Narco Mennonites

Narco Mennonites

Farsi Persian 字幕をダウンロード

シーズン 1

リリース情報

Narco Mennonites S01E01 This Mennonite is a Drug Dealer 720p AMZN WEB-DL DDP5 1 H 264-RAWR
解説: warez
Translated subtitle from English to Persian فصل 1 قسمت 1 Narco Mennonites 2026 زیرنویس فارسی سریال

タグ

webdl
公開日: 2026-01-29
ダウンロード: 8
聴覚障害者向け: No

Farsi Persian字幕のプレビュー

最初の200行です。

ضبط می‌کنید؟

در حال ضبطه؟ آره

یوهان هارمز. اسم من یوهان هارمزه

و اینجام تا واقعیت رو روشن کنم

منونایت‌ها آدم‌های نازنینی هستن

وقتی یه شهروند معمولی کلمه‌ی «منونایت» رو می‌شنوه

فکرش می‌ره سمت یه گروه خیلی مذهبی و آروم

برنی لبلانک: من اون‌ها رو می‌دیدم که رد می‌شدن

سوار بر اسب و کالسکه

فکر می‌کردم فقط یه مشت آدم مذهبی هستن

برنی لبلانک/اندرو میتروویکا: خداترس

اندرو میتروویکا: قانون‌مدار. برنی لبلانک: اهل کلیسا

اندرو میتروویکا: سخت‌کوش. برنی لبلانک: اهل فحش دادن نیستن

اندرو میتروویکا: کسانی که نون بازوشون رو می‌خوردن

برنی لبلانک: دست از پا خطا نمی‌کنن

پسر، عجب اشتباهی می‌کردم

زیر پوست این ماجرا، یه چیز

خیلی وحشتناک‌تر داره اتفاق می‌افته

فرانک کلاسن: منونایت خوب زیاده

ولی منونایت بد هم کم نیست

سام کوئینونز: خیلی‌هاشون از کلیسا اخراج شدن

چون یه سری از خط قرمزها رو رد کردن

واسه همین یه جداییِ

خیلی خیلی سفت‌وسخت به وجود می‌آد

و همین هم می‌شه دلیلی

که خیلی‌هاشون طغیان کنن

بخش خیلی کوچیکی از اون‌ها که دست به جرم می‌زنن

بیشترِ جرم‌شون قاچاق مواده

پول توی فروش مواد خیلی بیشتره

تا چیدن گوجه‌فرنگی و تنباکو

و این‌جاست که کم‌کم با سقوط به دنیای

قاچاق مواد مخدر روبرو می‌شی

و تمام اون چیزهایی که از نظر خطر به همراه داره؛

تهدید، آسیب، قتل

اخاذی، اجبار و ارعاب

برنی لبلانک: یا خدا

این منونایتِ مکزیکی قاچاقچیه

فرانک کلاسن: فقط این رو می‌دونم که این کارِ خدایی نیست

اندرو میتروویکا: هیچ شرافتی در کار نیست

تنها چیزی که مهمه پوله

سام کوئینونز: اون‌ها یه تصویر عمومی داشتن

مثل یه مشت رعیتِ بی‌گناه و بی‌آزار

یوهان هارمز: توی مرزها خیلی به ما اعتماد داشتن

راحت می‌ذاشتن رد بشی

این حامل‌های ناآگاه، ماشین‌های پر از مواد رو

به کل کشور می‌بردن

هلن ویبه: کامیون‌های بزرگ بیشتر

حدود ساعت دو و سه صبح می‌اومدن

چون اون کارِ روز نبود

دیوید گیزبرشت فیر: منونایت‌ها کشته می‌شدن

چون شروع کرده بودن به کار کردن برای کارتل‌ها

این بزرگترین چیزی بود که تا حالا دیده بودم

اندرو میتروویکا: این یه تشکیلات بزرگ قاچاق مواده

با رابط‌هایی در بین مرگبارترین و بی‌رحم‌ترین

کارتل‌های مکزیکیِ جهان

منونایت‌های زیادی با مشکلاتی مثل من دست‌وپنجه نرم می‌کنن

یوهان هارمز: توی بیزنس مواد بودن آسون نیست

زندگی سختیه

اسکار هاگلسایب: خانواده‌ی قاچاقچیِ هارمز برای مدت‌ها

دست‌نایافتنی بودن

سال‌ها بود که دولت مکزیک به اون‌ها

یه جورهایی مصونیت داده بود

اچ. گارتنر: آقای هارمز؟ به من گفتن که شما

توی بیزنس مواد این‌جا در کواوتموک دست دارین

اندرو میتروویکا: ما می‌دونستیم که خانواده‌ی هارمز دارن

«مافیای منونایت» رو اداره می‌کنن

برداشت من اینه که «ایب» از پسرهاش

کمک گرفته

مخصوصاً انریکه

اون رو می‌شه با «ال چاپو گوزمن» مقایسه کرد

رئیس کارتل سینالوآ

اون در رأس هرمه

سام کوئینونز: اولش ماری‌جوانا بود

اما در نهایت

پای کوکائین وسط اومد

اندرو میتروویکا: اون حاضره هر کاری بکنه

تا از منافعش محافظت کنه

حتی اگه به معنی

آدم‌ربایی، شکنجه

و تا حد مرگ زدن با چوب بیسبال باشه؛

اونم اعضای جامعه‌ی منونایت رو

همین حالا که داریم حرف می‌زنیم، یه

جنگ تمام‌عیار در جریانه

درست چند مایلیِ جنوب ما در چی‌واوای مکزیک

فرانک کلاسن: خیلی‌ها ناپدید شدن

یوهان هارمز: بهش عادت می‌کنی و بعدش

دیگه به چشم گناه بهش نگاه نمی‌کنی

اندرو میتروویکا: این جامعه داره از درون متلاشی می‌شه

هلن ویبه: می‌دونستم که دشمن

خیلی خیلی بهم نزدیک بود

اندرو میتروویکا: اون‌ها بی‌رحم‌تر و حریص‌تر شدن

و فقط دنبال پول بیشتر بودن

یوهان هارمز: باید از بیزنست دفاع کنی، باید

از خودت دفاع کنی، چون مثلاً

اگه روی پای خودت نایستی

آدم‌ها تو رو زنده زنده می‌خورن

سام کوئینونز: این عجیب‌ترین داستان ممکنه

اندرو میتروویکا: یه منونایت رو

چه به مواد مخدر؟

چطور همچین چیزی ممکنه؟

چطور این اتفاق افتاد؟

دیگه سوالی نپرسید

برنی لبلانک: اسم من برنی لبلانکه

سال ۱۹۸۵ وارد پلیس استانی شدم

سال ۱۹۸۷ عضو بخش

مبارزه با مواد مخدر پلیس استانی انتاریو شدم

توی خیلی از شهرهای کوچیک و حتی شهرهای بزرگتر

همه‌ی افسرها رو می‌شناختن

واسه همین نفوذ بین قاچاقچی‌ها

براشون راحت نبود

بنابراین مأمورهای مخفیِ

پلیس استانی رو برمی‌داشتن و می‌بردن به اون شهرها

همیشه می‌گفتم، یکی از کارهای مورد علاقه‌ام

رفتن به این بارهای قدیمی بود

وقتی برای اولین بار اون در رو باز می‌کنی و بوی

عرق و خون و الکل موند‌ه

و سیگار می‌خوره به دماغت، فقط می‌گفتی:

«بزن بریم سر وقت کار!»

افسر بازنشسته پلیس: اواسط دهه ۸۰ توی انتاریو بود

ماشین‌ها رو نگه می‌داشتیم و ماری‌جوانا پیدا می‌کردیم

و شبیه ماری‌جواناهایی که معمولاً می‌دیدیم نبود؛

اون‌هایی که این‌جا کاشته می‌شدن فله‌ای و این‌طوری بودن

حالا داشتیم از این مدل‌های فشرده می‌دیدیم

توش دونه داشت و معلوم بود مال این‌جا نیست

داشت قاچاق می‌شد ولی گرفتنش خیلی سخت بود

مردم از قهوه‌ساب برای خرد کردنش استفاده می‌کردن

تا بتونن مصرفش کنن

اما ظاهراً خیلی ارزون بود، واسه همین داشت حسابی طرفدار پیدا می‌کرد

و ما اصلاً نمی‌دونستیم از کجا می‌آد

برنی لبلانک: سال ۱۹۸۹، از طرف

بخش مبارزه با مواد مخدر

ویندزورِ پلیس استانی باهام تماس گرفتن

نظرت چیه بیای لمینگتون کار کنی؟

گفتم: «لمینگتون؟

لمینگتون دیگه کدوم جهنمیه؟»

یه شهروند اومد جلو که نگران

قاچاق مواد مخدر توی منطقه‌ی لمینگتون بود

برادرش بر اثر اوردوز مرده بود

و اون قطعاً دنبال انتقام بود

توی ماشین مخفی بودیم

و داشتیم سعی می‌کردیم یه نقشه بکشیم

که از کجا بریم باز هم مواد بخریم

اون گفت:

«شنیدم یه منونایت هست که مواد می‌فروشه.»

منم گفتم: «زر نزن! اون‌ها مواد نمی‌فروشن.»

راستش رو بگم، هیچ‌وقت واقعاً

چیز زیادی درباره‌ی منونایت‌ها نمی‌دونستم

فکر می‌کردم فقط یه سری آدم مذهبی‌ان

می‌رن کلیسا

فحش نمی‌دن

لب به الکل نمی‌زنن

پسر، عجب اشتباهی می‌کردم

وقتی جلوی خونه نگه داشتیم

دقیقاً شبیه یه خونه‌ی

معمولیِ منونایتی بود که آدم تصور می‌کنه

یه طناب رخت‌پهن‌کنی اون پشت بود

هنوز این رو یادمه؛

لباس‌های کار بود

و بعد همین‌طوری می‌رسید به

پوشکِ بچه

اصلاً امکان نداشت که برای خرید مواد برم اون‌جا

رفتیم جلو و من در زدم

و این منونایتِ مکزیکی

اومد دم در

اون ابراهیم هارمز بود

گفتم: «چطوری؟» گفت: «خوبم.»

گفتم: «دنبال یکم علف می‌گردم.»

دعوتم کرد تو

«آره. چی می‌خوای؟»

«خب، یه چارک می‌برم.»

منظورم یک‌چهارم اونس بود، چون واقعاً فکر نمی‌کردم

اون‌ها توی حجم بالا مواد بفروشن

بعد دیدم رفت سمت کابینت

یه قالب درآورد که فهمیدم یه کیلو علفه

یه تیکه به اندازه‌ی یک‌چهارم از اون کیلو برید

و گذاشت روی ترازو

و گفت: «بفرما، بگیر.»

خب، من

واقعاً مخم سوت کشید

یا خدا

این منونایتِ مکزیکی یه قاچاقچیه

افسر بازنشسته: ابراهیم هارمز اصالتاً

به منطقه‌ی لمینگتون اومده بود

تا توی مزرعه‌ای که گوجه‌فرنگی برداشت می‌کرد، کار کنه

و بعدش فهمیدیم که یه شغل جانبی هم داشته

سام کوئینونز: توی مسیر، یه نفر مخش رو زده بود

که شاید بد نباشه شروع کنه به انتقال

محموله‌های ماری‌جوانا به اون‌جا

افسر بازنشسته: پول توی فروش مواد خیلی بیشتره

تا چیدن گوجه‌فرنگی و تنباکو

برنی لبلانک: ایب هارمز فکر می‌کرد من قراره

واسطه‌شون باشم برای

توزیع مواد توی انتاریو

و اون واقعاً می‌خواست که من باهاش برم مکزیک

رفتم پیش رئیسم و گفتم:

«ببین، می‌خوام برم مکزیک.»

اونم گفت: «احمق، تو مکزیک برو نیستی

ما هیچ راهی برای پوشش دادنت نداریم

هر کاری می‌تونی همین‌جا توی انتاریو بکن

ولی جای دیگه‌ای نمی‌ری.»

More Farsi Persian subtitles for Narco Mennonites

コメント

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left