Le prime 200 righe.
این داستان دوتا پسر نوجَوونه
که با هم توی یه اتاق زندگی میکنن.
به یه مدرسه میرن...
فکر و ذکرشون یهچیزه...
اکثراً هم ماشین و دختر
اما انگیزهی کاملاً متفاوتی دارن.
توی یه صبح معمولی
اولین کاری که این دوتا پسر میکنن
وقتی که همه هنوز خوابن میرن دوی صبحگاهی.
برای رجی، دویدن گرم کردن حساب میشه
تا فعالیتی که واقعاً عاشقشه رو شروع کنه، بسکتبال.
برای آرچی...
یهجور گرم کردن دیگه حساب میشه
تا بره سر کاغذ و قلمش.
البته بهتون بگم امروز یه صبح معمولی و عادی نیست.
امروز فردای هالووینـه.
هالووینی که یه ماشین پر از بچههای بولداگ
از روی پل پرت شدن توی رودخونهی سوییتواتر.
کاپیتان تیم یعنی جولیان بلاسم پشت فرمون بوده.
اگه بهخاطر رجی نبود که رفت توی آب و دونه دونه نجاتشون داد
الان همهشون مُرده بودن.
اما جولیان بلاسم بیهوش بود
بین مرگ و زندگی معلق بود.
حتی فرنک اندروز داشت تمام تلاشش رو میکرد
تا کلیفورد بلاسم عصبی رو آروم کنه.
میدونستم آوردن اون بچهی تخس تصمیم بدیه.
تقصیر خودشه. حتماً تقصیر خودشه.
باید از تیمم اخراج شه.
جناب بلاسم ما هنوز میخوایم بفهمیم
که جریان از چه قرار بوده
اما من فکر میکنم
که جولیان پشت فرمون بوده.
میدونی من از چی مطمئنم؟
اون نکبت از وقتی که اومده چیزی جز دردسر نبوده
و میخوام بره.
جناب شهردار شما الان نباید به تیم فکر کنید.
تمرکزتون باید روی سلامتی پسرتون باشه.
بقیهی چیزها بعداً هم حل میشن.
اون شب تصادف بولداگها تنها اتفاق غمانگیز نبودن.
پیک شیرفروش خواست دوست من، اتل رو هم بکُشه.
این همون شیرفروشیه که دیدم بعد از کُشتن مادر و پدرم
از خونهمون اومد بیرون، جناب کلانتر.
اما، تونستم چاقو رو از دستش بهزور بگیرم
- و بعد... - دفاع از خود بوده کلانتر.
گفتم شاید فکر بد کنید.
خب، حداقل جواب سؤالهامون رو گرفتیم.
شوخی میکنید؟
الان اتفاقاً سؤالهای بیشتری داریم.
لازمه بیام کلانتری و اظهاریه بدم؟
نه، نیازی نیست.
بهنظر من که پرونده ساده حل شده.
ساده حل شد؟
کلانتر، این روانی هر کی که هست مادر و پدر اتل رو کشته
آقای ریبری رو هم کشته و میخواسته اتل رو هم بکُشه.
اگه جواب سؤالهاتون رو گرفتید پس این کیه؟
شیرفروش کیه؟
به اون هم میرسم.
شاید اثر انگشتهاش توی سیستم باشه
اما تا اون موقع
باید اتل رو برگردونیم خانهی خواهران ترحم.
- نه! - نه، نه، نه.
اونجا از اتل سوءاستفاده میکنن.
اتل پیش خودم میمونه.
سرپرستش باید بالغ باشه جاگهد.
درسته، اما خواهران نه.
فرنک، آرچی خبر جدیدی شد؟
جاگهد، آروم باش.
قضیه اتلـه؟
اتل، عزیزم.
من و مری در مورد همه چیز صحبت کردیم
و به یه راهحلی رسیدیم.
با توجه به تمام اتفاقهایی که افتاده
هر دومون فکر کردیم شاید به صلاحه
که تو پیش خانوادهی کوپر بمونی.
چی، دوباره؟
نه، آخرین باری که پیش خانم کوپر موندم
من رو فرستاد اون جای مزخرف.
فرستادنت پیش خواهران ترحم بیشتر فکر بابای بتی بود.
وسایلت رو میبریم توی اتاق خیاطی من.
بیا بریم عزیزم.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
اگه اونجا نبودی بچهها غرق میشدن.
جونشون رو نجات دادی رجی، حتی جولیان.
- تو قهرمانی. - من قهرمان نیستم.
وقتی فهمیدم که تنها کسی هستم
که تونستم از ماشین بیام بیرون و بیام روی آب...
میدونستم که باید برگردم زیر آب
و بقیه رو نجات بدم.
حتی اون لحظه میدونستم که اگه هر کدومشون بمیرن...
مخصوصاً بلاسم، من رو مقصر میدونن.
بهم حبس ابد میدادن.
یا یه حکمی حتی بدتر از زندان.
مترجم: «امـیـر دلـپـسـنـد» @AMIRX79X
«ریوردیل» «فصل: ۷ قسمت: ۱۲»
صبح بخیر.
من دارم میرم مدرسه، اتل
میخوای با هم بریم؟
- آره، حتماً. - چی میگی برای خودت، الیزابت؟
من خودم اتل رو میرسونم مدرسه.
مامانم واقعاً خیلی مزخرفه.
اول اتل رو فرستاد خونهی خواهران ترحم
حالا هم که باهاش مهربونه
و یهطوری رفتار میکنه انگار من مهمون ناخوندهم.
به جون خودم یه دلم میگه فرار کنم از خونه.
میدونم چی میگی، درکت میکنم.
کاش میتونستم دعوتت کنم بیای پمبروک پیش خودم بمونی
اما حقیقتش از وقتی مامان و بابام از اونجا انداختنم بیرون
من توی بابیلونیوم میمونم.
چی؟ توی سینما میمونی؟
ورانیکا لاج تبدیل شده به یه کارتنخواب.
بذار ببینم، دزدکی برگشتی توی خونه؟
میدونم دورهی سختیه
اما خواستن با همهتون شعری رو در میون بذارم که یکیتون هفتهی پیش بهم داد.
اسمش «شبح»ـه.
«به من میگویند قابل اتکا هستی.
روی شانهام میزنند.
مرا به چشم یک پسر، دانشآموز، بازیکن تیمی میبینند.
مرا همانند دیگر پسران میبینند.
اما به آیینه که نگاه میکنم
کسی را نمیبینم.
فقط یک متظاهر...
و نمیدانم چگونه قابل اتکا باشم.»
نظری دارید؟
قشنگ بود.
آره.
آره، قشنگ بود کِلی.
موافقم، اما من ننوشتمش.
نه، شعر آقای واکر نبود.
شعر آقای اندروز بود.
کاش توی کلاس بیشتر اهل حرف بودی، آرچی.
طبق این شعر، کاملاً مشخصه
که کلی حرف توی دلته.
خیلیخب رفقا، خوب گوش بدید.
همین جمعه شب جلوی استونوال
یه بازی خیلی بزرگ و مهم داریم
اما بعد از اتفاقهای اخیر
تصمیم گرفتیم یه کاپیتان جدید انتخاب کنیم تا وقتی
که خدا بخواد جولیان سلامتیش رو به دست بیاره.
و کاپیتان هم قراره...
آرچی باشه.
خب، بیاید زانو بزنیم و برای سلامتی برادر بولداگـیمون دعا کنیم.
خیلی خوشحالیم که برگشتی، اتل.
درسته، قبول دارم که واقعاً تغییر بزرگیه
اما ثابت کردی که سلامت روان داری
اون هم با تنهایی روبهرو شدن با یه قاتل پرسهزن.
پرسهزن؟ کی گفته شیرفروش پرسهزن بوده؟
اگه اشتباه نکنم، کلانتر کلر.
کاملاً مشخصه داستان از چه قرار بوده. این پرسهزن...
ذهنش توسط کمیکهای پپ کمیکس مسموم شده بوده
و از اونا الهام گرفته بوده تا دست به قتلهای سریالیای بزنه
که تقریباً مثل همون کمیک اصلی هستن.
بعد هم لباس یه پیک شیرفروش رو دزدیده و به قتل رسوندن آدمها رو شروع کرده
تا احساس تشنگیش به خون رو ارضا کنه.
عجب، چقدر منطقی بود فرمایشتون.
فقط اینکه، چرا باید اول پدر و مادر اتل رو بکشه
و بعد بره سراغ آقای ریبری
و بعد دوباره بیاد خود اتل رو بکشه؟
بهنظرتون یه پرسهزن همچین کاری میکنه؟
درسته. مگه پرسهزنها معمولاً جابهجا نمیشن؟
پرسه میزنن.
هیچکدوم شما در جایگاهی نیستید که تئوری مطرح کنید.
ما بهتون گفتیم دقیقاً ماجرا از چه قرار بوده.
حالا هم امیدوارم جفتتون متوجه خطری که
کمیکها ممکنه توی جامعه ایجاد کنن بشید.
- عمو فرنک؟ - سلام آرچی.
من...واقعاً باعث افتخارمه
که کاپیتان تیم بشم
اما بهنظرتون کاپیتان نباید رجی باشه؟
اون بهترین بازیکنمونه.
شاید همینطور باشه آرچی اما دست من نبود.
کلیفورد بلاسم میخواست که تو کاپیتان بشی
و با توجه به اینکه حامی مالی تیمه
گفتم شاید به صلاح باشه که به خواستههاش احترام بذاریم.
کلیفورد بلاسم از روز اول با رجی لج بود.
تیم ما مایهی افتخار و خوشحالی شهرداره، آرچی.
از من به تو نصیحت، این یکی رو بیخیال شو.
اما خوشحالم اومدی دیدنم.
یهچیزی هست میخواستم بهت بدم.
- این... - وصلهی کاپیتانی باباته.
میدونم اگه زنده بود خودش میدادش بهت تا توی اولین بازی که کاپیتانی دستت کنی.
باشه عمو فرنک.
من دارم میرم.
میرم پیش دوستم ورانیکا بمونم.
فقط خودمون دوتا توی خونهش هر کاری بخوایم میکنیم.
مگه تا حالا نمیکردی، الیزابت؟
از کجا همچین کاری یاد گرفتی؟
باز کردن قفل با سنجاق سر.
نخند، اما با کتابچهی «تریسی ترو، کارآگاه نوجوان»ـم.
بخندم؟
من عاشق اون کتابهام بتی.
یه سؤال...
اینجا چقدر باید ساکت باشیم تا اون...
اسمش اسمیدرزـه.
و توی خونه هر چقدر بخوایم میتونی سر و صدا کنیم.
فقط از راه پلهی پشتی وقتی خواستیم بریم و بیایم باید یهکم مراعات کنیم.
به پسرها هم گفتم.
کدوم پسرها؟
- آرچی و رجی؟ - نه، نهبابا.
میخوام امشب خوش بگذرونم.
برای همین کوین و کِلی رو دعوت کردم بعد از بستن بابیلونیوم بیان.
No comments yet. Be the first to leave one.