ دخترونه نیست.

‫- هست! ‫- هیچ هم نیست!

‫- هست! ‫- من بهتر از تو می‌دونم. این کفشِ ورزشیه.

‫- کفشِ ورزشیِ دخترونه‌ست. ‫- نخیر، نیست! مگه چشم‌هات درست نمی‌بینن؟!

‫- این کفشِ ورزشیِ دخترونه‌ست. ‫- فاشیستِ نکبتی!

‫- خوشمزه‌ست. ‫- خیلی خوشمزه‌ست.

‫متشکرم.

‫- خوشت میاد؟ ‫- این دیگه چی‌چیه؟!

‫- یه‌جور نخوده. ‫- نخود فرنگیه.

‫- بازم می‌خوای، «استفان»؟ ‫- نه، ممنونم.

‫یعنی ما همیشه باید تویِ هر غذایی ‫حبوبات داشته باشیم؟!

‫چه بلایی سرِ دستت آوردی؟ ‫بازم دوباره بدونِ احتیاط جوشکاری کردی؟

‫نه، نکردم.

‫«اریک» به‌عنوانِ جوشکار کار می‌کنه. ‫البته می‌خواست متصدیِ کتابخونه باشه ...

‫ولی با توجه به قدرتِ بدنیش ‫نظرِ حزبش اینه که باید بینِ کارگرها باشه.

‫می‌تونی خفه‌خون بگیری یا نه؟!

‫جوشکاری‌کردنِ «اریک» ‫خیلی احمقانه‌ست.

‫اصلاً اون ناشی‌ترین آدمیه که من تا حالا دیدم. ‫آخه مدام اشتباه می‌کنه و خودشو می‌سوزونه.

‫تو هیچی نمی‌دونی.

‫- «دورِ همی»، بفرمایید. ‫- می‌تونم با «الیزابت» صحبت کنم؟

‫- حالا تو مثلاً خودتو خیلی استاد می‌دونی؟! ‫- سلام، «رولف».

‫- خُب راستش ... ‫- عرض کردم می‌تونم با «الیزابت» صحبت کنم؟!

‫- شاید بهتر باشه چند روزی صبر کنی. ‫- تو بازم خودتو انداختی وسط؟! لابد حالا خیلی خوشحالی؟!

‫من دارم مبارزه می‌کنم. هر چند شاید بینِ آدم‌هایِ معمولی باشم ‫ولی دارم سعی می‌کنم کاری صورت بدم.

‫بهشون نگاه نکنین. ‫به حرف‌هاشونم گوش ندین.

‫هر چند در کنارِ آدم‌هایِ معمولی هستم، ‫ولی عوضش تویِ دانشگاه در حالِ پوسیدن نیستم.

‫- به‌نظرت پوسیدن تویِ دانشگاه کارِ اشتباهی نیست؟ ‫- ولی من که در حالِ پوسیدن نیستم.

‫به حرف‌هاشون گوش نده.

‫- لابد حالا خیلی خوشحالی؟! ‫- متوجه نمی‌شم.

‫خوشحالی از اینکه خانواده‌مونو از هم پاشوندی؟! ‫همینو می‌خواستین؟ تو و اون رفقایِ کمونیستت؟!

‫نمی‌فهمم چی میگی.

‫آره بخند! بفرما! ‫ولی این یه موضوعِ جدیه، متوجهی؟

‫بهت قول میدم. حالا می‌بینی. ‫آخرش خواهی دید.

‫- بیا بریم. ‫- چه نمایشِ افتضاحی راه انداختن.

‫منظورم وقتیه که انقلاب شروع بشه. ‫اونوقت می‌بینی چه کسی داره می‌خنده!

‫خیله‌خُب «مون»، ‫غذامون رو بعداً می‌خوریم.

‫- عصبانی بود؟ ‫- آره، بگی‌نگی.

‫بعد از انقلاب، برایِ طبقه‌یِ ممتاز ‫دیگه هیچ جایی وجود نداره.

‫- من که از طبقه‌یِ ممتاز نیستم. ‫- می‌ذارنتون سینه‌یِ دیوار و ...

‫- نشنیدی چی گفتم؟ ‫- مگه پدرت رئیسِ بانک نیست، «اریک»؟

‫- اون دیگه پدرِ من نیست. ‫- اوه، گُه توش! شرمنده، فراموش کردم.

‫«اریک» با خانواده‌اش بکلی قطعِ رابطه کرده. ‫حتی نامِ خانوادگیِ خودشو هم تغییر داده.

‫سابقاً یه نامِ خانوادگیِ اشرافی داشت. ‫و حالا؟ «آندرشون»!

‫می‌تونی بشینی و کِرکِر بخندی! ‫ولی قضیه کاملاً جدیه.

‫متوجهی؟ اونوقت تویی که باید ‫سینه‌یِ دیوار بایستی!

‫- تو و تمامِ اون خائن‌هایِ مادرجنده! ‫- «اریک»، سخت نگیر.

‫- اصلاً منو بگو که با یه مشت بیشعورِ بی‌معرفت دهن‌به‌دهن می‌شم! ‫- وای خدایا، چقدر تو بدجنسی!

‫اینقدر سر‌به‌سرش نذار. ‫اون بچه‌یِ خوش‌قلبیه.

‫- و اینقدر نسبت به همه نگاه منفی نداشته نباش. ‫- نباید زیاد مثبت‌نگر بود!

‫«لاسه»!

‫فراموششون کن. ‫اینقدر خودتو عذاب نده.

‫- اونها شور و حرارتِ تو رو ندارن. ‫- نه، ندارن.

‫اونها درکت نمی‌کنن. ‫و می‌دونم که این تو رو می‌سوزونه.

‫نه ... نه ...

‫خوب بخوابی.

‫بعداً می‌بینمت.

‫الان می‌خوام برم با «گوران» ‫و بقیه گپ بزنم.

‫بعدش دوباره برمی‌گردم.

‫ممنون.

‫- خاموشش نکن. ‫- آخه بچه‌ها گرفتن خوابیدن.

‫- صداش اذیت‌شون نمی‌کنه. ‫- چرا، می‌کنه.

‫همون اولش که دعوا شروع شد منو زد. ‫فقط یه سیلی تویِ صورتم خوابوند.

‫بعدش منم بهش گفتم : "اگه جرأت داری ‫یه بارِ دیگه منو بزن تا ترکت کنم."

‫واسه همین دیگه نزد.

‫- ولی دیروز ... خُب دیگه، ترکش کردم. ‫- کارِ خوبی کردی.

‫- نمی‌دونم والا. ‫- قطعاً همینطوره. کارِ شجاعانه‌ای کردی.

‫نمی‌دونم والا. کارِ آسونی نیست. ‫آخه عاشقشم ... به گمونم.

‫می‌خوای منو ببوسی؟

‫- آره، ولی کارِ درستی نیست. ‫- چرا نیست؟

‫آخه تو غمگین و افسرده‌ای. ‫بیا.

‫به‌هر‌حال نمی‌تونیم ‫این کارو بکنیم.

‫داری به «گوران» فکر می‌کنی؟ ‫ولی از نظرِ اون هیچ اشکالی نداره.

‫ما رابطه‌یِ آزادانه‌ای داریم.

‫باشه.

‫ولی آخه ...

‫- واقعاً می‌خوای این کارو بکنی؟ ‫- آخه اون یه‌کمی افسرده و غمزده‌ست.

‫- آره، ولی ... خیله‌خُب، باشه. ‫- متشکرم. عاشقتم!

‫«لنا»؟

‫- نه، چیزی نیست. ‫- چی می‌خواستی بگی؟

‫نه، هیچی. ‫چیزی نیست.

‫هی، حالا می‌تونیم کاریو که می‌خواستیم ‫انجام بدیم.

‫- نمی‌شه بجاش فقط با هم صحبت کنیم؟ ‫- آخه راجع‌به چی صحبت کنیم؟!

‫این کتاب درباره‌یِ سوسیالیسمه. ‫یه کتابِ آموزشیه.

‫- «آموزشِ مفاهیمِ بنیادینِ مارکسیسم-لنینیسم». ‫- به‌نظر خیلی جالب میاد.

‫- ولی نمی‌شه بعداً درباره‌اش صحبت کنیم؟ ‫- آخه من دوست دارم الان در موردش با هم بحث کنیم.

‫مثلاً درباره‌یِ این موضوع که از نظرِ مفهومی ‫«ارزشِ اضافی» چه تفاوتی با «سود» داره؟

‫بعداً می‌تونیم درباره‌اش بحث کنیم. ‫فعلاً بیا کمی همدیگه رو ناز و نوازش کنیم.

‫- قول می‌دی؟ ‫- قول می‌دم.

‫واقعاً؟ قول می‌دی؟

‫باید بگم ازت خوشم میاد؛ بابتِ کاری که انجام دادی. ‫تو زنِ قوی‌ای هستی.

Commenti

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left