The Boroughs

The Boroughs

Farsi Persian 字幕をダウンロード

シーズン 1

リリース情報

The Boroughs S01 NF WEB 30NAMA POORUYO Fa
解説: PersianSUB
سی‌نما تقدیم می‌کند ‫@CinamaSub ‫ترجمه و زیرنویس از پوریا هزیمتی ‫∞ POORUYO ∞

タグ

webdl
netflix_synced
公開日: 2026-06-06
ダウンロード: 16
聴覚障害者向け: No
FPS: 23.976

Farsi Persian字幕のプレビュー

最初の200行です。

‫حمل‌ونقل عمومی، ۴۰۰ امتیاز.

‫اتوبوس‌های کره‌ی جنوبی یادآور

‫- اتوبوس‌های اون شهر زیبای بلژیکی هست. ‫- ایستگاه مترو چطور؟

‫- درستـه. ‫- ۸۰۰ امتیاز برای بخش «ایالات متحده».

‫اَندرو جانسون هم یه سناتور بوده ‫و هم نماینده‌ی ایالتش.

‫- ایالت تِنسی چطور؟ ‫- آدریانا؟

‫- ایالت تنسی چطور؟ ‫- آفرین.

‫۱۲۰۰ امتیاز برای بخش «ایالات متحده».

‫سلام.

‫سلام، عزیزم.

‫وای، گرِیسی...

‫دلم برات تنگ شده.

‫من هم همین‌طور.

‫امروز چی‌کار کردی؟

‫ناهار پیتزا خوردم.

‫- به‌به، غذای موردعلاقه‌تـه. ‫- آره.

‫دیگه بیام خونه؟

‫- امروز نه. ‫- ای بابا.

‫خودم فردا می‌آم دیدنت. ‫خوبـه؟

‫آره، با جویی می‌ریم پارک.

‫مطمئنـم خوشش می‌آد.

‫بادبادک هوا می‌کنیم.

‫- خیلی خوب می‌شه. ‫- آره.

‫جغده توی دیوار قایم شده، گریسی.

‫- توی دیواره. ‫- وقت خوابـه، اِدوارد.

‫- یه‌کم دیگه صبر کنین. ‫- نه، کافیـه.

‫عیب نداره. فردا می‌بینمت.

‫مثل بچه‌ها باهام رفتار نکنین.

‫- گوشی رو بده من! ‫- ادوارد، مقاومت نکن.

‫ولش کن!

‫- لطفاً. ‫- ولش...

‫والدینم رو دیدم. ‫بابای تو رو هم دیدم.

‫برادرهای ریتز رو هم دیدم.

‫باور کن زنده‌موندن‌شون گناهـه.

‫- بذار ببرمت بیمارستان. ‫- لازم نکرده.

‫چرا؟

‫نکنه فکر می‌کنی سالمـی؟

‫همین‌جا دراز بِکشم، کافیـه.

‫ماشین‌سواری حالم رو بَدتر می‌کنه.

‫حق داره، دوروتی.

‫بعضی‌وقت‌ها بهترین کار درازکشیدنـه.

‫توی ماه‌عسل‌مون هم ‫فقط دراز کشیده بودی.

‫کمک!

‫کمکم کنین!

‫کانال رسمی تیم ترجمه‌ی ۳۰نما در تلگرام ‫@CinamaSub

‫(قسمت اول: «به بوروز خوش آمدید»)

‫بذارش توی جیبت.

‫وقتی اومدم شهر، ‫مادربزرگم دادش به من.

‫- تا زیر بار حرف زور نرم. ‫- نمی‌خوامش...

‫الان این مثلاً ترسناکـه؟

‫یه شاهکار قدیمیـه.

‫- حوصله‌م سر رفت. ‫- می‌شه بازی کنم؟

‫روی تبلت بازی ندارم.

‫مامان، بابایی تبلتش رو نمی‌ده.

‫بابا لطفاً.

‫باشه بابا بگیر.

‫«یادآوری داروها» یه بازیـه؟

‫نه، به اون دست نزن.

‫بابایی ازش استفاده می‌کنه ‫تا داروهاش رو سروقت بخوره و زنده بمونه.

‫حواسم نبود، پاک شد.

‫همون بهتر که زنده نمونم.

‫نگران نباش، پدرجان.

‫نرم‌افزارش ذخیره‌ست. ‫دوباره نصبش می‌کنم.

‫- ممنون، نیل. ‫- خواهش می‌کنم.

‫خب، رسیدیم و رسیدیم.

‫جونمی جون.

‫چندتا مأمور بفرستین به عمارت.

‫روز به‌خیر، دوستان. ‫امری داشتین؟

‫سلام. بابام امروز می‌آد اینجا.

‫اسمش «سام کوپر»ـه.

‫سام کوپر... بله، ثبت شده.

‫به بوروز خوش اومدین. ‫اینجا حسابی بهتون خوش می‌گذره.

‫همه می‌آن اینجا که بمیرن، ‫بعد می‌گه «خوش می‌گذره».

‫خیلی‌خوب.

‫چرا اینجا همه پیرن؟

‫اینجا یه شهرک ‫مخصوص سالمندهاست، عزیزم.

‫ممنون.

‫سلام‌علیکم!

‫- سلام! ‫- ببخشین دیر کردیم.

‫اختیار دارین.

‫حقوقم ارزش صبرکردن داره.

‫چقدر شما نازی.

‫- اسمت چیـه؟ ‫- سام.

‫آقای کوپر.

‫خوش‌حالـم بالاخره می‌بینمتون.

‫من کِیلی هستم، مسئول انتقال شما.

‫باعث افتخارمـه که برای زندگی ‫در اینجا، قدم‌به‌قدم راهنمایی‌تون کنم.

‫جسارتاً به کارکنان زودتر گفتم ‫که اسباب رو تخلیه کنن.

‫همه‌ی جعبه‌ها رو برچسب زدین.

‫البته این وسواس و دقت طبیعیـه، ‫چون شما مهندس هستین.

‫مهندس بودم.

‫الان شدم زندانی.

‫می‌شه بریم داخل؟

‫خونه رو تازه رنگ زدیم.

‫طبق درخواست همسرتون، ‫کاغذدیواری رو نگه داشتیم.

‫صاحب قبلی هم یه‌سری ‫اسباب رو باقی گذاشت.

‫هرکدومش رو که دوست داشتین، نگه دارین

‫و بقیه‌ش رو بریزین دور.

‫چرا با خودش نبرده؟

‫چون طرف مُرده. ‫درستـه؟

‫گریس دو ماه پیش فوت کرد، ‫ولی ادوارد توی «عمارت» اقامت داره.

‫یه آسایشگاه برای کسانی هست ‫که به مراقبت ویژه احتیاج دارن.

‫- مریضی‌ش چیـه؟ ‫- اِلا!

‫- خب می‌خوام بدونم. ‫- ساکت.

‫چه تلویزیون قدیمی‌ای.

‫بابام دوست داره تعمیرشون کنه.

‫به‌به، چه سرگرمی خوبی.

‫اون دیگه چیـه؟

‫اون «سِرافیم»ـه.

‫(واژه‌ی «سِرافیم»، در فلسفه‌ی فرشته‌شناسی ادیان ابراهیمی، به یکی از نُه فرشته‌ی نزدیک خدا اشاره داره. ‫در واقع، توی مسیحیت، این فرشته رتبه‌ی اول رو داره و وظیفه‌ش گزارش اخبار و اتفاقات به خداست.)

‫همه‌ی خونه‌های بوروز یکی دارن.

‫اگه مشکلی براتون پیش اومد ‫یا مثلاً خواستین رستوران رزرو کنین...

‫کافیـه سرافیم رو صدا بزنین

‫تا به یکی از اُپراتورهای ‫شبانه‌روزیِ ما وصل بشین.

‫گوش کنین.

‫سلام، سرافیم.

‫سلام، کِیلی‌جون.

‫چه کمکی از دستم برمی‌آد؟

‫فکرش هم نکنین.

‫- بابا؟ ‫- آقای کوپر.

‫چی‌کار می‌کنی؟

‫- لطفاً دست نزنین. ‫- بابا.

‫سرافیم با این کار از بین نمی‌ره.

‫همین مونده یه پرستار ربات داشته باشم.

‫آقای کوپر، درک می‌کنم که ناراحتـین.

‫نه بابا؟

‫می‌دونم به خواسته‌ی ‫همسرتون اومدین اینجا

‫و واقعاً ناراحت شدم ‫که شنیدم ایشون فوت کردن.

‫ولی من نیستم که ‫به‌زور اینجا نگهتون داشتم.

‫این تصمیمات با جناب رئیسـه.

‫خب من رو ببرین پیش رئیس.

‫من طی این سال‌ها ‫به افراد زیادی کمک کردم.

‫قول می‌دم اگه ‫با این مکان اُخت پیدا کنین...

‫متوجه می‌شین ‫بوروز انتهای مسیر نیست...

‫بلکه شروع یه مسیر تازه‌ست.

‫اجازه بدین!

‫آقای کوپر!

‫- لازم بود این کار رو بکنی؟ ‫- بله.

‫داشت کارش رو انجام می‌داد.

‫- نمی‌ذارم مثل بچه‌ها باهام رفتار کنن! ‫- پس اول رفتار خودت رو درست کن!

‫- چی گفتی؟ ‫- عزیزان، یه‌کم آروم باشین.

‫- من نخواستم بیاین. ‫- نه که خودت می‌تونی رانندگی کنی!

‫عزیزان!

‫- بیاین یه سر بریم پارکینگ! ‫- چطور؟

‫توی پارکینگ چیـه، نیل؟

‫ایول.

‫این دیگه چیـه؟

‫- ماشین گلف‌ـه. ‫- من گلف بازی نمی‌کنم.

‫فقط یه ماشین گلف نیست.

‫مدل «آیکون آی۴۰ال» هست.

‫۴۸ ولتـه، سه‌دنده‌ست ‫و موتور تقویتی داره.

‫حداکثر سرعت این بَلا ۶۰ کیلومتره.

‫پسش بده.

‫طرح شعله‌هاش سفارشیـه. ‫پس نمی‌گیرن.

‫حق دارن پس نگیرن.

‫می‌تونستی بیشتر پیش ما بمونی، ‫ولی خودت نخواستی.

‫خونه‌ی دوخواب ‫واسه شما چهارتا هم کوچیکـه.

‫لازم نیست من هم اضافه بشم.

‫بعدش هم کل سرمایه‌م رو ‫خرج این مقبره کردم.

‫می‌خوام قبل‌از مُردن، ‫یه راه واسه نقدکردنش دربیارم.

‫حداقل جای قشنگیـه.

‫- بی‌آب‌وعلفـه. ‫- خب صحراست دیگه.

‫دقیقاً.

‫ولی مشخصـه سلیقه‌ی مامان بوده. ‫زمستون‌های شیکاگو رو دوست نداشت.

‫دیگه وقتشـه راه بیُفتین.

‫سریع برین که الان ‫توی آلباکرک ترافیک شده.

‫امروز یکشنبه‌ست، بابا.

‫پس ترافیک روز تعطیلـه.

‫دیگه بَدتر.

‫- چیزی لازم داشتی، خبر بده. ‫- نگران من نباش.

‫می‌بینمت، آقای راکون.

‫خدافظ، پروانه‌کوچولو.

‫توی بوروز هیچ‌وقت ‫حوصله‌تون سر نمی‌ره.

‫می‌تونین ساعت‌ها توی سه‌تا زمینِ ‫تحسین‌شده‌ی گلف‌مون سرگرم بشین

‫یا در مجتمع ورزشی جدیدمون فعالیت کنین

‫و در استخرهای کم‌عمق، ‫ورزش‌های درمانی داشته باشین.

‫من بلِین شا هستم، مدیرعامل بوروز.

‫پدربزرگم در سال ۱۹۵۰ ‫این شهرک بهشتی رو

‫تأسیس کرد.

‫پس رئیس تویـی.

‫۷۵ سالـه که وظیفه‌ی خانوادگیِ ‫ما مراقبت از سلامت شما بوده.

‫پس خودتون رو به ما بسپرین.

‫بهتون قول می‌دم پشیمون نمی‌شین.

‫سلام عرض شد.

‫چطوری، همسایه؟

‫کوچیک شما، جَک هستم.

‫دستگیره‌ی دَرت خرابـه‌ها.

‫یه‌جورهایی مسئول ‫خوش‌آمدگویی به همسایه‌ها منـم.

‫آبجو می‌زنی؟

‫خیر. ممنون.

‫درد بدنم باز شروع شده.

‫یه‌کم نقرس دارم.

‫امروز ۱۸ متر پرتاب داشتم ‫و به دردم اضافه کرد.

‫دیروز هم تا ۸۲ متر زدم ‫که رسماً بدنم قفل شد.

‫اهل گلف هستی؟

‫- خیر. ‫- راستی...

‫اسم شما چیـه؟

コメント

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left