Le prime 131 righe.
گویی انسانیت میرفت تا توسط .شیاطین نابود شود
.اما یک نفر همه را نجات داد
،او را پادشاه جادوگر خواندند .و تبدیل به افسانه شد
!نشونم بده کی هستی
...جادوی من
!تسلیم نشدنه
ملکهی جادوگران محدودکنندهی آستا را آزاد و ضد جادوی او را مهار
.و قدرتهای او را کامل احیا کرد
چی شد؟
.انگار افتادم تو یک دریاچهی سرد
...حس خنکی داره
.ذهنم به طرز عجیبی آزاده
...میتونم جریان سرازیر
!قدرت رو حس کنم
،فکر کردم ممکنه یکی از نسل اون باشی
.ولی ظاهرا اشتباه میکردم
یک دگرگونی ناگهانی جریان مانا رو .درونت متوقف کرد
.صرفا یک نقص هستی
،ولی به همین خاطر .میتونی اون شمشیر رو به دست بگیری
.تو خاص نیستی. حتی یک ذره
.ولی دقیقا به همین خاطر خاص هستی
!شهابسنگ سیاه
،آستا توانست به کمک قدرت جدید احیاشدهاش ،لادروس را شکست دهد
.و شخصیت لادروس عوض شد
...اما
.کنترل خون. این جادوی منه
از حالا، باقی عمرت رو در خدمت منی .به عنوان شمشیر من
ملکهی جادوگر در تمام مدت .به دنبال ضد جادوی آستا بود
...تا کنترل آستا را به دست گرفت
...الان اولین ماموریتت اینه که
وادارت میکنم با دستهای خودت .تک تک این افراد رو بکشی
رشتهی قرمز سرنوشت
...وای... نه
!آستا، بس کن
!آستا
خب، حالا... کدوم یکی رو اول بکشم؟
.فهمیدم
.با تو شروع میکنم، یک اشرافزاده
.برو
!بس کن
!نکن! بیدار شو
!آستا، به خودت بیا
.فایده نداره. اصلا صدامونو نمیشنوه
آستا، بس کن! مگه نمیدونی من کی هستم؟
...حتما سرنوشته
که یکی از خانوادهی سلطنتی پادشاهی شبدر .با شمشیر اون کشته بشه
...آستا
...آستا
!بیدار شو
...آستا
.بدرود
!نه
!آستا، نکن
.انجامش بده
...این پسرک... بیهوشه، ولی بازم
...آستا
.پس کاملا تحت کنترل ملکه نیست
.نمیذارم منو بکشی
!نمیذارم منو بکشی
!یکم صبر کن
همین الان طلسم مسخرهت رو !درب و داغون میکنم
!ای احساسات مسخره
خون عروسک خودش را با خون بدن تو .یکی میکنه و کنترلش رو به دست میاره
،هر چقدر هم که تلاش کنی .نمیتونی خنثیش کنی
،این شامل تو هم میشه .حتی اگه جادویی نداشته باشی
...آستا
...خیلی لجبازی. ولی
!آستا
!خواهش میکنم! جلوشو بگیر
!قسم میخورم دیگه از این جنگل نرم
...دیگه هرگز ازت سرپیچی نمیکنم... پس خواهش میکنم
.نه
،همشون رو این جا میکشم، بدون نقص
.تا دیگه هرگز فکر احمقانهای به سرت نزنه
،پیشگوییها بهم گفتن ...ونسا چیزی که میخوای رو برات احضار میکنه»
«.و یک روز سالم برمیگرده به جنگل
.برای همین خیلی دنبالت نگشتم
ولی خب، فکر نمیکردم چیزی که میخوام .یک انسان با شمشیرهای ضد جادو باشه
ولی با بیرون رفتن از جنگل چی عایدت شد؟
روابط احمقانه با موجودات ناقص ایجاد کردی ،و در نتیجهش
.باعث مرگشون شدی
.نمیتونی از من فرار کنی
.نمیتونی این پیوند رو خراب کنی
پیوند؟
.بالاخره هر جا باشی، دخترم هستی. خانوادهم هستی
من... عضو خانوادتم؟
.تو به من تعلق داری
!برو بابا
!نه، جدی میگم
!راستی! اون شهر کیکهاش خیلی خوشمزه بودن
.منم میخوام برم
!آهای، خواهش میکنم! کمکم کن
!میخوام برم
!آهای، تو رو خدا! تو رو خدا نرو
.ونسا
...علیاحضرت
!لطفا از این جا آزادم کنید !دیگه نمیخوام این جا بمونم
!این جا خیلی تنهام تا کی باید این جا بمونم؟
!علیاحضرت
جادوی نخ قدرت فوقالعادهای که میگین !رو نداره
!خواهش میکنم، منو بیارید بیرون
.نه. یک روز قدرت کنترل سرنوشت رو خواهی داشت
.داخل پیشگوییهای من اومده
...ولی
،میگی تا کی باید این جا بمونم .و باید جوابت رو بدم
...نمیذارم بری بیرون
تا وقتی جادویی که سرنوشت رو کنترل میکنه .فعال کنی
.تو خانوادهی من هستی
!اگه از خانوادهت هستم، پس بذار بیام بیرون
.نمیتونم
.من سرنوشتت رو انتخاب میکنم
!علیاحضرت! علیاحضرت
!خواهش میکنم! خواهش میکنم بذارید بیام بیرون
.من چنین قدرتی... ندارم
.راستی. اون قنادی بست
.چه حیف
هوی، میدونستی؟
،یه شهر بزرگ بیرون جنگل هست
.و مردمش هم جادوگر نیستن
ونسا... تا حالا این داستان رو .صدها بار شنیدیم
بقیه جادوگرا میرن اون جا خوش بگذرونن، آره؟
.بعضیاشون حتی میرن پیش دوستپسراشون
چرا تو از این قفس فرار نمیکنی بری اون جا؟
...چی؟ و ولی... من نمیتونم
...یعنی
.نمیتونم از ملکهی جادوگرا سرپیچی کنم
.بی خیال، اخماتو وا کن
میخوای برات از ملکه بخوام؟
امکان نداره. تو عروسکی هستی که .با جادوی خودم ساختم
.اگه من نتونم، تو هم نمیتونی
.درست میگی
No comments yet. Be the first to leave one.