Le prime 157 righe.
رینه...
برگشتم.
من سانزنکای ستسونا هستم.
تو زمان سفر کردم تا رینه اوهارا رو نجات بدم.
خب!
تو...
اه، اینجایی...
دوباره همدیگه رو دیدیم ولی تو کی هستی...
اون میگه از آینده اومده؟
ای بابا، نکنه همه تو آینده لختن؟
مایه تاسفه، کارن چان.
گفتم منو با چان صدا نکن!
اه، ببخشید.
همین بود؟
آره، ممنون—
هی، صبر کن!
یه وقت نری کار احمقانهای مثل قایم شدن تو قایق انجام بدی.
البته، بابات احمقه حتی برای اینکه مجبورت کنه ازدواج کنی.
تو کی هستی؟
چطوره بگی ناجیتم.
ها؟
خب، من رفتم!
چی میگی؟
صبر کن. این جزیره...
به آدمها با گذشته نامعلوم اجازه نمیده؟
چطوری میدونی؟
این باباته!
ها؟
اینجا ایستگاه پلیس اوراشیما ست.
مایور کوروتسو!
ناموسا؟
بعدا میبینمت!
هی، وایسا!
هی، میشنوی؟!
ببخشید، آقا.
بله، فقط داشتم ازش میپرسیدم.
باشه، موندم اونا کجان.
درست جایی که فکر میکردم هستین!
هی، دوستای کارن!
میشناسیش؟
نه، تا حالا ندیدمش.
تو چه نسبتی با کارن داری؟
من ناجیشم!
اه، درسته.
من یکی از دوستای برادرشام، سوبارو.
پس این یکی از اوناست.
اِمیری!
شش!
چیه؟
هـ-هیچی.
چی داشتین درباره کارن میگفتین؟
اخیرا به نظر میاد که ذهنش جای دیگهای باشه؟
آره، زیاد خوب نبود.
ذهنش تو یه باغ دیگست.
تو خونهشون خیلی اتفاقا میافته.
کارن نقشه کشیده یواشکی سوار قایق شه و از جزیره بره.
پس، کاری هست که دوست دارم انجام بدین.
فکر کنم زیادی زود رسیدم.
داغه!
رینه!
یو-هو!
امیری، چرا؟!
این سوال ماست.
کارن، میخواستی بدون اینکه به ما بگی بری؟
اینه رسمه دوستی؟
آن... مِی...
اگه میخواستی درددل کنی میتونستی بیای پیش ما.
بچهها...
منتظرم تا روزی ببینمت
در این مکان موعود
در قلبم نگه میدارم
آرزوها و امیدهایی که میخواهم با تو به واقعیت بپیوندن
رینه...
کی هستی؟
ستسونام.
ستسونا؟
واقعا ستسونایی؟
اسم من ستسوناست،
ولی نه اون ستسونایی که تو میشناسی.
من در زمان سفر کردم تا تو رو نجات بدم.
تو لحظاتی سخت میمیری
ولی آینده منتظرته!
و دوباره عاشق کسی میشی.
اسکلی؟
آره، فکر کنم راست میگی.
بیا از صحنه اولین ملاقاتمون شروع کنیم!
هی، چیکارا میکنین؟
ممنون منتظر موندی. تو داری میدرخشی.
نه، این نیست.
جذابی تو دختر. هی، میخوای با من یه دوری بزنی؟
این الان سبک جدیدی از مخ زدنه؟
خیلی وقت بود که اینقدر نخندیده بودم!
که اینطور.
من اوهارا رینهم.
من قراره اینجا به عنوان خدمتکار زندگی کنم.
اسم من سانزنکای ستسونا ست.
کوئون...
از ملاقات شما خوشبختم، ستسونا سان.
به یادداشتها برگشتیم.
منم خوشبختم.
اجازه نمیدم دوباره اتفاق بیفته.
تخم مرغ، نون تست...
و قهوه همشون جورین که دوسشون دارم.
البته!
یه خدمتکار عالی پیدا کردم.
وقت خوابته درسته؟
چطوری اینو میدونی؟
من یه خدمتکار فوقالعادهام، پس اینو برداشت کردم.
که اینطور. باید شانسی باشه.
ما هیچوقت مهمون نداریم.
اون اینجاست منو ببینه.
همینطور که میبینی، اینجا نمیتونم دربارش حرف بزنم.
من ازت میخوام که به معبد اوراشیما بیای.
راست گفت.
من یه لحظه میرم بیرون.
ترکت نمیکنم.
باشه.
زود میبینمت.
فقط برای یه مدت کوتاه لازمش دارم.
چیزی که کارن بهم گفت خیلی غافلگیر کننده بود.
یه مرد از آینده اومده.
یه آدم باهوش، قوی و شجاع.
تو میخوای چیکار کنی؟
من اینکارو میکنم—
چاقو اسباب بازی نیست. کسی ممکنه زخمی بشه.
چطوری فهمیدی؟
من خیلی رازها از تو میدونم.
چی؟
رو سینهات یه جای زخم داری.
کی هستی؟
و یه پیش گویی دیگه!
پیشگویی؟
در تولد هفده سالگی گاراندو سارا، اون هنوز زنده و سالمه!
تو حتی تاریکترین ترس منو میدونی!
تو واقعا یه پیامبری! :/ (کسایی که حساسن فرض کنن نوشتم پیشگو)
این که چیزی نیست!
ستسونا، تو میتونی بپزی بشوری بسابی و هر کار دیگهای بکنی.
من واقعا یه اعجوبهام، نه؟
شاید.
بیا یه وقت بریم ساحل.
ما الان تو ساحلیم.
میتونیم تو روز بریم شنا.
من...
میخوای بگی تو آفتاب نمیری، درسته؟
چطوری میدونی؟
مشکلی نیست.
خودت بهتر از هرکسی میدونی.
گرچه عجلهای نیست.
آروم پیش میریم.
هی، هی!
فکر میکنی داری چیکار میکنی؟!
جدا از هم شستمشون.
منظورم این نیست!
خجالت آوره، اسکل!
اه، منظورت این بود.
ببخشید.
ولی ببین، رینه...
No comments yet. Be the first to leave one.