最初の200行です。
به «اشفیلد پلیس» خوش اومدید
خب، من سمیرا هستم. اینم مایلزه
واقعاً خیلی سریع از یه واحد آپارتمانی تو شهر رسیدیم به حیاط و چمن
رابرت، ما کلاً همه کارها رو خیلی سریع انجام دادیم
اون خونه چند وقت بود که خالی مونده بود؟
رابرت: یه بیست سالی میشه، کم و بیش
اینجا یه کوچه بنبسته. آدماش عجیب غریبن
دانا: داشتی آمار ما رو میگرفتی؟
از پشت پنجره؟ جیمی استوارت بازی درمیاری؟
کدوممون قاتله؟
قیافهت که اینو میگه
جریان اون خونه ویکتوریایی چیه؟
لین: یه خانواده اونجا زندگی میکردن
یه دختر داشتن که... تاد: مُرد
لین: شاید حتی... تاد: کشته شد
رابرت: اونم هی داره سوالپیچ میکنه
درباره اون خونه روبهرویی
سمیرا: بخش نشریات ادواری دارید؟
جودی: متاسفانه نسخه ماه مارس
امانت گرفته شده
لین: یه معامله کاملاً نقدی بود
نه نه. اونا واسه همسایه جدیده است
فقط میخوام بدونم فازش چیه، تو نمیخوای؟
دستا جایی که بتونم ببینم. چه خبره اینجا؟
یه گزارش داشتیم درباره ورود غیرقانونی به ملک
توی خونه قدیمی گرنت
لین: این دیوونگیه. به نظرم باید بمونیم
توی این محله جا واسه همه هست
و خانواده ما قرار نیست
توسط یه آدم نژادپرست
یه عوضی که از براونی متنفره، بیرون رانده بشه
شب بخیر آلیسون
منم هنوز میخوام همون سمیرا باشم
اوه
مایلز؟ مایلز؟
اوه، مایلز
مایلز! مایلز
آه
اوه
مایلز
مایلز
اوه. اوه
اوه. اوه
دارم میام، مایلز
آی
مایلز. نه
گری: سلام همسایه
نه
نه
رابرت: هی. هی
چیزی نیست. جات امنه
خواب بد دیدم
کیش. کیش
کیش. کیش
هوم. باشه
سگ آگنس دوباره تو حیاط لین خرابکاری کرد
خواهش میکنم عزیزم
اون مرد هنوز به براونیهای من دست نزده
خوبی مایلز؟ آره؟
اونقدر سرش به نژادپرست بودن گرمه که
وقت نمیکنه تابلوی «ورود ممنوع» بزنه
که مستقیم به سمت خونه شما اشاره میکنه
لطفاً کلید نکن روش
نکردم. نوین: میشه بهش حق نداد؟
یارو پلیس رو خبر کرد واسش. مرسی
خب، باید اینا رو برداریم
باید فاصلهمون رو حفظ کنیم
اون کار خودش رو بکنه، ما هم کار خودمون رو
ما درست روبروی این مرتیکه عوضیِ عجیب غریب زندگی میکنیم
بذار قضیه همینجا تموم شه
من عاشق این مجسمههای خرچنگیِ ضایع هستم
اصلاً و ابداً
نه. آره. این آشغالها باید برن
ولی آخه چرا باید بیاد تو یه «خونه قتلی»؟
خونه قتلی چیه. هیچکس اونجا به قتل نرسیده
جدی میگم، اون داستانهای احمقانه رو باور نکن
که پدر و مادرش کشتنش
و تو زیرزمین دفنش کردن
خیلی مسخرهست
کی اینو گفته؟
چی؟ نوین
داستان چیه؟ داستانی در کار نیست
همین الان به یه داستان اشاره کردی. نوین: میدونم، ولی اونجوری نیست
فکر میکنی حقیقتی پشت این داستان هست؟
فکر نمیکنم
فکر نمیکنی؟ یعنی مطمئن نیستی؟
اوم، من
تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها
و قضیه بدجور داغه
اوه، نه خبریه نه چیزی
و نه آتیشی در کاره، چون همهش اراجیفه
فقط یه افسانه محلیه، همین و بس
وکیل خیلی ماهری هستی، خودت میدونی؟
معلومه که میدونم. تو هم یه احمقی
باید بریم
الان چه اتفاقی واسه من افتاد؟
دوستت دارم
منم دوستت دارم، مرد کوچک
حواست باشه مامانت تو دردسر نیفته
تا وقتی من نیستم، خب؟
خداحافظ. متنفرم از اینکه کل روز تنهاتون میذارم
دقیقاً
نمیتونم فکر اون شب رو از سرم بیرون کنم
دیدن سمیرا تو اون حالِ ترسیده وحشتناک بود، دیدن دنی هم همینطور
اه، لعنتی، حالم از اون یارو به هم میخوره
چرا همیشه بزرگترین عوضیهای
دبیرستان، بزرگ میشن و پلیس میشن؟
همیشه همینطوره. لعنت بهش
لعنت بهش
میدونی، هنوزم هر وقت منو میبینه صدام میکنه «نوینِ پین»
هر دفعه که باهاش روبرو میشم
البته خدایی آهنگ قشنگی داره
ولی تو هم «کوییدیچ بیش» بودی که بعداً شد
«بندیکت کامبربیش». آره، بندیکت کامبربیش
خیلی خلاق بود
من سوژه راحتی بودم
منو ببخش که اینو چند دهه پیش ازت نپرسیدم
چطوری با اون همه ماجرا کنار اومدی؟
میدونی، اینکه یکی از معدود بچههای غیر سفیدپوست کلاس بودی
اگه میخواستم هر حرفی که بهم میزدن یا بلایی که سرم میآوردن رو جدی بگیرم، زنده نمیموندم
که در موردم گفته شده یا باهام شده
پسر، تو داری یه پسر سیاهپوست بزرگ میکنی
کمکم میفهمی که این قضایا خیلی عمیقتر از این حرفاست
از هر چیز دیگهای
آدمای عوضی همهجا هستن
امثالِ دنی همهجا پیدا میشن. اوهوم
ببین، موندن تو گذشته تو رو به جایی نمیرسونه
نقشه جدید. باید کاری رو بکنی که بریتانیاییها میکنن
بریزیش تو خودت و تو اعماق روحت دفنش کنی
نمیخوام این کار رو بکنم رفیق
نه وقتی سمیرا و مایلز هستن
این اصلاً سالم نیست
یا حداقل این چیزیه که تراپیستِ سمیرا بهش گفته که بهم بگه
من به تراپی نیاز دارم؟
اوه. یعنی، در حد وسیع
خب. الان اینجایی و پای همه چی هستی
باید دیدگاهت رو عوض کنی و اینجا ریشه بندازی
بیخیالِ این شو و به خاطر مایلز برو جلو
برای همهتون
ممنون «نوینِ پین»
خواهش میکنم «بندیکت کامبربیش»
همسایهمه
تکون نخوریها
زودی برمیگردم مایلز
الان برمیگردم
کمکی از دستم برمیآد؟
من سمیرا هستم. اون طرف خیابون زندگی میکنم
گری لاسون. خوشبختم
میخواستم خودم رو معرفی کنم
که دیگه سوتفاهمی پیش نیاد
درست متوجه منظورتون از سوتفاهم نمیشم
شما به پلیس گفتید که یه سیاهپوست رو دیدید
که اون روز وارد ملکتون شده بود
این چیزیه که گفتید، درسته؟ متاسفم
اصلاً... اصلاً فکر نمیکردم شما باشید
خب، حالا دیگه میدونید. گری: آره
خونه خالی افتاده بود
واسه همین فکر کردم هر کسی این ورا بپلکه
حتماً غاصب یا ولگرده
خب، من وکیلِ دعاوی هستم. اوه، ببین چی شد
میدونی وقتی قضاوت میکنی چی میگن؟
که یه آدم عوضی هستی
یه چیزی تو همین مایهها، آره
فقط محض اطلاعتون
ربطی به نژاد نداشت
معمولاً به نژاد ربط داره
بهتون اطمینان میدم
بگذریم
میدونی چیه؟
زیاد اهل شیرینیجات نیستم
مشکلی نیست
دارید باغبونی میکنید؟
دارم بازسازی میکنم
خونه خیلی کار داره
ولی شالودهش قرص و محکمه
انگار گوشیتون داره گریه میکنه
با اجازه
خداحافظ همسایه
یه جای کار این مرده میلنگه
یادت باشه چی گفتم مایلز؛ همیشه حرف زنها رو باور کن. باشه؟
ما غریزههای قوی داریم؛ غریزه مادری
غریزه کشنده، غریزههای اساسی
راب؟ اوه خدای من
فکر کردم در رو قفل کردم
اینجا کسی در رو قفل نمیکنه عزیزم
ما میکنیم. ما اهل قفل کردنیم
اون بیرون چه اتفاقی افتاد؟
سمیرا: اون از خود مچکّر بودنش بود که لجم رو درآورد
منظورم اینه که هیچ پشیمونی تو صداش نبود، هیچی
حتی یه ذره
واو، تو کارت حرف نداره
اوه، همهش برمیگرده به حافظه عضلانی
من همیشه با بچههای کوچیک رابطهم خوب بود
بچههای بزرگتر، نه زیاد
نوجوونها هم که کلاً هیچی
یه روز از خواب بیدار میشن و تصمیم میگیرن ازت متنفر باشن
من و بچههام اونقدر با هم دعوا میکردیم
که تعجب میکنم هیچوقت فرار نکردن
ولی عاشق مارتی بودن
همه عاشقش بودن
No comments yet. Be the first to leave one.