Le prime 197 righe.
«.زمان چيز مرموزي است» آلبوس دامبلدور
.ممنون
...آره، قراره بازي رو تماشا کنم
از صميم قلب شما را دعوت ميکنيم به ] [ بيستمين سالگرد هري پاتر: بازگشت به هاگوارتز
چي؟
!سلام
بيستمين سالگرد هري پاتر: بازگشت به هاگوارتز
امکان نداشت که بداند ...درست در همان لحظه
آدمهايي در سراسر کشور ...پنهاني گرد هم آمدهاند
و جامهايشان را بالا گرفتهاند :و آهسته ميگويند
«!به سلامتيِ هري پاتر... پسري که زنده ماند»
.دن - .سلام، رفيق -
.خيلي خوشحالم ميبينمت
حالت چطوره، رفيق؟ - حالت چطوره، پسر؟ -
.خيلي خوشحالم ميبينمت .فوقالعادهست
.خارقالعادهست - .آره -
،آخرين باري که اينجا بوديم .قدت کوتاهتر بود
...من .فقط يه ذره
.خيلي لطف داري
.بالاخره - .بيست سال از اکران فيلم اول ميگذره -
.آره - .يه جورايي عجيبه -
چطوري انتخاب شدي؟ ...آخه من هيچوقت
.هيچوقت نشده که من اين سؤال رو بپرسم
چي شد که کارگردان «هري پاتر» شدي؟
دليل انتخاب شدنم اين بود که ...دخترم، اِلِنور
...پيشنهاد کرد کتابها رو بخونم
،و بعد از سه بار رد کردن .بالاخره راضي شدم بخونم
براي همين وقتي کتاب ...زنداني آزکابان» منتشر شد، گفتم»
.دستت درد نکنه، اِلِنور
،گفتم: «باشه «.بالاخره اينها رو ميخونم
،و بعدش بلافاصله .فيلمها برام مجسم شدن
.توي ذهنم ميديدمشون .و هنوز که هنوزه اين اتفاق تکرار نشده
بعدش قرار شد برم ادينبرا ...تا با جو رولينگ ملاقات کنم
:و در واقع گفتم «.اين تصور من از فيلمه»
اونم گفت: «منم دقيقاً «.همين تصور رو از فيلم دارم
...وقتي کتابها منتشر شد
...صفهاي بچهها توي خيابونها
،يعني هزاران نفر .همگي منتظر آخرين کتاب بودن
آدمهاي خيلي زيادي ...داشتن عاشق
.قلم جي.کي.رولينگ ميشدن
.فکر کنم حدوداً هشت سالم بود
به نظرم همون موقع بود .که کتاب اول منتشر شد
.گرمابخش محفل خونوادهمون شد
...بابام صداي شخصيتها رو درميآورد
و من و برادرم .شيفتهش شده بوديم
.بهش التماس ميکرديم که ادامه بده
و هر بار که ...فصلي رو تموم ميکرد
،ميگفتيم: «يکي ديگه .يکي ديگه، خواهش ميکنم
.فقط يکي ديگه» .خواهش ميکنم. تو رو خدا
يکي ديگه، يکي ديگه «.يکي ديگه، يکي ديگه
...يکي از دوستهام توي مدرسه
.دو تا کتاب اول رو داشت
و شب که ميرفتم خونهش بخوابم ...بهم ميگفت
«.خب، "سنگ جادو" اونجا روي قفسهي کتابه»
.کل شب کارمون همين بود
...هر دومون همونجا مينشستيم
...اون «تالار اسرار» رو ميخوند
.منم «سنگ جادو» رو ميخوندم
و اين شد که .غرق اين دنيا شدم
...وقتي کتاب رو ميخونديم
بلافاصله با فرِد و جورج ...همذاتپنداري کرديم
چون دوقلوهاي زيادي .توي ادبيات نيست
...تالار اسرار» اولين کتابي بود»
که عملاً يهجورايي .شب بيدار ميموندم و ميخوندم
قلمش خيلي پويا بود .و شخصيتها خيلي ملموس بودن
دنيايي بود که خيلي با ظرافت .و دقت زيادي طراحي شده بود
به نظرم خيلي راحت ...فراموشمون ميشه که، اون زمان
مردم داشتن ميگفتن که .مرگ کتابخواني نزديکه
...به نظرم اين اعتقاد به فرصتهاي بيکران
.نگرش خيلي زيبا و خلاقانهاي به زندگيه
يکي از دلايلي که ...خيلي جي.کي رو تحسين ميکنم
اينه که ميليونها نفر ...الان کتاب ميخونن
کسايي که در غير اين صورت .هرگز توي عمرشون يه کتاب دست نميگرفتن
و اينجاست که ناگهان .متوجه قدرت نويسندگي ميشيم
!هيپ هيپ، هري
...و بعد موقع گزينش بازيگرها
.جستجوي بازيگر «هري پاتر» ديوونهکننده بود
«سازندگان فيلم جديد «هري پاتر ...به دنبال کودکاني
براي بازي در سه نفش اصلي .اين فيلم چندميليونپوندي هستند
يادمه براي اولين ...گزينش رفته بوديم
.و صدها و شايد هزاران نفر اونجا بودن
...و بعدش فهميديم که
...ما تنها دوقلوهايي هستيم که
.با لباس يکدست نيومديم
براي همين آخر سر ...رفتيم سر خيابون
.و دو تا لباس يکجور خريديم
.از اين لباسهاي حاضري - .از اين لباسهاي حاضري -
«.گفتيم: «خب، اينها کفايت ميکنه
.و بعدش رفتيم گزينش
ميذاشتن همينطوري پرسه بزنيم ...و دور هم جمع بشيم
.بعد «مثلاً» از پيش ما ميرفتن
و البته اين مدت ...هنوز يه آقايي بود که
با بوم يه ميکروفون .دست بالاي سرمون نگه داشته بود
و يه دختربچه اومد «ازم پرسيد: «اين چيه؟
:به نظرم حتي گفتم «.خب ميکروفونه ديگه»
:پيش خودم ميگفتم .دارن ازمون فيلم ميگيرن»
«.اين حقهشونه
.انگار که قبلاً اين کارو کرده بودم
،و اين يادم مونده .چون اِما بود
...تمام توجهم به هيجاني جلب شده بود
.که بهخاطر اين گزينش شکل گرفته بود
و هميشه ميدونستم که .ميخوام نقش هرمايني رو بهدست بيارم
طوري که به نظرم .پدر و مادرم رو ترسونده بودم
...چون داشتن پيش خودشون ميگفتن
«اگه نقش رو نگرفت، چيکارش کنيم؟»
.خيلي هيجانزده بودم
.اصلاً اونطوري وحشتزده بودم
پيش خودم نميگفتم ...يعني چند تا فيلم»
.قراره بسازن؟» يا فکرهاي ديگه
پيش خودم ميگفتم «.واي، خوش ميگذره»
به نظرم موقع شروع کار ...بيشترين فشاري که رومون بود
.اين بود که کي قراره هري پاتر باشه
.نميتونستيم هري رو پيدا کنيم
...نميتونستيم .هر چي ميگشتيم، هري رو پيدا نميکرديم
...و ديگه اوضاع داشت عجيب
.و ترسناک ميشد
يه شب لندن ...توي هتلم بودم
«و سريال «ديويد کاپرفيلد .بيبيسي رو تماشا ميکردم
...بلافاصله، جرقهاي توي ذهنم زده شد
«.و گفتم: «اين هري پاتره
اين همون پسريه که .ماههاست داريم دنبالش ميگرديم
براي همين ...از مسئول انتخاب بازيگرها خواستم
گفتم: «بايد اين پسر رو «.براي گزينش بياريم اينجا
.بهم گفت: «هرگز شدني نيست
پدر و مادرش نميخوان» .درگير اين دنيا بشه
«.نميخوان اين نقش رو بازي کنه
به نظرم قرارداد اينطوري بود ...که براي هر هفت فيلم
قرارداد امضا ميکردم .و توي لسآنجلس فيلمبرداري ميشدن
براي همين مامان و بابام ...گفتن: «نه، اينطوري
«.زندگيش کاملاً بههم ميريزه
...خوشبختانه ديويد هِيمن
دو سه هفته بعدش .به تئاتر رفت
...دو نفر توي رديف جلويِ من
.سرشون رو برميگردوندن
...ديويد که تهيهکنندهي معرکهايه
پدر دن رو راضي کرد که .دن رو براي گزينش بياره
و اينطوري شد که .هري پاترمون رو گير آورديم
.و حرکت
.اين تخم اژدهاست - چيه؟ -
.همينه - چيه؟ -
.تخم اژدها
.آها - .آره -
...من پسر خيلي سرخوشي بودم
.که ظاهراً يه خاصيت جنزدهاي داشتم
،خيلي نازنين هستي» ...ولي قيافهت جوري بود که انگار
«.مشکلات اساسي داشتي
برام خيلي احساسي بود ...که ديدم اين بچه
اونجا نشسته و حرف ميزنه ...و پيش خودم فکر کردم
.آره، خودشه» «.خدا رو شکر پيداش کرديم
روپرت و اِما ...انتخابشون خيلي آسون بود
چون جوري بود که حس ميکردي .از توي کتاب بيرون اومدهن
از هر سهشون باهم ...يه تست فيلمبرداري گرفتيم
تا مطمئن بشيم که ...همهشون اين جاذبهي قوي رو دارن
که توي همون تست فيلمبرداري اول .کاملاً مشخص بود
،يادتون باشه، پسرها ...وقتي هرمايني
،اون سرنخ رو پيدا کرد .بهش نزديکتر بشين
.و حرکت
اصلاً به فکرم نرسيده بود .توي اين کتاب بگردم
اينو اول سال تحصيلي براي .يه ذره مطالعهي جزئي از کتابخونه گرفتم
اين مطالعهي جزئيه؟ - .خفه شو -
هر لحظه ممکنه فيلچ ...از اون گوشه پيداش بشه
و حداقل 50 امتياز .از گريفيندور کم بشه
.ميدونستم! ايناهاشش
نيکلاس فلامل تنها سازندهي .شناختهشدهي سنگ جادو است
چي چي؟
واي، جداً شما دو تا خوندن بلد نيستن؟
.کات. آفرين
.خوشحالم ميبينمتون
آره، خيلي عجيبه، نه؟
چه حسي داريم که همهمون برگشتيم و راجعبه اين حرف ميزنيم؟
.اول اينکه مسلماً خيلي احساساتي شدم
دوم اينکه انگار ...که هيچ زماني نگذشته
.و در عين حال مدت زيادي گذشته
.آره، منم تقريباً همينطور .خيلي عجيبه
.انگار زمان زيادي نگذشته
انگار زمان زيادي نگذشته .که بخوايم دورهمي بگيريم
.آره - .دقيقاً -
من چند تا سنگ کليه داشتم ...و پدر شدهم
.پس مطمئناً زمان گذشته
.آره، گفته بودي - .حس ميکنم عمرم گذشته -
...ولي مجموعهاي از
...خاطرات مشترک و تجربههايي
...که باهمديگه داشتيم، باعث ميشه
...فوراً خيلي راحت
.برگرديم سر جاي اولمون
...اولين تست بازيگريمون ...روزي که براي اولين بار
.واي خدا، آره - ...همديگه رو ديديم -
وقتي داشتم از ...اتاق گريم بيرون مياومدم
...يه پسر جوون ديگه رو
با موهاي خرمايي ديدم .که اونوري ميرفت
هيچوقت صورتش رو نديدم ...ولي پيش خودم گفتم
...معلومه که تو يه هريِ ديگه هستي»
«.که داري تست بازيگري ميدي
...و داشتن - .آره، آره، آره -
ترکيبهاي متفاوتي از .رون، هري و هرمايني رو امتحان ميکردن
...يادمه يه بار
.هر سهي ما با همديگه افتاديم
No comments yet. Be the first to leave one.