Something Very Bad Is Going to Happen

Something Very Bad Is Going to Happen

Farsi Persian 字幕をダウンロード

シーズン 1

リリース情報

Something Very Bad is Going to Happen S01 NF WEB 30nama SubMatrix Fa
解説: PersianSUB
‫مترجم: « پارسا سرپرست SubMatrix » سی‌نما تقدیم می‌کند

タグ

webdl
netflix_synced
公開日: 2026-05-20
ダウンロード: 46
聴覚障害者向け: No
FPS: 23.976

Farsi Persian字幕のプレビュー

最初の197行です。

‫مترجم: ‫« پارسا سرپرست »

‫وای، چه زیباست!

‫وای!

ریچل

‫ریچل!

‫- حالت خوبه؟ ‫- وای خدا!

‫- می‌خوای من بشینم پشت فرمون؟ ‫- نزدیک بودا!

‫- می‌دونم ‫- وای دلم ریخت!

‫- می‌خوای من رانندگی کنم؟ ‫- ببخشید، نه، خوبم

‫- خیلی‌خب ‫- وای خدا، ببخشید

می‌شه با من صحبت کنی تا دوباره خوابم نگیره؟

‫آره، باشه...

‫راستی، شعبه‌ی اصلی "کُلدیز" توی شهر بعدیه ‫(کاستاردفروشی)

‫- عه؟ ‫- آره

‫- کُلدیز، چی هست؟ ‫- مگه تو "اورِگِن" شما کُلدیز نداشتید؟

‫خب، حداقل اسمش که به گوشت خورده، نه؟ ‫همون کاستاردیخی‌فروشیِ معروف؟

‫- نه ‫- شوخی می‌کنی دیگه؟

‫لَری پول، موسس کُلدیز رو ‫هم نمی‌شناسی؟

چطور موسسِ بستنی‌‌فروشی‌ای رو بشناسم که حتی اسمش رو نشنیدم؟

خب، اون همچنین ۳ تا خانم رو هم کُشته

‫و کاستاردفروشیه... نه بستنی

یا خدا، چطور؟

‫- طرز تهیه‌ش با بستنی فرق داره ‫- نه

‫فکر کنم تخم مرغی چیزی به موادش می‌زنن

‫فکر کنم بیشتر، قربانی‌هاش رو خفه می‌کرده

‫یه پادکستی هم در مورد لَری پول هست،

‫در مورد یه خانمی صحبت می‌شه که ‫ اون قصد داشت تو اوایل دهه ۹۰ بکُشتش

و اون موقع تقریبا ۸ ماهه باردار بود

‫و خانمه خودش تعریف می‌کنه که مجبور شد ‫دست به چه کارهای وحشتناکی بزنه تا زنده بمونه

خب، مثلا چه کارهایی؟

‫من توی ماشینش بودم. اون داشت من رو ‫از یه بزرگراه دورافتاده و خلوت رد می‌کرد

‫و درست همون لحظه ‫ یه کفشِ کوچولو کنار پام دیدم

‫انگار که کفش باربی بود، ‫با خودم گفتم شاید یه دختر کوچیک داره

برای همین بهش گفتم منم یه دختر باردارم

‫مدام بهش یادآوری می‌کردم که من باردارم...

بعدش یه تابلوی استراحتگاه دیدم

بهش گفتم می‌شه اون‌جا وایسیم؟

‫بعد اون... دستش رو دراز کرد سمت من و ‫گلوی من رو بُرید

‫خونی که داشت از گلوم می‌زد بیرون، ‫احساس داغی بهم دست داده بود

‫و چیزی که انتظارش رو نداشتم این بود که ‫وقتی خون زیادی از دست می‌دی،

‫یه‌ جور احساس سرخوشی بهت دست می‌ده

‫عه...

دقیقا همون حسی بود که روز عروسیم داشتم

‫بیشتر از این‌که نزدیک حس مرگ باشه،

انگار شبیه حس عشق بود

و بعد، لَری من رو انداخت بیرون کنار جاده

‫مدام توی ذهنم می‌گفتم:

‫"اگه چشم‌هات رو ببندی، همین‌جا می‌میری"

‫پس، بلند شدم ‫

‫در حالی که گلوم رو محکم گرفته بودم، از ‫کنار جاده راه می‌رفتم

‫کم‌کم اون حس سرخوشی رفت و ‫یه حالت ذوب شدن اومد سراغم

انگار که دارم محو می‌شم

‫ولی در عین حال، ‫انگار داشتم یه ماراتن می‌دویدم

‫و داشتم می‌بردم، ‫داشتم جدی جدی می‌بردم

‫به استراحتگاه رسیدم، ‫یه زوج جوون اون‌جا بودن

‫چشم‌هاشون از یادم نمی‌ره...

‫وای خدا، از دیدن من وحشت‌زده شده بودن

ولی خیلی مهربون بودن

‫یعنی، فقط خدا رو شکر که اون‌جا بودن، ‫خدا خیرشون بده

اون زوج جون من رو نجات دادن

‫من می‌رم از سوپرمارکت پمپ بنزین ‫ یه فندک بگیرم، تو چیزی می‌خوای؟

‫- آدامس دارچینی‌ای چیزی؟ ‫- اون‌قدر چندش نیست

‫خیلی هم چندشه. راستی، ‫ می‌شه یه میز برامون بگیری...

کنار پنجره باشه، آره

اینم ۱۰.۷۵

‫[برای دختری زانو بزن که ‫حاضره روی دو زانوش برات بشینه]

‫و فقط هم همین نیست، ‫شنیدم می‌تونی واقعا حس کنی که

‫استخون‌هات و اعضای بدنت جابه‌جا می‌شن ‫تا برای بچه جا باز بشه و بیاد بیرون

‫بعضی خانم‌ها بچه‌های غول‌پیکر باردار می‌شن، ‫در موردش چیزی شنیدی؟

‫مثلا بچه‌های ۵.۵ کیلویی، با کله‌های گنده، ‫ همه‌چی رو پاره می‌کنن

‫ما بچه‌ی درشت نصیب‌مون نمی‌شه

از کجا می‌دونی؟

‫خب، من فکر می‌کنم بچه‌ی آینده‌مون...

خب؟

ظریف و خوشگل می‌شه

تضمینی که وجود نداره

من دوست ندارم پاره شم

‫کوچیک می‌شه، قول می‌دم، دقیقا همین‌قدر

‫- کوچیک‌تر ‫- کوچیک‌تر؟ باشه

از اون هم کوچیک‌تر

‫- کوچیک‌تر ‫- از این هم کوچیک‌تر؟

‫- نمی‌شه که... ‫- خیلی‌خب، حالا خوب شد

صبر کن ببینم

خیلی شبیه‌ش شد، پشمام

‫- جدی؟ ‫- آره، بذار نشونت بدم

‫اون انگار نفرین شده‌ست، ‫همیشه یه بلایی سرشون میاد

‫- پس چرا مدام یکی جدید می‌گیره؟ ‫- نمی‌دونم، یارو عاشق سگه

‫اگه عاشق سگه، پس چرا همش گم می‌شن؟

‫توقع داری چی بگم؟ ‫خب، سگ فرار می‌کنه و گم می‌شه دیگه

‫- نه، سگ‌ها گم نمی‌شن ‫- چی؟

‫- گربه‌ها گم می‌شن ‫- این‌جوری که می‌گی نیست

‫مطمئنی که این لوگو رو قبلا ندیده بودی؟ ‫با طرحی که کشیدی مو نمی‌زنه

هوم

عجیبه

‫ژست و همه‌چی رو درست کشیدی

‫- آره، نمی‌دونم ‫- جالبه

تو حتما حس ششمی چیزی داری

‫تا حالا در مورد دوست‌دختر بابام ‫بهت گفته بودم؟

‫- همونی که یه دختر به نام کتی هم داشت؟ ‫- نه، ادامه بده

‫خب، این دختر بچه ۴ ساله، کتی، ‫می‌تونست زندگی قبلیش رو به یاد بیاره

و همیشه درباره "شوهر مرحوم"ـش حرف می‌زد

‫و این‌که چطور موقع نجات دادن پسرشون ‫ از تندآب رودخونه، غرق شد و مُرد

انگار کتی قوه تخیل خیلی قوی‌ای داشت

‫نه، من فکر می‌کنم بچه‌ها می‌تونن به طور غیر قابل توضیحی ‫ تو یه بعد سوم وجود داشته باشن

‫یا حداقل زندگی قبلی‌شون رو به یاد بیارن، ‫ نمی‌دونم، یا حتی آینده‌شون رو

و فکر می‌کنم چیز عجیبیه، خوشم نمیاد

یا این‌که... کتی قوه تخیل قوی‌ای داشت

‫تو کتی رو نمی‌شناسی، ‫ اون انگار تسخیر شده بود

من... بچه‌ی تسخیر شده نمی‌خوام

‫- خب، ما هم نمی‌ذاریم بچه‌مون جن زده بشه ‫- همون حالتی به دنیا میان

‫- تو که جن زده نیستی ‫- از کجا معلوم

امیدوارم بچه‌مون مثل خودت به دنیا بیاد

لطف داری

حداقل مامانم مجبور نشد این بخش رو تجربه کنه

کدوم بخش؟

‫کل قضیه رو، منظورم اینه ‫مگه بچه‌ها اساسا حکم یه ظرفی رو ندارن

‫برای این‌که آدم‌های مسن اون رو لبریز از ‫ عشق و محبت‌شون کنن؟

‫تا فقط از تنهایی اجتناب‌ناپذیری که ‫ با پیر شدن سراغ آدم میاد، حواس‌شون پرت شه

نهار خیلی خوبی بود

چه دلیلی داره که یه آدم مدام سگش رو گم کنه؟

‫عمدی که نیست، ‫اصلا کی اهمیت می‌ده؟

مشکل چیه؟

‫چیزی نیست، من حتی مامانم رو ندیدم

‫- آره ‫- چیزی نیست

هفت ماه و نیم خیلی خوبی رو با هم گذروندیم

دیگه واقعا بهش نیازی هم نداشتم

آره، آره، این رو قبلا شنیده بودم

‫در واقع... ‫ این یه راز برای داشتن بزرگ‌سالی سالمه

‫چی؟ این‌که مامانت فوت کرده باشه و ‫ بابات هم "آگورافوبیا" داشته باشه؟ ‫(هراس از مکان‌های باز و شلوغ)

‫- رازش اینه؟ ‫- آره، عالیه

‫فکر کنم یه مقاله "نیویورک تایمز" ‫در موردش خونده بودم

‫و همچنین مطرح شده بود که ‫ یه نفر با پدر و مادر کنترل‌گر

‫بهترین گزینه برای کسیه که ‫ مادرش فوت کرده و پدرش هم عجیبه

پس، یعنی باید ازدواجی چیزی کنیم؟

‫اوه، داشتم فکر می‌کردم توی کلبه‌ی ‫ دنج و کوچیک پدر و مادرم توی جنگل،

‫یه مراسم کوچیک و ساده بگیریم

‫هیچ‌کدوم از اون دنگ و فنگ‌های ‫ عروسی نباشه، فقط طبیعت زیبا

از پنجره برف رو تماشا کنیم

و نیازی نیست پرواز کنیم

‫می‌تونیم ماشین رو بندازیم تو جاده و ‫ دم شیک‌ترین رستورانی که پیدا کردیم وایسیم

‫خودشه، تمام، من باهات ازدواج می‌کنم

‫خیلی‌خب، به سلامتی

جرینگ

‫- دوست دارم ‫- دوست دارم

‫- راستی، ‫- هوم؟

خونواده‌م عاشقت می‌شن

‫مرسی، ایشون حساب می‌کنه، ‫ما داریم ازدواج می‌کنیم

‫- و این‌که... ‫- هوم؟

بچه‌مون بی‌نقص می‌شه

زیاد به بچه‌مون فشار نیار

بچه‌مون کاملا معمولی می‌شه

بعضی بچه‌ها پدر و مادر خودشون رو می‌کُشن

‫خیلی‌خب، چطور بچه‌مون می‌خواد ‫ ما رو بکُشه، وقتی کلا این قدیه؟

اون سگ‌ها رو می‌کُشه، مگه نه؟

چی چی؟

‫می‌شه عوضش کنی؟ ‫ بس کن

‫آماده‌ای؟ سه،

‫دو، یک

هوم

اهم

هوم

هوم

‫اهم!

هم

هم

اوهوم

هوم

‫اوهوم!

‫لعنتی!

‫اه!

عشقم

جان؟

‫- تو آماده نبودی! ‫- ببخشید، تونل درازی بود

از شانس بدمون

ببخشید

تو راه برگشت انجامش می‌دیم

‫لعنتی!

ا.ر.ا.ئـ.ـه از سـ.ـا.یـ.ـتِ سـ.ـی نـ.ـمـ.ـا

تـ.ر.جـ.مـ.ـه از پـ.ا.ر.سـ.ا ســ.ر.پـ.ر.سـ.ت

‫گوه توش!

‫وای خدا، من باید بشاشم!

‫وای خدا! نیکی! ‫بیا این‌جا!

‫- چی شده؟ ‫- بیا این‌جا!

‫- نگاه کن ‫- وای خدا

به نظرت حالش خوبه؟

‫خیلی‌خب، همین‌جا بمون

‫- کجا می‌ری؟ ‫- می‌رم دستشویی رو چک کنم

‫- ریچل، این چه کاریه... ‫- دنبال پدر و مادرش می‌گردم

‫- تو همین‌جا بمون، الان میام ‫- ریچل!

‫اِ...

‫خیلی‌خب، سلام، کوچولو، چطوری؟

نه، نه، نه، گریه نکن، بخند

آهای؟

کسی این‌جا هست؟

‫یا خدا!

آهای؟

Something Very Bad Is Going to Happen subtitles in other languages

コメント

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left