最初の200行です。
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
اگه راهی بود که معامله رو جوش بدیم، تا الان انجامش داده بودیم.
و حالا اینجاییم.
مرسی.
راه درازی بود تا به اینجا برسیم...
ولی امیدوارم همتون موافق باشین...
...که ارزششو داشت.
به سلامتی یه آینده روشن و جدید واسه هممون.
بزن به سلامتی. بزن به سلامتی.
چی بود اون؟
یه پرنده همین الان خورد به پنجره و شکوندش؟
- بن؟ - وای خدای من.
- وای خدا! - بن!
- وای خدا! - بن!
فصل دوم، قسمت سوم
هی، هدفون به گوش، یه قتل دیگه داریم.
باشه.
میای یا چی؟
تیر درست خورده تو قلب. خیلی تمیز.
آره، دارن دنبال جاهای مناسب واسه استقرار تک تیرانداز میگردن.
یه چیزی در مورد مسیر حرکت گلوله عجیبه.
آره، همینطوره.
حتما دوتا بوده.
- دوتا؟ - آره.
خب، گلوله ای که از اون پنجره اومده نمیتونسته مقتول رو بکشه،
پس حتما دوتا شلیک شده.
آره، ولی کلا یه دونه سوراخ روی شیشه هست.
خب، منظورت چیه؟ یعنی میگی قاتل داخل اتاق بوده؟
- آره. - مطمئنی؟
خب، اون همیشه مطمئنه.
باید دنبال رابطه های بین
آدمای حاضر در صحنه و مقتول بگردیم، رئیس.
نه، یه لحظه صبر کن.
شاهدها میگن فقط صدای یه شلیک رو شنیدن.
اون دیگه چه کوفتیه؟
از خانواده پیکا پیکا هستش.
ببخشید، چی؟ من تو دتفورد لاتین یاد نگرفتم.
زاغی.
دقیقا. یه زاغی اوراسیایی.
خب، شاید وقتی شیشه شکست از پنجره اومده تو.
کس دیگه ای هم به چیزی که من فکر میکنم، فکر میکنه؟
از نظر آماری بعیده، ولی...
شاید این کارت شناساییش باشه.
زاغی.
اوه، چی، همون دزد بدنام آثار هنری و جواهرات؟
اینجا یورک هست، نه موناکو، کارآگاه مونرو.
احتمالش بیشتره که همون پرنده کارو تموم کرده باشه.
پِیشنس.
- سلام. - سلام.
داشتم فقط...
شاید یه کم جسارت باشه یا هر چی، ولی...
اون آدرسی که گیر آوردی، همونی که مال مادرت بود...
یه اتوبوس هست که تا نزدیکی هاش میره، اگه میخواستی بری
همین آخر هفته یا یه شب بعد کار.
باشه. ام...
فقط میخواستم بگم واقعا خوشحال میشم باهات بیام.
چرا؟
خب، میدونی، واسه حمایت روحی.
باشه.
راستش واقعا مطمئن نیستم که میخوام پیداش کنم.
- باشه، - آره.
باشه، میرم... باشه. من...
اجباری نیست.
در تاریخ سیزدهم جولای ۲۰۱۶، یه نقاشی25 میلیون پوندی
اثر ویلیام ترنر از گالری وست مینستر غیب میشه.
در واقع یکی از کارهای قدیمیترش بود.
بیشتر روی کارهای معماری محورش تمرکز داشت.
یه دوره واقعا جالب تو حرفه اش...
به هر حال، نگهبان ها بودن، بازدیدی کننده ای نبود،
هیچ دزدگیری به صدا در نیومد، هیچ اثری، هیچ اثر انگشتی،
فقط همین، نشونه مخصوص دزد.
اوه، ببخشید.
اوه، الان نه، زینزی.
ببخشید، ویل، ادامه بده.
خب، این سرقت سرآغاز
یه سری دزدی های فوق العاده عجیب و غریب در سراسر دنیا بود،
اما هیچکس تا حالا نتونسته چهره زاغی رو فاش کنه.
فاش کنه؟ طوری میگی انگار
- بتمنه، ویل. - خب، مورد بعدی توی مسکو اتفاق افتاد.
جواب آزمایش بالستیک اومده. پِیشنس، حق با تو بود.
دوتا شلیک انجام شده.
یکی از پنجره و یکی هم به مقتول،
که از داخل اتاق شلیک شده.
پس، قطعا یکی توی اون جلسه
ماشه رو کشیده دیگه، درسته؟
فقط مسئله اینجاست که ظاهرا روی لباس هیچکدومشون اونقدری
آثار باروت نمونده که بشه گفت اونا شلیک کردن.
یعنی یکی دیگه هم اونجا بوده که هیچکس ندیدتش؟
همون زاغی؟
آره، ولی آخه، این با روش کار زاغی جور درمیاد؟
اون دزده، نه قاتل.
آره، و اونا یه طرح شابلونی از خودشون میذارن،
نه یه لاشه واقعی پرنده، مگه نه؟
در مورد اون دوتا شلیک چی؟ چرا فقط صدای یه شلیک شنیده شد؟
من با رابطم توی اینترپل تماس میگیرم
ببینم خبر جدیدی از زاغی دارن یا نه.
کارت خوب بود ویل. دمت گرم.
آره، دنبال هر اطلاعات جدیدی میگردیم،
هر مدرکی که نشون بده اونا از دزدی هنری و جواهرات
تغییر مسیر دادن به یه قتل توی یورک.
گوش کن راب، ممنون بابت اطلاعات، باید برم.
- گیر آوردنت خیلی سخت شده. - نه اونقدری که باید.
ببین، فقط میخواستم یه گپ کوتاه در مورد شبکه های اجتماعیت بزنیم.
کل این هفته هیچ پستی نذاشتی.
آره، یه کم سرم شلوغ بوده.
خب آره، حتما، ولی این تغییر برند اگه ادامه ندیم
- تاثیرشو از دست میده... - آره، وقتی واقعا کاری انجام نمیدم،
پست گذاشتن در مورد کار بی فایده هست.
- نه، نه، نه. حتما... - میدونی، متاسفم که
در مورد ریزوتوم یا رنگ لحافم وراجی نکردم،
ما وسط یه پرونده قتل جدی هستیم.
منظورت همون قتل های یورکه؟
ببین، من باید برم،
ولی حتما یه چیزی تو اینترنت پست میکنم، باشه؟
قربان.
خب، در مورد مقتول چی داریم؟
مجرد بود، بچه نداشت، دوست صمیمی نداشت،
دوست دختر نداشت، فقط همکارهاش.
به نظر میاد طرف واسه کارش زندگی میکرده.
یه چیزی پیدا کردم. یه نفر به اسم گای دلتون.
اسمش توی لیست بازدیدکننده های امروز صبح ساختمون اداری هست.
همچنین توی لیست مظنونین زاغی اینترپل هم هست.
بسیار خب. پیدا کردنش هم سخت نیست، کل فضای مجازی رو پر کرده.
آره. یه روانشناس رفتاری نسبتا معروفیه.
از اونا که تو برنامه های صبحگاهی تلویزیون میان، درسته؟
ظاهرا یه کتاب جدید داده بیرون،
و همین الان توی یورک داره جلسه امضای کتاب برگزار میکنه.
جدی؟ من میرم.
شاید اونجا نوشیدنی مجانی هم باشه.
مهارت در گمراه سازی.
این پایه و اساس اکثر شعبده بازی هاست.
وقتی پشت پرده رو نگاه میکنین...
میبینین که شعبده بازها روی این حساب میکنن که مغز شما راه میانبر میره،
پیش فرض میسازه و جاهای خالی رو پر میکنه.
و اونجاست که شما...
...توی تله میفتین.
ممنون.
به نام کی بنویسمش؟
اوه.
پلیس شهر یورک.
اوه.
من توی نیروی پلیس طرفدارهای زیادی دارم.
جدی؟ من که ندارم.
- میخوام باهات در مورد... - زاغی صحبت کنم.
من ذهن میخونم.
و...
...کل فضای مجازی رو پر کرده.
آره، قضیه حسابی پخش شده.
شرط میبندم دوستت زینزی حسابی خوشحال میشه.
اون از کجا در مورد این موضوع میدونست؟
لابد فال گوش وایساده بود.
سلام.
- ببخشید، میتونم حرفتونو قطع کنم؟ - اوه، حتما، بفرما.
خب. من توی آرشیو یه چیزی در مورد بن جارت پیدا کردم.
حدود 2 هفته پیش گزارش یه زورگیری رو داده بوده.
به نظر میاد یه فرصت طلب کلیدهای خونه اش رو زده.
اتفاقی واسه اون زورگیرها نیفتاد؟ تونستیم ردشونو بزنیم؟
نه. در واقع وقتی اومده بود گزارش بده
بهش یه جریمه پارک ممنوع هم دادیم.
اوه، عالی شد.
اوه.
گای دلتون توی اتاق بازجوییه.
ببینیم واسه دفاع از خودش چی داره بگه.
میخوای منم توی این یکی باشم؟
نه، ولی بدم نمیاد حواست بهش باشه.
- وقت داری؟ - اوهوم.
پس بیا بریم.
اینا شبیه یه مشت اتهام بی پایه و اساسه، کارآگاه مونرو.
فکر نمیکنم هنوز اتهامی بهت زده باشم.
ولی یه حسی بهم میگه این کارو میکنم، پس باید منتظرش باشیم، نه؟
من فکر میکردم پلیس ها قراره از مدرک استفاده کنن.
خیلی خب.
اینم از مدرکت.
دفتر ثبت و دوربین ها نشون میدن که تو یه ساعت قبل از قتل
وارد ساختمون شدی، و 20 دقیقه بعدش هم رفتی.
اونجا چیکار میکردی؟
قرار بود با یه ناشر جدید احتمالی ملاقات کنم،
انتشارات آرفورد.
- ناشرهای فعلی من یه مشت کلاهبردارن. - با کی قرار داشتی؟
خب، در نهایت با هیچکس.
ازم خواستن منتظر بمونم چون اونا دیر کرده بودن،
و بالاخره، یه منشی این جسارت رو کرد که بهم بگه
ملاقات کنسل شده.
میتونین چک کنین.
اوه، چک کردیم.
دیدیم که واسه ملاقات با انتشارات آرفورد اسم نوشتی،
ولی اون ناشر اصلا تو اون ساختمون دفتری نداره
و هیچ منشی هم اونجا کار نمیکنه.
مچشو گرفت.
اونا همچنین به ما گفتن که اصلا با تو تماسی نداشتن. خب...
من که مات و مبهوت موندم،
همونطوری که حدس میزنم...
...شما هم موندین.
این سوال ها به نظر خیلی پرت و بی ربط میان، کارآگاه مونرو.
دارم فکر میکنم که نکنه زاغی حسابی شما رو کیش و مات کرده.
هوم؟ اون کارش همینه.
همش معماست، هیچ راه حلی هم نداره.
چقدر کلافه کننده.
نمیدونم شما چطوری هستین،
No comments yet. Be the first to leave one.