Le prime 173 righe.
AnimWorld
AnimWorld
نمی دونم چقدر می تونم لطفایی که بهم کردی رو جبران کنم.
ولی با این وجود، می خوام از حالا به بعد در کنارت باشم.
اون روز، زِن موقع رفتن...
... مثل همیشه بهم گفت، "می بینمت".
این حرفش برام اطمینان بخش بود.
"قسمت 12: بدرود با آغاز"
اوه، چه شور و نشاطی.
انگار حسابی داره به همه خوش می گذره.
روز گشایش قصر؟ این دیگه چیه؟
این یه اتفاقِ که هر چند سال یه بار می افته
و در اون در گوشه ای از قصر به روی مردم باز میشه.
واقعا؟
انواع مختلف سرگرمی هم اونجا وجود داره.
بااین حال، ما گیاه شناسا باید مثل همیشه کار کنیم.
وقتی به جای مناسبی برای توقف کارت رسیدی، می تونی بری تماشاشون کنی.
اوه، باشه!
به نظر میاد زِن از این چیزا خوشش میاد.
اون قسمت الان بازه، پس افراد زیادی اونجان، شیرایوکی.
از این طرف.
ها؟
اوه، شیرایوکی...
صبر کنین، شاهزاده زِن؟
گمونم امروز سرتون شلوغ بشه، ولی روتون حساب می کنم.
بله، قربان--
بسپارینش به ما!
هی سنپای، منم می خواستم همینو بگم!
همون موقع فهمیدی که اون من بودم؟
از صدات فهمیدم...
چرا مثل یه نگهبان لباس پوشیدی؟
یکم زمان داشتم، واسه همین در حال تماشا یه دوری هم زدم.
دیدن مردمی که تو قصر کار می کنن، و اینکه شهروندان چطور روزگار می گذرونن.
همچین فرصتی چندان به دست نمیاد که هر دو اینا رو با هم ببینیم.
این از روی محبتته، ولی کسی رو عصبانی نکن.
به علاوه، شیرایوکی، فکر می کردم که اینجوری شاید بتونم ببینمت...
...فقط ما دوتا.
ما دوتا...؟
یه چیزی افتاد.
چیزی نیست، چیزی نیست!
خیلی زود اومدین... بچه ها...
مزاحمتون شدیم، ارباب؟
هی، شیرایوکی.
زِن، داشتیم دنبالت می گشتیم.
آره. با اینکه اون قسمتهای قصر که باز شدن محدودن،
گمونم بهت گفتم که محدوده فعالیت رو کم کنی.
متاسفم که سر خود پرسه زدم.
میتسوهیده کم کم داشت می ترسید.
اوبی، مجبور نبودی اینو بگی.
کیکی، من هنوز وقت دارم؟
یکم.
که اینطور. تو چی، شیرایوکی؟
اوه، آره.
پس تصمیم گرفته شد!
چرا پنج تایی نریم ببینیم که اطراف قصر چه خبره؟
بفرمایین! بفرمایین!
وای، غرفه غذا هم هست؟
ما همین امروز اینا رو از شهر قصر آوردیم.
اوه، ساکی هم که هست!
الان چیزی ننوش.
بجنب، بجنب!
وای. وقتی می دوی جلو پات رو نگاه کن، باشه؟
تعداد مردم بیشتر شده.
چون دیگه تقریبا وقت نهاره.
اوه؟ چرا همچین چیزی می پوشیدی، بانو؟
آره، بستگی به مکان داره،
ولی وقتی تعداد مردم زیاده، اگه اینجوری قدم بزنم، راحت ترم.
اوه آره؟ حالا که اینو گفتی، می بینم موهات جلب توجه می کنه.
اوه؟ انگار اون طرف یه اتفاقایی داره می افته.
نمی دونم چی هست؟
بریم یه نگاهی بندازیم؟
شیرایوکی قبلا تو دردسر افتاده؟
که اینطور... پس، نمی تونم برای مخفی کردنش سرزنشش کنم.
می دونم. خیلی سخته که دور و برت پر احمق باشه.
هرچند این خیلی زیباست...
شیرایوکی-
هوم؟
اون روز، از زِن شنیدم.
کیکی، اوبی، میتسوهیده.
از حالا به بعد، پا به مسیری می ذارم که بهم اجازه میده در این پادشاهی در کنار شیرایوکی باشم.
بهش گفتم که خواسته ام این بوده.
اون چیکار کرد...؟
دستم رو گرفت.
واقعا، زِن؟
که اینطور...
زِن گفت که از حالا به بعد می خواد به راهی بره که بهش اجازه بده در کنارت باشه.
شیرایوکی، تو هم همینو می خوای، درسته؟
آره، همینطوره.
خیلی خب، پس تلاشت رو بکن. منم کنارت می مونم.
باشه!
اوه!
اوه؟ اوبی کجاست؟
اوه...
همینه! برنده ناناکی!
ارباب! من بردم!
ببین، اینم جایزه مه!
خودسر گذاشتی رفتی که چیکار کنی؟
ببینم این ناناکی دیگه چیه؟
این جور وقتا، استفاده از یه اسم مستعار خیلی بهتره، اینطور فکر نمی کنی؟
اصلا متوجه نمیشم.
فراموشش کن که چی بهتره، بیشتر از این خوشم اومد که چطوری اینقدر چابک شدی، اوبی.
میتسوهیده، می خوای یه بار باهام مبارزه کنی؟
اوه، حتما.
زِن، دیگه وقتشه.
باشه. خب دیگه، بعدا می بینمت.
باشه.
اوبی، شیرایوکی رو بهت می سپارم.
بیا ما هم بریم ببینیم ارباب کی پیداش میشه.
زِن؟
قبل اون، بانو--
می تونی اینو داشته باشی.
این جایزه پیروزیه. یه گیره مو از یه پادشاهی دیگه.
بعدا حتما به ارباب نشونش بده.
--شاهزاده ایزانا! --شاهزاده زِن!
شاهزاده زِن خیلی باوقار شده.
انگار یه نفر دیگه اس.
-شاهزاده! - شاهزاده!
زِن، از اون موقع به بعد طرز فکرت رو عوض کردی؟
راجع به چی؟
نمی دونستم که می خواستی با اون دختر چیکار کنی.
برادر، می خوای الان در موردش صحبت کنی؟
آره.
البته، دارم بهش فکر می کنم.
به آینده...
زِن...
بعضی وقتا اطراف قصر می بینمش،
و یه وقتا شده که ما فقط...
حس اینکه اون کنارمه هنوز در گوشها و دستام باقی مونده...
ولی تو این قصر، من هنوز خیلی ازش دورم...
با اینحال، زِن همیشه...
خسته نباشی.
بعد این می خوای چیکار کنی؟
هوم، بذار ببینم...
ریو!
می دونی شیرایوکی کجاست؟
اتفاقی افتاده؟
انگار یکی زخمی شده!
داری سعی می کنی امتحانم کنی؟
نه، البته که نه--
پس چرا همچین حرفی زدی؟
اینجا محل برگزاری جشنه. جای اینکار نیست.
فقط می خواستم شما رو بهتر بشناسم، عالیجناب--
اوه...
اون تعادلش رو از دست داده بود...
مسکن! مسکن داری؟
من هنوز باید ادامه بدم!
چی؟!
گفتم--
اوخ...
اوه...
استخونش شکسته.
اگه به زور بخوای حرکتش بدی، دیرتر خوب میشه، بانو.
نه...
لعنتی!
قرار بود این نمایش خوبی بشه، اینجوری می تونستم وارد قصر بشم
و کاری کنم که شاهزاده عاشقم بشه.
منظورش چیه
تو فقط یه پاداش می خوای پس می تونی لباسهای جدیدی تنت کنی، غیر از اینه؟
البته! من یه هنرپیشه ام!
می خوام با یه لباس زیبا روی صحنه بزرگ وایستم،
و اسمم رو در سراسر کلارین زبانزد همگان کنم...
اوه عزیزم، چقدر خجالت آور.
نه، به نظرم خوبه.
شیرایوکی-سان.
بله.
موهای قرمز؟
اول، قسمت آسیب دیده رو ثابت می کنم.
شما... شما جایگزینش می شین؟
ها؟
چی...؟!
لطفا. لطفا به عنوان یه پرنسس روی صحنه برو!
ها؟
چی؟!
No comments yet. Be the first to leave one.