Le prime 200 righe.
.علت مرگ سقوط از بلندی بوده
خودکشی کرده یعنی؟
.امکانش هست، آره
مـــتـــرجـــمیـــــن .:: هادی نریمانی و صادق هاشمی ::.
.هیچ به هیچ. جواب نمیده
.میخوام برم کلانتری
.منم باهات میام، بریم - .باشه، بریم -
.بهت گفتم روسیو
.گفتم اریک رو اذیت نکن
.ببخشید، معذرت میخوام
روسیو، مادرت داره میاد ببرتت مدرسه، خب؟
.تو این اوضاع افتضاح، بهتره کنار خانوادت بمونی
.اون خودش دیر یا زود میاد .بیا بریم
.بریم - .میبینمت -
نیکو.
.سلام
کجا بودی پسر؟
.جهنم بودم. هیچی بابا .بیرون بودم
!تورو خدا بغلم کن
.صبر کن
چی شده؟
شماها چه مرگتون شده؟
میشه لطفاً اینطوری بهم زل نزنی؟
.ببخشیدا ولی دیگه طاقت ندارم ...منظورم اینهکه
،من همهچیو امتحان کردم، اریک .اما نمیتونم دیگه
.ما همه سخت تلاش کردیم درسته؟
.اما نمیتونم ادامه بدم
اوه جدی؟ چه تلاشی کردی؟
نیکو
.مادر روسیو اومده
میشه ما رو یه لحظه تنها بذارین؟ .چند دقیقه دیگه خودم میام
.باشه
.صبر کن لباسامو عوض کنم و باهات بیام
.از دست غر زدناشون کلافه شدم - .نه، نه، نه -
.مردمک چشمات خیلی گشاد شده، اریک
چیزی نیست، یه شب با دوستام مهمونی .گرفته بودیم تو ساختمون، بخاطر اونه
دلشون برام تنگ شده بود .و منم که خیلی دوس دارن، همین
با داروهای خودت مواد هم مصرف میکنی؟
.نه، باهم قاطیشون نمیکنم .درواقع از شر قرصهای خودم خلاص شدم دیگه
چی؟
.خب داروهای واقعی بهم آسیب میرسوندن، پسر
.برو داروهاتو بخور پسر .تو مریضی، بمولا
چطور دلت میاد با ما رفقات این کارو بکنی؟
با تو؟
.فقط خودمم که آسیب میبینم - یعنی روی ما تاثیر نداره؟ مهم نیست؟ -
تو میخوای با خوردن اون قرصهای کوفتی .شبیه یه زامبیِ شُلمغزِ کثیف بشم
.هم تو و هم بقیه
،اریک، ما میخواستیم بهت خونه بدیم .ازت مراقبت کنیم و دوسِت داشته باشیم
از کی تاحالا مثل پیرمردا غر میزنی؟
.دقیقا الان داری مثل مادرت حرف میزنی
چطوره خفه بشی و اسم اونو وارد این قضیه نکنی؟
.در واقع خودِ تو دلیلِ غم و غصهشی
.بس کن پسر عمو ...بهتره آروم باشیم چون الان حرفی که نباید رو
!تورو خدا دیگه به من نگو پسر عمو
!عوضی تو خیلی خودخواهی دیگه
.بذار وسایلش رو جمع کنه و از اینجا بره
نه من آبم باهاش تو یه جوب میره .نه تو و نه پدرم، پس بذار بره
چی داری میگی نیکو؟
.برو بیرون .برو تو همون ساختمون تصرف شده، برام مهم نیست
.اونا اونجا خیلی دوسِت دارن .اما اینجا مثل یه آشغال باهات رفتار میکنن
.من این حرفو نگفتم
.برو دیگه! برو خونه پدر مادرت زندگی کن .یا چه میدونم برو زیر یه پل زندگی کن
.برام مهم نیست .فقط از اینجا برو
!لعنتی
...تو بیشتر از هرکس دیگهای میدونی که
.چقد برام سخت بود دوباره به یکی اعتماد کنم
اما معلوم شد که تو هم ...دقیقا مثل اون احمقها هستی
اول اعتمادم رو جلب کردی .حالا هم زدی زیرِ همهچی
.ایسا - .بهم نگو ایسا -
تو بیشتر از هرکسی بهم صدمه زدی، حالیته؟
.این درست نیست - .چرا، هست -
...و درسی که ازت گرفتم هم درسته
خانواده همیشه حرف اول رو میزنه، درسته؟
.نه ایسا، اینطور نیست، من کاری با اونا نداشتم - جدی؟ -
.من بدون اطلاعِ تو کاری به خاطر خانوادم نکردم
.من هرکاری کردم بخاطر تو و خودم بوده، ایسا
.بخاطر هر دوتامون
!گندش بزنن .باهام بیا
.به من دست نزن - .بیا اینجا -
چیکار میکنی؟ - بیا -
.بهت گفتم بهم دست نزن - .بیا بریم، بیا -
.دیداک، نه - .آره، دیداک -
،میخوام بهش بگم .باید دوتامون بهش بگیم
میشه بهم توضیح بدی که لوئیس با این موضوع چه ارتباطی داره؟
سعی داری چی بهم بگی؟
.باشه، بیا بریم
گفتن "صبح بخیر" به اون یارو خیلی سخت بود؟
.دیداک با ما همکاری میکرد نه با خانوادش
.اصلا سر از این قضیه درنمیارم
بعدِ تیراندازی، مخفیانه رفتم مدرسه لاس انسیناس ،تا درموردشون تحقیق کنم
...و ببینم اونا هم درگیر این قضیه بودن یا نه
،اما در این حال قضیهٔ پیچیده تری کشف کردیم
.که مستقیماً به والدین تو مربوط میشد
...پدر و مادر جنابعالی
.تاریخچه جناییِ بسیار طولانیای دارن
،باجگیری با تهدید، باجگیری با خشونت ...آدم ربایی
نه، صبر کن، چرا دروغ میگی؟ - .دروغ نمیگه، اینا همهش درسته، ایسا -
.این یه جنگه
یه جنگِ بی پایان که من و تو .دقیقا وسطش گیر افتادیم
زمانی تموم میشه که یکی از دوتا خانواده نابود بشه .و مطمئنم تو تصمیم میگیری که خانوادهٔ من باشه
.نه، خانوادهٔ اونم تحت بازجوییان
حتی دیداک هم تو این کار بهمون کمک میکنه و کارمون رو ادامه میدیم
.ما دنبالـشونیم، ایسادورا .جدی میگم
...اما
درحال حاضر، والدینت اولویت ما هستن
برام مهم نیست که خانوادم تا زمانی که .لیاقتش رو دارن تو زندان بمونن
برام مهم نیست که این قضیه آخرش ختم به خیر شه .و اونا هم ما رو تنها بذارن و این حرفا
.اما برای من مهمه - چی برات مهمه؟ -
من به کسایی که دوسشون دارم .خیانت نمیکنم
.مثل همون کاری که با من و خانوادم انجام دادی .خب منم اخلاقیات خودمو دارم
،و تو لوییس .هنوز کاری نکردی
.چون هیچ مدرکی علیه خانوادم نداری
.دقیقا
.به همین دلیل به کمکت نیاز داریم
.نه
.دست از سرم بردارید
.مخصوصاً تو
.صبح بخیر سارا
.صبح بخیر
!خودتو عذاب نده .اصلا یه ذره هم بهشون فکر نکن
.نادیده شون بگیر
.فکر نمیکردم انقدر سخت باشه
.خیلیخب، بیا
بعدش چیکار کنم؟ فراموشش کنم؟
اگه با کلویی هم وحشیانه رفتار کنه چی؟
.این دیگه به تو مربوط نیست .تو فقط حسودی میکنی چون اون با یه زن دیگهست
.نه، درست نیست
،تو بهش معتاد شدی، طبیعیه .این اتفاق واسه منم افتاده
.وابستگی عاطفی یک شبه از بین نمیره
...و میدونی چیه
.اونم اینا رو میدونه
چی میدونه؟
که هنوز معتادشی و البته لذت هم میبره .از این قضیه، حتی اگه با زن دیگهای باشه
دست از کارش نمیکِشه و هرکاری میکنه .تا تورو بیشتر وابسته خودش بکنه
بالاخره باید احساس کنه که .نسبت به تو قدرت داره
.برای همین باید یهکم بیشتر مواظب خودت باشی
.یه لحظه صبر کن
بگیرش.
.این درخواست انتقالیت برای یه مدرسه دیگهست
مدرسه دیگه؟ میخواید جابجام کنید؟
.من قبلاً خونهم رو از دست دادم الانم میخواید همهچیم رو دست بدم؟
چیزی از دست نمیدی .بلکه چیزی هم گیرت میاد
...از آرامش و آزادی لذت خواهی برد
.از سلامت روان
.جدی میگم .حرفمو گوش کن
...هی
اینکه وسطای صبح بیایی دیدن من برات عادت شده دیگه، آره؟
.آره فکر کنم
.اما خب باحاله
...مادرم
...خب
تو باشگاه خانه ایسادوراست .و میخواد منو ببینه
.کلویی، تو باید ازش دور بمونی
،ممکنه مشکلی پیش اومده .صبر کن یه لحظه
اجاره هست؟ - .نه -
.این تلفن منه و اینم مادر منه - درسته، اما من بخاطر خودت میگم، خب؟ -
.اگه متوجه نیستی، بذار خودم انجامش بدم
.شمارش رو مسدود کردم
کلویی، نمیفهمی یعنی؟
،باعث میشه احساس اضطراب یا گناه کنی .درعین حال همیشه هم دور و برته
.میدونم
.بیا کجا بودیم؟
.گوش کن
.من باید برم کلاس
آره
.من واقعا باید برم
.بعدا میبینمت
.زودی میبینمت، بای
آهنگ Tired and Sick از Otha
.سارا: دنبالم بیا
میخوای باهام صحبت کنی؟
داری به کی پیام میدی؟
.کلویی
.تو باهاشی چون فقط میخوای حرص منو دربیاری
اون دوسدخترمه، خب؟
دیروز
به یه دوست نیاز نداری؟ .چون من خودم نیاز دارم
.راستش چرا .واقعا به یه دوست نیاز دارم
.اما ترجیح میدم داستانت رو همین الان بشنوم
من تمام توجهم رو روی اریک متمرکز کردم .و احساس میکنم که از تو غافل شدم
.نیکو، بیخیال
خودم میدونم که دوستای واقعی .همیشه و هر زمان کنار همدیگه هستن
.و میدونستم که تو هم کنارم هستی
چطوری؟
.مشکل اریکه .اون اشتباهات بزرگی مرتکب شده
.از خونه بیرونش کردیم - .لعنتی، باورم نمیشه -
خیلی از دستش عصبانیام و در عین حال احساس گناه میکنم
...شاید بعد چند روز، دیگه
.نه اینطور نیست .خودش میتونه مواظب خودش باشه
چیزی که واقعا عصبانیم میکنه اینهکه .شاید خیلی زود درموردش قضاوت کردم
.نیکو، شماها رفتارتون باهاش خوب بود
.برمیگرده
.مطمئنم
تماسهای اخیر: برادرم، تونی فروشنده] [دختر تو پارتی، محل کار، باشگاه، خانه
شوهرعمه آلفونسو، پسرعمه نیکو] [کلویی، روسیو، عمه ماریا
.باید ناپدید بشی
.خیلی حال بهم زنی
.تو بی ارزشی .یه بی ارزش که دائما ناامیده
.تو حقیری
،اگه ناپدید بشی .خدمت بزرگی به ما میکنی
No comments yet. Be the first to leave one.