Le prime 200 righe.
علاقه ی پادشاه ♥♥
یئون سون
دامی
شمایین، اعلیحضرت؟
تو دامی هستی؟
چرا هیچ وقت بهم نگفتی؟
چرا بهم نگفتی که تو دامی هستی؟
...حالا که دیگه
...ما دوتا با همیم
این اصلا مهم نیست
...نمیتونستم ببینم که تو به خاطر من
صدمه ببینی
...و علاوه بر اون، دلم نمیخواست به خاطر من
رابطهات با پدرت از اینی که هست، بدتر بشه
حتما اینکه به من نگاه کنی و
جلوی خودت رو بگیری که یاد گذشته نیافتی، خیلی سخت بوده
...خوب میدونم که تو هم
مدت طولانیای زجر کشیدی
...این راهی بود که
هیچکدوممون با پای خودمون، توش قدم نذاشتیم
پس لطفا... خودت رو سرزنش نکن
...من
خیلی دنبالت گشتم
هر وقت به پایتخت میاومدم، به اون پل سر میزدم
با اون دختر اینکه تموم زندگیش تنها بود
...ولی اون
همیشه لبخند میزد و نمیذاشت غم بهش غلبه کنه
...آرزو میکردم که اون دختر
...هر جا که هست
شاد باشه
منم همین آرزو رو برای تو داشتم
...خاطراتی که با هم داشتیم
تموم این سالها کمکم کردن تا دوام بیارم
...من
...اون موقعها، از اینکه تو رو دیده بودم
خوشحال بودم
...و حالا هم
تو پیش من برگشتی
...دیگه بسه از بس
تنها موندم
قسمت نوزده
شما شبیه فرشتهها هستین
بذار ببینم
این طرفش یکم بلنده
اما میتونم پارچهی اضافهاش رو به کمرش وصل کنم
نیازی نیست
ببخشین؟
متوجه نمیشم
میتونی بری
چیزی هست که باید بهت بگم- ...لطفا بذارین-
اول من حرفم رو بزنم
در موردش فکر کردم
و دلم میخواد... نامزدیمون رو بهم بزنم
...اینکه اینجوری بدون عشق ازدواج کنیم
فقط باعث بدبختی و ناراحتی خودمون میشه
...خوب میدونم که قلب شما
در گرو کس دیگهای هست
...و احساسات ما هم
چیزی نیستن که بشه کنترلشون کرد
...مخصوصا وقتی که
صحبت عشق میشه
متاسفم
واقعا متاسفم
نیازی به عذرخواهی نیست
چون این منم که دارم نامزدی رو بهم میزنم
خودم به پدرم خبر میدم
امیدوار بودم این عشق، عشق حقیقی باشه
اما مثل اینکه سرنوشت فقط درد رو برام رقم زده بود
خاطراتی که با شما دارم، برای من
همون خاطره میمونن
آخر سر هم دردسر درست کردی
نمیترسی این کارت اعلیحضرت رو به خطر بندازه؟
...از کی تا حالا، قصد و هدف شما
محافظت از امپراطور بوده و نگرانشین؟
منظورت چیه؟
چرا بهم نگفتین که امپراطور، همون دامی هست؟
واقعا قصد داشتین اون رو بکشین؟
...شما یک بانوی دربار بیگناه رو کشتین و
حالا هم دنبال دامی هستین
...این همون راهیه
که برای زندگیتون انتخاب کردین؟
...دیگه چه جرمهایی مرتکب شدین
که من چیزی ازشون نمیدونم؟
دقیقا چی میخوای بشنوی؟
...این همه مدت زجر کشیدم
چون نمیتونستم اون روی مهربون شما ر فراموش کنم
...مدام به این فکر میکردم که
...چی میشد اگه همه چیز رو فراموش میکردم
و به اون دوران برمیگشتم؟
شاید هیچ وقت نمیتونستم شما رو ببخشم
...ولی حداقل
...کم کم داشتم
درکتون میکردم
نیازی نیست درکم کنی
...این افشاگریهای اخیر
فقط بهم بگو باید چه کاری در موردشون انجام بدم
اگه به خاطر اینکه اون راز فاش نشه، بخواین اعلیحضرت رو بکشین
باید اول از روی جنازهی من رد شین
جیوون
چرا بهم نگفتی که
ارباب چانگون به اعلیحضرت حمله کرده بوده؟
امپراطور نمیخواستن کسی چیزی بفهمه
داشتی از فرمان سلطنتی اطاعت میکردی؟
پس اینجوریاست؟
بهم بگو
تو دقیقا چه سودی میتونی برای من داشته باشی؟
من، میتونم توی هر چیزی که بخواین، کمکتون کنم
من بین افراد هیون، یکی رو دارم
وقتی بحث امپراطوره
هیچ کس به اندازهی اون سریع عمل نمیکنه
بنابراین شاید بتونه بهتون کمک کنه
!اعلیحضرت
چرا خواجه چو رو کشتی؟
...اصلا
چرا باید همچین چیزی رو از من بپرسین؟
!همین الان راستش رو بهم میگی
!اون وقت شاید از جونت گذشتم
ما مدرک داریم که این شما سونانگچو رو خریداری کردین
پس بهتره که خودتون رو به اون راه نزنین
...ارباب سانگهون بهم دستور دادن که
وقتی مرگ پادشاه فقید تایید شد، جون خواجه چو رو بگیرم
...از اونجایی که ایشون، سالیان سال به امپراطور خدمت کرده بودن
...احتمال داشت که هر لحظه
نظرشون برگرده
!لطفا از جونم بگذرین، اعلیحضرت
!لطفا من رو نکشین
میدونی از کجا میشه سونانگچو گیر آورد؟
...ارباب سانگهون
بعد از اون اتفاق، دیگه نذاشت اون گیاه وارد پایتخت بشه
این کار خیلی خطرناک بود
تا جایی که من میدونم، فقط ارباب سانگهون اون گیاه رو دارن
تو به گانگهوا برو و گیوم رو برگردون اینجا
به محض اینکه پدربزرگم بفهمه دارم روی سم تحقیق میکنم
سراغ گیوم میره
چشم، اعلیحضرت
منم دنبال بهونهای میگردم تا به دفتر پدربزرگم برم و
خودم شخصا سم رو بررسی کنم
اگه شما برین اونجا
فقط باعث میشین ارباب سانگهون، سطح امنیت اونجا رو بالاتر ببرن
من میرم
!ولی این خیلی خطرناکه! نمیتونی تنهایی انجامش بدی
...وقتی ایونسو برگشت
...خودتون هم گفتین
که ارباب سانگهون به زودی سر از کارامون درمیارن
انجام دادن اینجور عملیاتهای مخفیانهای، تنهایی سادهتره
...ولی- من نه آسیب میبینم، و نه تنهات میذارم-
بهم ایمان داشته باش
...منشی جونگ
...اگه انقدر نگرانی
یک بغل بهم میدی؟
نگران نباش، دامی
وقتی جوون بودم، یک دختر خوشگل
دعوام کرد، چون هنرهای رزمی رو تمرین نمیکردم
فقط کاش میدونست که... از اون موقع به بعد، چقدر سخت دارم تمرین میکنم
صدمه نمیبینم، پس نگران نباش
پس... منم به قصر برمیگردم و
برات یکم زمان میخرم
چه شایعهای؟
این شایعه که امپراطور یک قل دیگه هم داشته
و اون قل... یک دختر بوده
اعلیحضرت، این حرفا مهملاته
چطوری میتونین همچین شایعات عجیبی رو باور کنین؟
...شما نباید
دیگه نیاز نیست تظاهر کنین، مادربزرگ
پدربزرگ دیروز حقیقت رو با من در میون گذاشتن
که من یک خواهر دوقلو دارم
سالی که من به دنیا اومدم، همهی افرادی که در زایشگاه سلطنتی ...کار میکردن
کشته شدن
تا این حقیقت رو که یک دوقلو بدنیا اومده، مخفی کنن
هر کسی که این راز رو میدونست، کشته شد
این حقیقت داره، مادربزرگ؟
چطور تونستی بهشون بگی؟
من فقط حقیقت رو گفتم
...به هر حال که نمیتونستیم
همچین راز بزرگی رو تا ابد از ایشون مخفی کنیم
شما باید این حرفایی که امروز زده شد رو، فراموش کنین
...اگه مردم بفهمن که شما یک قل دختر داشتین
شان و اعتبار خاندان سلطنتی خدشهدار میشه
...یا حتی بدتر! اگه اونا بفهمن که برای پنهان کردن این حقیقت
به این میگن ساجی
ساجی، یعنی وقتی که یک راز بین دو نفر برملا میشه
کم کم بین بقیه هم میپیچه و فراگیر میشه
این شایعه همین الانش هم مثل آتش مدام در حال پخش شدنه
و باعث تشویش عمومی میشه
شما باید جلوی پخش شدن بیشتر شایعه رو بگیرین
وگرنه، ممکنه تاجوتختتون رو از دست بدین
همچین چیزی اصلا من رو نمیترسونه، مادربزرگ
...اگرچه
چیزی که بیشتر نگرانم میکنه
...عواقبیه که شما و پدربزرگ
باید به خاطر کاری که کردین، باهاش مواجه بشین
...شما دو نفر
...به خاطر من، جون خیلیها رو گرفتین
و باید مسئولیت همچین چیزی رو گردن بگیرین
ولی نگران نباشین
اینها چیزی بیشتر از شایعه نیستن
...مگر اینکه خواهر مردهی من
دوباره زنده بشه و از مرگ برگرده
...در غیر این صورت
این راز، تا ابد مخفی میمونه
No comments yet. Be the first to leave one.