最初の200行です。
و یه آرزو کن
اما آسیب میبینی. کشته میشی
جان هنری مرده
المر فاد: اون خرگوشه بود
تا توله سگ ۱۵
به سوی بینهایت و فراتر از آن
راوی: در طول ۲۰ سال گذشته
گروهی از هنرمندان و دانشمندان
نقاشیهای دو بعدی رو
به دنیاهای سه بعدیِ خودشون تبدیل کردن
بو: پیشی! سالی: بو
سیلیا: اوه، گوگولیِ من
سیندروم: من سیندروم هستم
آقای شگفتانگیز: وقت نمایشه
دوری: فقط شنا کن، فقط شنا کن. هورا
مارلین: دوری
دوری: اگه میخوای برنده بشی باید تندتر بری
جسی: ایول
وودی: (نفسش بند میاد) مثل باد بتاز، بولزآی
جان لستر: هنر، تکنولوژی رو به چالش میکشه
تکنولوژی به هنر الهام میبخشه
استیو جابز: بهترین دانشمندان و مهندسان
درست به اندازه بهترین قصهگوها خلاق هستن
اد کتمول: ما شخصیتهایی داریم که میخوایم بهشون جون بدیم
راوی: تبدیل کردنِ خطوطی که با دست کشیده شدن
به یه فرم هنری جدید، اصلاً کار آسونی نبود
در طول ۲۰ سال گذشته، این هنرمندان با سختیهایی روبرو شدن
و در هر قدم با خطر شکست روبرو بودن
این پیوند بین هنر و علم
رویای مشترک سه مرد بود
یه دانشمند خلاق، اد کتمول
یه کارآفرین آیندهنگر، استیو جابز
و یه هنرمند بااستعداد، جان لستر
اونا با هم انقلابی در یک صنعت به پا کردن
و رکورد بیسابقهای رو در تاریخ هالیوود ثبت کردن
این داستانِ پیکساره
لستر: ماشینهای فورد دماغهشون شبیه گلولهست
راوی: نیروی خلاق پشت استودیوهای پیکسار
و کارگردان «داستان اسباببازی»، جان لستر
به پیشرو بودنِ این فرم هنری جدید کمک کرد
که از عشق همیشگیش به جون بخشیدن به نقاشیها میومد
لستر: وقتی بچه بودم و داشتم بزرگ میشدم
کارتونها رو بیشتر از هر چیزی دوست داشتم
و وقتی دبیرستانی بودم
یه کتاب پیدا کردم، یه کتاب قدیمی و داغون به اسم «هنر انیمیشن»
و درباره استودیو دیزنی بود
و اینکه چطوری فیلمهای انیمیشن میساختن
و این از اون چیزهایی بود که تازه برام جا افتاد
که آدمها از راهِ کارتون ساختن زندگی میکنن
در واقع اونا برای ساختن کارتون حقوق میگیرن
و با خودم گفتم: «منم میخوام همین کار رو بکنم.»
همون موقع، همونجا
انگار فهمیدم این همون کاریه که میخوام انجام بدم
راوی: در سال ۱۹۷۵، جان برای «کالآرتز» درخواست فرستاد
دانشکده هنری که والت دیزنی در سال ۱۹۶۱ تاسیس کرده بود
جان در اولین دورهای پذیرفته شد
که انیمیشنِ شخصیت به سبک دیزنی رو آموزش میداد
لستر: کاری که میکردن این بود که از دوران بازنشستگی
تمام این هنرمندهای فوقالعاده دیزنی رو برگردونده بودن
تا این کلاسها رو درس بدن و این برنامه رو راه بندازن
خیلی زود فهمیدم که این چقدر موقعیت خاصیه
راوی: بین همکلاسیهای جان
کارگردانهای آینده، تیم برتون و جان ماسکر
و برد برد حضور داشتن
همه انگار برای انیمیشن شور و اشتیاق عجیبی داشتن
آخر روز اصلاً دلمون نمیخواست از اونجا بریم
و هیچکدوممون ماشین نداشتیم
بنابراین یه جورایی اونجا گیر کرده بودیم
وقتی معلمها میرفتن خونه، خودمون به همدیگه یاد میدادیم
ماسکر: توی کالآرتز روحیه همکاری خیلی بالایی بود
هر کسی فیلمش رو به بقیه نشون میداد
و هر کسی یه جورایی کارگردان خودش بود
اما کاملاً از همدیگه حمایت میکردیم
و از بقیه ایدههای خلاقانه میگرفتی
و همهمون همونقدر که از همدیگه یاد میگرفتیم
از استادها هم یاد میگرفتیم
راوی: اساتید کالآرتز کسی نبودن جز
۱۹۳۰ همکارهای افسانهای دیزنی در دهه
که به «نه پیرمرد» معروف بودن
اونها جوهرهی اصلی انیمیشنِ عالیِ شخصیتها رو آموزش میدادن
فرانک توماس: ما بهش میگیم صمیمیت
ما بهش میگیم احساسات درونی شخصیت
همهش به قلبشون برمیگرده
و اینکه بعدش چطور بهش فکر میکنن
و تمام این چیزها
یه شخصیت چه حسی داره و چرا این حس رو داره؟
برد: اون نه پیرمرد
این آدمها استادان بینظیر این فرم هنری بودن
و با این حال، تکتکشون
روحیه یه دانشجو رو داشتن
راوی: جان در دوران دانشجویی، خودش رو غرق در دنیای دیزنی کرد
و یه کار تابستونی به عنوان نظافتچی در «تومارولند» گرفت
گوینده: ایستگاه تومارولند
همه مسافران به مقصد قلمرو جادویی پیاده شن
لستر: دیزنیلند جای فوقالعادهای برای کار کردن بود
همه اونجا جوون بودن و واقعاً
خیلی بهمون خوش میگذشت. واقعاً کیف میکردیم
راوی: و خیلی زود ارتقا پیدا کرد
و متصدی دستگاه در «سفر جنگلیِ» دیزنیلند شد
قبل از اینکه برای ادامه تحصیل به کالآرتز برگرده
لستر: چند بار توی زندگیم پیش اومده
که حس کردم در زمان درست، در جای درست هستم
و قطعاً وقتی توی کالآرتز بودیم، یکی از اون زمانها بود
خیلی خب همگی. بیدار شین، بیدار شین
زود باشین همگی، بیدار شین
راوی: جان دو تا فیلم کوتاه در کالآرتز انیمیت کرد
«بانو و چراغ» درباره چراغیه توی یه چراغفروشی
که به طور اتفاقی لامپ شکستهش رو با یه شیشه جین عوض میکنه
اوه، نه
چراغهام! مغازهم
جین من
راوی: دومین فیلم کوتاه جان، «کابوس»
درباره پسریه که وقتی چراغها رو خاموش میکنه، هیولا میبینه
هر دو فیلم پشت سر هم برنده جایزه اسکار دانشجویی شدن
یه رکورد بیسابقه
که بلافاصله جان رو به مرکز توجه دنیای انیمیشن پرتاب کرد
جان دیویدسون: این دومین سالیه که برنده میشی؟
لستر: آره
فوت و فن خاصی برای ساختن یه فیلم کوتاه برنده جایزه توی مسابقات هست؟
یا توی دنیای واقعی، این فیلم میتونه از نظر تجاری موفق بشه؟
فکر میکنم بتونه از نظر تجاری موفق بشه
چون فکر میکنم اون فوت و فنی که ازش حرف میزنی
در اصل همون سرگرمکننده بودنه
فکر میکنم همینه که
مردم پول میدن تا برن فیلمی رو ببینن که سرگرمکننده باشه
راوی: موفقیت جان باعث شد به شغل رویاهاش برسه
در استودیوهای والت دیزنی
سلام
من رندی کارترایت هستم
و اینم ران میلر! رندی حالت چطوره؟
چطوری؟ از دیدنت خوشحالم. این رندیئه
راه عالیای برای شروع فیلمه
خب، شروع خوبی داشتیم
امروز ۹ آوریل ۱۹۸۰ هستش
برای همه شما که دارین اینو میبینین، این گذشتهست
و میخوایم بریم داخل و ببینیم اونجا چه شکلیه
بیاین، بیاین
گلن کین: وقتی وارد ساختمان انیمیشن میشدی
که با پولِ فیلمِ
«سفیدبرفی و هفت کوتوله» ساخته شده بود
وقتی من در دهه ۷۰ اومدم اونجا
قشنگ اون تاریخ رو در اطرافم حس میکردم
تمام تجربههایی که از قبل به دست اومده بود
یه جورایی به خوردِ دیوارها رفته بود
لستر: سلام گلن، چطوری؟ ایشون
کارترایت: گلن، گلن کین
ممنون جان. لستر: ...گلن کین
اون انیماتور ارشد ماست
کارترایت: فیلمبردارمون، جان لستر
کین: ملاقات با جان خیلی عالی بود
بلافاصله شروع کردیم به تبادل اطلاعات
از اشتیاق و هیجانت برای انیمیشن
و اون خیلی درباره تاریخچه و گذشته میدونست
راوی: به عنوان اولین انیمیشنش در دیزنی
جان وظیفه معرفی یکی از شخصیتهای اصلی رو بر عهده داشت
۱۹۸۱ در فیلم سینمایی «روباه و سگ شکاری» محصول
جان و گلن با هم روی صحنه حساسِ مبارزه نهایی کار کردن
اما کاهش روزافزون بودجه
اون ظاهر چندبعدی و عمقدار رو به شدت محدود کرده بود
همون چیزی که والت دیزنی دههها قبل بهش دست یافته بود
کین: انیمیشن واقعاً در نقطهای بود
که به نظر میرسید یه هنر در حال مرگ باشه
تمام اون غنا و فضاسازی
به خاطر بودجه از فیلمهای ما حذف میشد و این خیلی کلافهکننده بود
راوی: در حالی که بخش انیمیشن احساس رکود میکرد
فیلم «ترون»، یه فیلم زنده که از جدیدترین تکنولوژی کامپیوتری استفاده میکرد
برای کارکنان استودیو به نمایش دراومد
مواظب باش، مواظب باش! آه
توی ترون، اون موتورهای نوری بودن
که توی صحنه حرکت میکردن و
و ما برگشتیم به اتاق من و فقط همونجا نشستیم
و اون افسردگی کمکم جاش رو به کلافگی داد
مثل اینکه بگی: «خب، چرا ما نتونیم؟»
«چرا ما این کار رو نکنیم؟ عالی نمیشه اگه...؟»
لستر: انیمیشن کامپیوتری خیلی منو هیجانزده کرد
البته نه برای چیزی که داشتم میدیدم
بلکه به خاطر پتانسیلی که در کلِ این کار میدیدم
واقعاً شگفتزده شده بودم
و شروع کردیم به فکر کردن که «خیلی باحال نمیشه اگه
یه پسزمینه داشته باشیم که مثل ترون حرکت کنه
اما شخصیت رو با دست انیمیت کنیم؟»
قبلاً هرگز همچین کاری انجام نشده بود
اما یه چیزی در مورد جان وجود داره
که بهت این حس رو میده که اصلاً اون موضوع مهم نیست
منظورم اینه که اگه قبلاً انجام نشده
معنیش این نیست که نمیشه انجامش داد
راوی: جان و گلن خیلی زود تاییدیه گرفتن
تا با انیمیشن و پسزمینههای کامپیوتری آزمایش کنن
اما در استودیو ترسِ فزایندهای وجود داشت
که کامپیوتر قراره انیماتورها رو از دور خارج کنه
توماس: میتونم بگم ۹۵ درصد بچههای استودیو میگفتن
«عمراً بذارم منو وادار به همچین کاری کنید
اونا دارن همه چیز رو خراب میکنن!»
و من با جان لستر درباره کارهایی که میکرد حرف زدم
گفتم: «پسر، اگه بتونی اون همه تخیل
و انواع جدید حرکت رو با کامپیوتر انجام بدی
اما نه با مداد، اون وقت از بقیه جلو میافتی.»
اون موقع این پتانسیل وجود داشت
اما هیچکس جز لستر نمیخواست انجامش بده
راوی: جان و تیم قصهپردازیش
No comments yet. Be the first to leave one.