Le prime 168 righe.
«میز ردیف آخر»
تو همونی هستی که خواستهها رو برآورده میکنه؟
منظورت رو نمیفهمم.
مطمئنم خودتی.
«بابی»
چطوری به این نتیجه رسیدی؟
بابای کانر رو از خونه انداختن بیرون.
کانر چند وقتیه ندیدتش.
باباش خیلی مریضه.
خودم که نمیدونم، از مامانم شنیدم.
- اسمت چیه؟ - بابی.
بابی، من حرفی باهات ندارم، خیلیخب؟
میخوام به دوستم کمک کنم.
میدونی چه بلایی ممکنه سر کسی بیاد که میخواد با من معامله کنه؟
نه.
هر بلایی ممکنه.
۳ سالشه ولی اونطور که باید رشد کنه نمیکنه.
ببین، متوجهم...
که این عکسها خیلی برات مهم هستن.
توشون مشخصه مشکلش چیه.
اما عکس درست و حسابی از خود دخترت داری؟
«شرل»
نه. ببین، الان مشکلش اینجا مشخصه.
- میخواستم بهتر متوجه مشکلش بشی. - درسته.
بیماره. متوجهم.
میخواستم مشکلش رو نشونت بدم تا بتونی حلش کنی.
- کار من حل کردن مشکلات نیست. - چرا، هست.
میخوام روی خودت تمرکز کنم.
خبر اون مَرده رو شنیدم.
شرل، هر چی که شنیدی...
بعد از انجام همچون جرمی از زندان آزاد شد.
گناهکار بود، کلی هم آدم شاهد جرمش بودن.
شرل، یا یه زن بیدوست و خانواده پیدا میکنی و شکنجهش میکنی یا نمیکنی.
اگه بکنی که دخترت خوب میشه.
اگه هم نکنی خب دخترت هم خوب نمیشه.
اینجا شرایط اینطوریه.
شنیدم ساندویچ پسترامیهای اینجا حرف ندارن.
من هم شنیدم.
پس خودتی، آره؟
«دیلن»
حالا مشخص میشه.
- تو کی هستی؟ - دیلن.
سلام دیلن.
نوت برمیداری؟
برای تحقیقاته.
پس آمار ملت رو در میاری، آره؟
صرفاً مشاهداتم رو مینویسم.
زندگی سختی داری.
چی میخوای؟
خب...نمیخوام بمیرم.
بیشتر توضیح بده.
کیه که دلش بخواد بمیره؟
باید دقیقتر بیان کنی که چی میخوای.
پیر شدنت کند بشه یا یه روز رو بخوای تا آخر عمرت زندگی کنی...
نه، نه میخوام مثل همین الانم بمونم...
تا ابد.
نه میخوام پیر بشم نه تغییر کنم.
نمیخوام آسیب ببینم.
میخوای آسیبناپذیر باشی؟
آره.
فقط میخوام...
بتونم از زندگیم لذت ببرم.
برای همچین چیزی حتماً باید نامیرا باشی؟
تا اینجا که نمیدونم.
فهمیدم باید برای فهمیدن همچین چیزی زمان زیادی داشته باشم، میدونی؟
من دیگه برم، باید برگردم سر کار...
کارِت چیه؟
لوازم خونگی استن.
طراحی حیاط و نما.
- واقعاً خواستهها رو برآورده میکنی؟ - آره.
اما اگه میخوای به چیزی که میخوای برسی باید باهام صاف و صادق باشی.
راستش رو بهت گفتم.
حرفهات که راست بودن.
ولی صادق بودن یهکم پیچیدهتره.
«ماریا»
شما همون مردی هستید که خواستهها رو برآورده میکنه؟
آها راستی، شنیدم ساندویچ پسترامیهای اینجا حرف ندارن.
من هم شنیدم.
من ماریا هستم.
ماریا لوئیسا موریتا.
از آشناییت خوشوقتم، ماریا. بفرما بشین.
چه کمکی از دستم بر میاد؟
مسئله مادرمه.
خیلی ناراحته.
اما خب دلیل درستی هم برای ناراحتی داره.
پدرم اخیراً فوت کرده
و خواهرم هم...بستریه.
ماریا، نمیدونم چقدر با این کارم آشنایی داری
اما خیلی اتفاقها هست که امکان برآورده شدنشون هست.
آره، میدونم.
برای همین اومدم پیشتون.
وقتی میگی میخوای مادرت خوشحال باشه
منظورت اینه که میخوای...
خواهرت...
میخوام اعتیادش درمان بشه.
و پدرت؟
همچین چیزی هم ممکنه؟
خیلی چیزها ممکن هستن
اما من انجام نمیدم.
تو باید انجام بدی.
باید وظیفهای که بهت میسپارم انجام بدی.
که پدرم زنده بشه و خواهرم خوب بشه؟
- بله. - آخه نمیدونم...
از خدامه پدرم برگرده پیشم
اما یهسری چیزها رو آدم...
یهسری چیزها رو آدم نباید بخواد و آرزو کنه.
آدمها همهجور خواستهای دارن، ماریا.
اما آخه دستکاری و تغییر دنیا؟
نه، اونطوری خیلی زیادهروی میشه.
انگار داریم نظم دنیا رو بههم میزنیم.
ببین، فرقی نمیکنه خواستهت چی باشه
تو بههر حال داری نظم دنیا رو بههم میزنی.
ما کارمون همینه.
دنیا رو دستکاری میکنیم.
باشه پس، قبوله.
مادرم.
میخوام مادرم آخرین روزهای عمرش رو با عشق و لذت، بگذرونه.
نمیخوام حتی یه لحظه ناراحت بشه.
- میتونم همچین خواستهای داشته باشم؟ - آره.
باید چیکار کنم؟
باید اشک پنج نفر رو در بیاری.
چی؟!
نمیخوام همچین کاری بکنم.
اگه میخوای مادرت روزهای باقی موندهش رو شاد
و با عشق سپری کنه باید همچین کاری انجام بدی.
گفتی باید دقیق بگم...
برای همین نشستم خوب بهش فکر کردم.
- خوبه. - ببین...
میخوام طوری بشه که انگار تمام این مدت از اول با کیتی ازدواج کرده بودم.
میخوام زندگی الانم با هدر ناپدید بشه «هنری»
انگار که اصلاً اتفاق نیوفتاده.
پس یعنی میخوای برگردی عقب و از اول شروع کنی.
نه، نه. میخوام ۲۰ سال با کیتی ازدواج کرده باشم.
میخوام یه روز از خواب بیدار شم. حالا یا فردا یا هفتهی بعد، هر وقت...
و یهو ببینم که تمام این مدت با کیتی ازدواج کرده بودم.
و بقیهی قسمتهای زندگیت چی؟
میخوای بقیهی زندگیت چه شکلی باشه؟
نه، میخوام بقیهی زندگیم سر جاش بمونه.
همون شغل، همون موفقیت، همون خونه. همه چیز مثل قبل.
فقط میخوام ۲۰ سال گذشته رو با کیتی یه زندگی مشترک خوب داشته باشم.
اما اینطوری با کیتی که زن جدیدته اون سالها رو زندگی نکردی که.
نه، نه...
اینطوری که من میخوام یعنی ۲۰ سال با کیتی یه ازدواج خوب داشتم.
ولی اینطوری که اون زندگی رو تجربه نمیکنی.
من بهت گفتم خواستهم چیه. الان باید بهم بگی چیکار کنم تا بهش برسم، مگه نه؟
نه، الان من سؤال میپرسم و تو باید جواب بدی.
خیلیخب.
زن الانت، هدر.
از زندگی مشترکت خوشت نمیاد؟
نه.
- چرا؟ - بهت که گفتم.
نه، فقط گفتی که خوشبخت نیستی.
من جزئیات میخوام.
اون چیزی که انتظار داشتم نبود.
پس غافلگیر شدی.
اونوقت، دقیقاً چه انتظاری داشتی؟
فکر میکردم خوشبخت میشم.
فکر نکنم منظورم رو فهمیده باشی.
ببین، من اومدم اینجا باهات معامله کنم.
- این هم بخشی از معاملهست. - اینش رو دیگه نمیدونستم.
با هم رابطه نداریم.
خیلیخب، همین؟
بس نیست؟
- چی شده؟ - چی شده؟!
چهمیدونم. کسی چهمیدونه زندگی براش چه خوابی دیده.
چرا یه مرد باید بخواد ۲۰ سال از زندگی مشترکش رو دور بریزه
و با زندگیای جایگزین کنه که حتی یک روزش هم تجربه نکرده؟
بعد از ظهر رفتم سینما.
No comments yet. Be the first to leave one.