Return of the Jedi

Return of the Jedi

Scarica il sottotitolo Farsi/persian

Informazioni sulla release

Star Wars Episode VI Return of the Jedi 1983 BrRip YIFY Filamingo Fa
Un commento di filamingo_official
◥◣🔶 𝗙𝗶𝗹𝗮𝗺𝗶𝗻𝗴𝗼.𝗮𝗽𝗽 ● ZIMO 🔶◢◤

Tag

bluray
Pubblicato il: 2026-08-08
Download: 0
Sottotitoli per non udenti: No

Anteprima dei sottotitoli in Farsi/persian

Le prime 200 righe.

‏حرفه‌ای‌ترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی‏ ‏«فیلامینگو»‏ ‏تقدیم می‌کند‏

‏ایستگاه فرماندهی، اینجا اس‌تی-۳۲۱.‏ ‏مجوز کد آبی داریم.‏

‏داریم نزدیک می‌شیم.‏ ‏سپر امنیتی رو غیرفعال کنید.‏

‏سپر دفاعی امنیتی‏ ‏وقتی غیرفعال می‌شه...‏

‏که تأیید ارسال کدتون رو دریافت کنیم.‏

‏منتظر بمونید.‏

‏اجازه‌ی ادامه دارید.‏

‏داریم نزدیک می‌شیم.‏

‏به فرمانده اطلاع بدید‏ ‏شاتل لرد ویدر رسیده.‏

‏چشم، قربان.‏

‏لرد ویدر، حضورتان غیرمنتظره است.‏ ‏مایه‌ی افتخار ماست.‏

‏می‌تونی تعارفات رو کنار بذاری، فرمانده.‏

‏اومدم برنامه‌ی کارتون رو دوباره به مسیر بندازم.‏

‏اطمینان می‌دم، لرد ویدر،‏ ‏افرادم با تمام سرعت کار می‌کنن.‏

‏شاید من راه‌های تازه‌ای‏ ‏برای انگیزه دادن بهشون پیدا کنم.‏

‏به شما اطمینان می‌دم این ایستگاه‏ ‏طبق برنامه عملیاتی می‌شه.‏

‏امپراتور با ارزیابی خوش‌بینانه‌ی تو‏ ‏هم‌نظر نیست.‏

‏اما او غیرممکن می‌خواد.‏ ‏افراد بیشتری لازم دارم.‏

‏پس شاید وقتی رسید‏ ‏خودت بتونی این رو بهش بگی.‏

‏- امپراتور میاد اینجا؟‏ ‏- درسته، فرمانده...‏

‏و از این کمبودِ پیشرفت‏ ‏شدیداً ناراضیه.‏

‏تلاش‌هامون رو دو برابر می‌کنیم.‏

‏به خاطر خودت هم که شده، امیدوارم همین‌طور باشه.‏

‏امپراتور به اندازه‌ی من بخشنده نیست.‏

‏معلومه که نگرانم.‏ ‏تو هم باید باشی.‏

‏لاندو کالریسیان و چوباکای بیچاره‏ ‏هیچ‌وقت از این جای وحشتناک برنگشتن.‏

‏این‌قدر مطمئن نباش.‏

‏اگه نصف چیزهایی رو که‏ ‏درباره‌ی جابای هات شنیدم بهت بگم...‏

‏احتمالاً اتصالی می‌کنی.‏

‏آرتو، مطمئنی جای درست اومدیم؟‏

‏فکر کنم بهتره در بزنم.‏

‏انگار کسی اینجا نیست.‏ ‏برگردیم و به ارباب لوک بگیم.‏

‏ای وای بر من!‏

‏فکر نکنم بخوان‏ ‏راه‌مون بدن، آرتو.‏

‏بهتره بریم.‏

‏آرتو، صبر کن.‏

‏ای وای. آرتو.‏

‏آرتو، واقعاً فکر نمی‌کنم‏ ‏باید این‌قدر عجولانه وارد این ماجرا بشیم.‏

‏اوه، آرتو!‏

‏آرتو، منتظر من باش!‏

‏فقط پیام ارباب لوک رو برسون‏ ‏و بعد ما رو از اینجا ببر بیرون.‏

‏ای وای!‏

‏اوه، نه.‏

‏ای وای.‏

‏برای اربابتان، جابای هات،‏ ‏پیامی آورده‌ایم.‏

‏و یک هدیه.‏

‏چه هدیه‌ای؟‏

‏می‌گه دستور داریم‏ ‏فقط به خود جابا تحویلش بدیم.‏

‏واقعاً متأسفم. می‌ترسم در این جور موارد‏ ‏بیش از حد یک‌دنده باشه.‏

‏آرتو، حس بدی درباره‌ی این دارم.‏

‏صبح بخیر.‏

‏پیام، آرتو. پیام رو پخش کن.‏

‏«درود بر شما، ای بزرگوار.»‏

‏«اجازه بدید خودم رو معرفی کنم.»‏

‏«من لوک اسکای‌واکر هستم،‏ ‏شوالیه‌ی جدای و دوست کاپیتان سولو.»‏

‏«می‌دونم قدرتمندید،‏ ‏جابای بزرگ...»‏

‏«و خشمتون از سولو‏ ‏هم باید به همون اندازه زیاد باشه.»‏

‏«تقاضای دیدار با حضرت‌عالی رو دارم‏ ‏تا برای جان سولو مذاکره کنم.»‏

‏«با خردی که دارید، مطمئنم‏ ‏می‌تونیم به توافقی برسیم...»‏

‏«که به سود هر دو طرف باشه...»‏

‏«و ما رو از هر رویارویی ناخوشایندی دور نگه داره.»‏

‏«برای نشان دادن حسن نیتم،‏ ‏هدیه‌ای تقدیمتون می‌کنم...»‏

‏«این دو دروید رو.»‏

‏چی گفت؟‏

‏«هر دو سخت‌کوشن‏ ‏و خوب بهتون خدمت می‌کنن.»‏

‏امکان نداره.‏ ‏آرتو، پیام اشتباهی رو پخش می‌کنی.‏

‏اون جدای نیست.‏

‏هیچ معامله‌ای در کار نیست.‏

‏کارمون تمومه.‏

‏از تزئین موردعلاقه‌ام دست نمی‌کشم.‏

‏کاپیتان سولو رو همین‌جایی که هست دوست دارم.‏

‏آرتو، نگاه کن. کاپیتان سولو.‏

‏و هنوز توی کربنیت منجمده.‏

‏چه بلایی سر ارباب لوک اومده؟‏

‏نکنه کاری از من سر زده؟‏ ‏هیچ‌وقت از کارم ابراز نارضایتی نکرده بود.‏

‏چه وحشتناک!‏

‏خوبه. تازه‌واردها.‏

‏تو دروید تشریفات هستی، نه؟‏

‏من سی‌تری‌پی‌او هستم...‏

‏بله یا نه کافیه.‏

‏خب، بله.‏

‏چند زبان بلدی؟‏

‏به بیش از شش میلیون شیوه‌ی ارتباطی‏ ‏مسلطم و می‌تونم به‌راحتی...‏

‏عالیه. از وقتی مترجممون رو از دست دادیم...‏

‏یعنی از وقتی اربابمون از‏ ‏آخرین دروید تشریفات عصبانی شد...‏

‏و متلاشی‌اش کرد، مترجم نداشتیم.‏

‏متلاشی‌اش کرد؟‏

‏نگهبان، این دروید تشریفات‏ ‏ممکنه به کارمون بیاد.‏

‏یه پیچ مهار بهش وصل کن...‏

‏و برش گردون‏ ‏به تالار اصلیِ حضور حضرت والا.‏

‏آرتو، منو تنها نذار!‏

‏کوچولوی سرکشی هستی...‏

‏ولی به‌زودی احترام گذاشتن یاد می‌گیری.‏

‏روی کشتی تفریحی ارباب‏ ‏بهت احتیاج دارم...‏

‏و فکر کنم خوب جای خالی رو پر کنی.‏

‏آه! دوباره همین کار رو بکن!‏

‏برای جایزه‌ی این ووکی اومدم.‏

‏اوه، نه. چوباکا.‏

‏بالاخره چوباکای قدرتمند نصیبمون شد.‏

‏بله، در خدمتم، حضرت عالی.‏

‏بله؟‏

‏جابای نامدار بهت خوش‌آمد می‌گه...‏

‏و با خوشحالی جایزه‌ی بیست‌وپنج‌هزارتایی رو می‌پردازه.‏

‏پنجاه‌هزار می‌خوام. کمتر نه.‏

‏«پنجاه‌هزار. کمتر نه.»‏

‏من چی گفتم؟‏

‏جابای قدرتمند می‌پرسه‏ ‏چرا باید پنجاه‌هزار بپردازه.‏

‏چون یک چاشنی حرارتی دستشه.‏

‏این شکارچی جایزه‌بگیر از همون آشغال‌های موردعلاقه‌ی منه؛‏ ‏نترس و خلاق.‏

‏جابا سی‌وپنج‌هزار پیشنهاد می‌ده...‏

‏و جداً توصیه می‌کنم قبولش کنی.‏

‏قبول کرد!‏

‏فقط یک لحظه آروم باش.‏

‏از کربنیت آزاد شدی.‏

‏بیماری خواب زمستانی داری.‏

‏- نمی‌تونم ببینم.‏ ‏- بیناییت با گذشت زمان برمی‌گرده.‏

‏- کجام؟‏ ‏- قصر جابا.‏

‏تو کی هستی؟‏

‏- کسی که دوستت داره.‏ ‏- لیا.‏

‏باید از اینجا ببرمت بیرون.‏

‏اون چیه؟‏

‏اون خنده رو می‌شناسم.‏

‏هی، جابا.‏

‏ببین، جابا، داشتم می‌اومدم‏ ‏پولت رو پس بدم.‏

‏یه کم مسیرم عوض شد.‏ ‏تقصیر من نبود.‏

‏دیگه برای این حرف‌ها دیره، سولو.‏

‏شاید قاچاقچی خوبی بودی،‏

‏ولی حالا خوراک بانتا شدی.‏

‏ببین...‏

‏ببرینش.‏

‏جابا، سه برابر بهت می‌دم.‏

‏داری یه ثروت رو دور می‌ریزی.‏ ‏احمق نباش.‏

‏بیاریدش پیش من.‏

‏ما دوست‌های قدرتمندی داریم.‏

‏از این کارت پشیمون می‌شی.‏

‏حتماً.‏

‏نمی‌تونم نگاه کنم.‏

‏چویی؟‏

‏چویی، خودتی؟‏

‏یه لحظه صبر کن. چیزی نمی‌بینم، رفیق.‏

‏چه خبره؟‏

‏لوک؟ لوک دیوونه شده.‏

‏خودش هم نمی‌تونه از خودش مراقبت کنه،‏ ‏چه برسه به اینکه کسی رو نجات بده.‏

‏شوالیه‌ی جدای؟‏

‏یه مدت از دور خارج می‌شم،‏ ‏همه دچار توهم عظمت می‌شن.‏

‏خوبم، رفیق.‏

‏خوبم.‏

‏باید با جابا حرف بزنم.‏

‏معامله‌ای در کار نیست.‏

‏همین حالا منو پیش جابا می‌بری.‏

‏خوب به اربابت خدمت می‌کنی.‏

‏و پاداشت رو می‌گیری.‏

‏بالاخره!‏ ‏ارباب لوک اومده نجاتم بده.‏

‏ارباب.‏

‏لوک اسکای‌واکر، شوالیه‌ی جدای.‏

‏گفتم راهش ندید.‏

‏باید اجازه بدید حرف بزنم.‏

‏باید اجازه بدید حرف بزنه.‏

‏احمقِ سست‌ذهن!‏

‏داره از یه حقه‌ی ذهنی قدیمیِ جدای استفاده می‌کنه.‏

‏کاپیتان سولو و ووکی رو‏ ‏پیش من میاری.‏

‏قدرت ذهنت روی من اثر نمی‌کنه، پسر.‏

‏با این حال...‏

‏کاپیتان سولو و دوست‌هاش رو با خودم می‌برم.‏

‏یا از این قضیه سود می‌بری،‏ ‏یا نابود می‌شی.‏

‏انتخاب با خودته، ولی هشدار می‌دم‏ ‏قدرت‌هام رو دست‌کم نگیری.‏

‏ارباب لوک، شما روی...‏

‏هیچ معامله‌ای در کار نیست، جدای جوان.‏

‏از تماشای مرگت لذت می‌برم.‏

‏اوه، نه! رَنکور!‏

‏سولو و ووکی رو بیارید پیش من.‏

‏همه‌شون تاوان این گستاخی رو می‌دن.‏

‏هان.‏

‏- حالت خوبه؟‏ ‏- خوبم. باز همه دور هم جمع شدیم، هان؟‏

‏- از دستش نمی‌دادم.‏ ‏- اوضاع چطوره؟‏

‏- مثل همیشه.‏ ‏- این‌قدر خراب، هان؟‏

‏- لیا کجاست؟‏ ‏- اینجام.‏

‏ای وای.‏

‏حضرت عالی‌مقام،‏ ‏جابای هاتِ بزرگ...‏

‏فرمان داده فوراً‏ ‏اعدام بشید.‏

‏خوبه. از انتظار طولانی متنفرم.‏

‏پس شما رو به دریای شن می‌برن...‏

‏و داخل گودال کارکون می‌اندازن...‏

‏لانه‌ی سارلاکِ قدرتمند.‏

‏اون‌قدرها هم بد به نظر نمیاد.‏

‏توی شکمش معنی تازه‌ای‏ ‏از درد و رنج پیدا می‌کنید...‏

‏وقتی طی هزار سال‏ ‏آهسته‌آهسته هضم می‌شید.‏

‏حالا که فکر می‌کنم، بی‌خیالش.‏

‏باید معامله می‌کردی، جابا.‏

‏این آخرین اشتباه زندگیت می‌شه.‏

‏فکر کنم چشم‌هام دارن بهتر می‌شن.‏

‏به‌جای یه لکه‌ی تاریک بزرگ،‏ ‏حالا یه لکه‌ی روشن بزرگ می‌بینم.‏

‏چیزی برای دیدن نیست.‏ ‏یه زمانی اینجا زندگی می‌کردم.‏

‏می‌دونی که قراره همین‌جا بمیری.‏ ‏چه راحت.‏

‏فقط نزدیک چویی و لاندو بمون.‏

‏همه‌چیز رو از قبل آماده کردم.‏

‏عالیه.‏

‏به‌زودی یاد می‌گیری‏ ‏قدر منو بدونی.‏

‏واقعاً متأسفم.‏

‏آرتو، تو اینجا چی کار می‌کنی؟‏

Commenti

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left