Patience

Patience

Farsi Persian 字幕をダウンロード

シーズン 2

リリース情報

Patience S02E03 The Magpie 1080p WEB-DL AAC2 0 H 264-NESTED
解説: NESTED
🔥Mr. Rocky | T.me/NestedSubtitle 🔥

タグ

webdl
公開日: 2026-02-07
ダウンロード: 53
聴覚障害者向け: No

Farsi Persian字幕のプレビュー

最初の200行です。

‫تقدیم به تمام پارسی‌زبانان

‫NESTED ‫با افتخار تقدیم می‌کند

‫اگه راهی بود که معامله رو جوش بدیم، ‫تا الان انجامش داده بودیم.

‫و حالا اینجاییم.

‫مرسی.

‫راه درازی بود تا به اینجا برسیم...

‫ولی امیدوارم همتون موافق باشین...

‫...که ارزششو داشت.

‫به سلامتی یه آینده روشن ‫و جدید واسه هممون.

‫بزن به سلامتی. ‫بزن به سلامتی.

‫چی بود اون؟

‫یه پرنده همین الان خورد به پنجره و شکوندش؟

‫- بن؟ ‫- وای خدای من.

‫- وای خدا! ‫- بن!

‫- وای خدا! ‫- بن!

‫ ‫فصل دوم، قسمت سوم

‫هی، هدفون به گوش، یه قتل دیگه داریم.

‫باشه.

‫میای یا چی؟

‫تیر درست خورده تو قلب. خیلی تمیز.

‫آره، دارن دنبال جاهای مناسب ‫واسه استقرار تک تیرانداز میگردن.

‫یه چیزی در مورد مسیر حرکت گلوله عجیبه.

‫آره، همینطوره.

‫حتما دوتا بوده.

‫- دوتا؟ ‫- آره.

‫خب، گلوله ای که از اون پنجره ‫اومده نمیتونسته مقتول رو بکشه،

‫پس حتما دوتا شلیک شده.

‫آره، ولی کلا یه دونه ‫سوراخ روی شیشه هست.

‫خب، منظورت چیه؟ ‫یعنی میگی قاتل داخل اتاق بوده؟

‫- آره. ‫- مطمئنی؟

‫خب، اون همیشه مطمئنه.

‫باید دنبال رابطه های بین

‫آدمای حاضر در صحنه و مقتول بگردیم، رئیس.

‫نه، یه لحظه صبر کن.

‫شاهدها میگن فقط صدای یه شلیک رو شنیدن.

‫اون دیگه چه کوفتیه؟

‫از خانواده پیکا پیکا هستش.

‫ببخشید، چی؟ ‫من تو دتفورد لاتین یاد نگرفتم.

‫زاغی.

‫دقیقا. یه زاغی اوراسیایی.

‫خب، شاید وقتی شیشه شکست ‫ از پنجره اومده تو.

‫کس دیگه ای هم به چیزی که ‫من فکر میکنم، فکر میکنه؟

‫از نظر آماری بعیده، ولی...

‫شاید این کارت شناساییش باشه.

‫زاغی.

‫اوه، چی، همون دزد بدنام ‫آثار هنری و جواهرات؟

‫اینجا یورک هست، نه موناکو، کارآگاه مونرو.

‫احتمالش بیشتره که ‫همون پرنده کارو تموم کرده باشه.

‫پِیشنس.

‫- سلام. ‫- سلام.

‫داشتم فقط...

‫شاید یه کم جسارت باشه یا هر چی، ولی...

‫اون آدرسی که گیر آوردی، ‫همونی که مال مادرت بود...

‫یه اتوبوس هست که تا نزدیکی هاش میره، ‫اگه میخواستی بری

‫همین آخر هفته یا یه شب بعد کار.

‫باشه. ام...

‫فقط میخواستم بگم ‫واقعا خوشحال میشم باهات بیام.

‫چرا؟

‫خب، میدونی، واسه حمایت روحی.

‫باشه.

‫راستش واقعا مطمئن نیستم ‫که میخوام پیداش کنم.

‫- باشه، ‫- آره.

‫باشه، میرم... باشه. من...

‫اجباری نیست.

‫در تاریخ سیزدهم جولای ۲۰۱۶، ‫یه نقاشی25 میلیون پوندی

‫اثر ویلیام ترنر از گالری ‫وست مینستر غیب میشه.

‫در واقع یکی از کارهای قدیمیترش بود.

‫بیشتر روی کارهای ‫معماری محورش تمرکز داشت.

‫یه دوره واقعا جالب تو حرفه اش...

‫به هر حال، نگهبان ها بودن، ‫بازدیدی کننده ای نبود،

‫هیچ دزدگیری به صدا در نیومد، ‫هیچ اثری، هیچ اثر انگشتی،

‫فقط همین، نشونه مخصوص دزد.

‫اوه، ببخشید.

‫اوه، الان نه، زینزی.

‫ببخشید، ویل، ادامه بده.

‫خب، این سرقت سرآغاز

‫یه سری دزدی های فوق العاده ‫عجیب و غریب در سراسر دنیا بود،

‫اما هیچکس تا حالا نتونسته ‫چهره زاغی رو فاش کنه.

‫فاش کنه؟ طوری میگی انگار

‫- بتمنه، ویل. ‫- خب، مورد بعدی توی مسکو اتفاق افتاد.

‫جواب آزمایش بالستیک اومده. ‫پِیشنس، حق با تو بود.

‫دوتا شلیک انجام شده.

‫یکی از پنجره و یکی هم به مقتول،

‫که از داخل اتاق شلیک شده.

‫پس، قطعا یکی توی اون جلسه

‫ماشه رو کشیده دیگه، درسته؟

‫فقط مسئله اینجاست که ظاهرا ‫روی لباس هیچکدومشون اونقدری

‫آثار باروت نمونده که بشه گفت ‫اونا شلیک کردن.

‫یعنی یکی دیگه هم اونجا بوده ‫که هیچکس ندیدتش؟

‫همون زاغی؟

‫آره، ولی آخه، ‫این با روش کار زاغی جور درمیاد؟

‫اون دزده، نه قاتل.

‫آره، و اونا یه طرح شابلونی ‫از خودشون میذارن،

‫نه یه لاشه واقعی پرنده، مگه نه؟

‫در مورد اون دوتا شلیک چی؟ ‫چرا فقط صدای یه شلیک شنیده شد؟

‫من با رابطم توی اینترپل تماس میگیرم

‫ببینم خبر جدیدی از زاغی دارن یا نه.

‫کارت خوب بود ویل. دمت گرم.

‫آره، دنبال هر اطلاعات جدیدی میگردیم،

‫هر مدرکی که نشون بده ‫اونا از دزدی هنری و جواهرات

‫تغییر مسیر دادن به یه قتل توی یورک.

‫گوش کن راب، ممنون بابت اطلاعات، باید برم.

‫- گیر آوردنت خیلی سخت شده. ‫- نه اونقدری که باید.

‫ببین، فقط میخواستم یه گپ کوتاه ‫در مورد شبکه های اجتماعیت بزنیم.

‫کل این هفته هیچ پستی نذاشتی.

‫آره، یه کم سرم شلوغ بوده.

‫خب آره، حتما، ‫ولی این تغییر برند اگه ادامه ندیم

‫- تاثیرشو از دست میده... ‫- آره، وقتی واقعا کاری انجام نمیدم،

‫پست گذاشتن در مورد کار بی فایده هست.

‫- نه، نه، نه. حتما... ‫- میدونی، متاسفم که

‫در مورد ریزوتوم یا رنگ لحافم وراجی نکردم،

‫ما وسط یه پرونده قتل جدی هستیم.

‫منظورت همون قتل های یورکه؟

‫ببین، من باید برم،

‫ولی حتما یه چیزی ‫تو اینترنت پست میکنم، باشه؟

‫قربان.

‫خب، در مورد مقتول چی داریم؟

‫مجرد بود، بچه نداشت، دوست صمیمی نداشت،

‫دوست دختر نداشت، فقط همکارهاش.

‫به نظر میاد طرف واسه کارش زندگی میکرده.

‫یه چیزی پیدا کردم. یه نفر به اسم گای دلتون.

‫اسمش توی لیست بازدیدکننده های ‫ امروز صبح ساختمون اداری هست.

‫همچنین توی لیست ‫مظنونین زاغی اینترپل هم هست.

‫بسیار خب. پیدا کردنش هم سخت نیست، ‫کل فضای مجازی رو پر کرده.

‫آره. یه روانشناس رفتاری نسبتا معروفیه.

‫از اونا که تو برنامه های ‫صبحگاهی تلویزیون میان، درسته؟

‫ظاهرا یه کتاب جدید داده بیرون،

‫و همین الان توی یورک داره ‫جلسه امضای کتاب برگزار میکنه.

‫جدی؟ من میرم.

‫شاید اونجا نوشیدنی مجانی هم باشه.

‫مهارت در گمراه سازی.

‫این پایه و اساس اکثر شعبده بازی هاست.

‫وقتی پشت پرده رو نگاه میکنین...

‫میبینین که شعبده بازها روی این ‫حساب میکنن که مغز شما راه میانبر میره،

‫پیش فرض میسازه و جاهای خالی رو پر میکنه.

‫و اونجاست که شما...

‫...توی تله میفتین.

‫ممنون.

‫به نام کی بنویسمش؟

‫اوه.

‫پلیس شهر یورک.

‫اوه.

‫من توی نیروی پلیس طرفدارهای زیادی دارم.

‫جدی؟ من که ندارم.

‫- میخوام باهات در مورد... ‫- زاغی صحبت کنم.

‫من ذهن میخونم.

‫و...

‫...کل فضای مجازی رو پر کرده.

‫آره، قضیه حسابی پخش شده.

‫شرط میبندم دوستت زینزی ‫حسابی خوشحال میشه.

‫اون از کجا در مورد ‫این موضوع میدونست؟

‫لابد فال گوش وایساده بود.

‫سلام.

‫- ببخشید، میتونم حرفتونو قطع کنم؟ ‫- اوه، حتما، بفرما.

‫خب. من توی آرشیو ‫یه چیزی در مورد بن جارت پیدا کردم.

‫حدود 2 هفته پیش گزارش ‫یه زورگیری رو داده بوده.

‫به نظر میاد یه فرصت طلب ‫کلیدهای خونه اش رو زده.

‫اتفاقی واسه اون زورگیرها نیفتاد؟ ‫تونستیم ردشونو بزنیم؟

‫نه. در واقع وقتی اومده بود گزارش بده

‫بهش یه جریمه پارک ممنوع هم دادیم.

‫اوه، عالی شد.

‫اوه.

‫گای دلتون توی اتاق بازجوییه.

‫ببینیم واسه دفاع از خودش چی داره بگه.

‫میخوای منم توی این یکی باشم؟

‫نه، ولی بدم نمیاد حواست بهش باشه.

‫- وقت داری؟ ‫- اوهوم.

‫پس بیا بریم.

‫اینا شبیه یه مشت اتهام ‫بی پایه و اساسه، کارآگاه مونرو.

‫فکر نمیکنم هنوز اتهامی بهت زده باشم.

‫ولی یه حسی بهم میگه این کارو میکنم، ‫پس باید منتظرش باشیم، نه؟

‫من فکر میکردم پلیس ها ‫قراره از مدرک استفاده کنن.

‫خیلی خب.

‫اینم از مدرکت.

‫دفتر ثبت و دوربین ها نشون میدن ‫که تو یه ساعت قبل از قتل

‫وارد ساختمون شدی، ‫و 20 دقیقه بعدش هم رفتی.

‫اونجا چیکار میکردی؟

‫قرار بود با یه ناشر جدید احتمالی ‫ملاقات کنم،

‫انتشارات آرفورد.

‫- ناشرهای فعلی من یه مشت کلاهبردارن. ‫- با کی قرار داشتی؟

‫خب، در نهایت با هیچکس.

‫ازم خواستن منتظر بمونم ‫چون اونا دیر کرده بودن،

‫و بالاخره، یه منشی ‫این جسارت رو کرد که بهم بگه

‫ملاقات کنسل شده.

‫میتونین چک کنین.

‫اوه، چک کردیم.

‫دیدیم که واسه ملاقات ‫با انتشارات آرفورد اسم نوشتی،

‫ولی اون ناشر اصلا تو ‫اون ساختمون دفتری نداره

‫و هیچ منشی هم اونجا کار نمیکنه.

‫مچشو گرفت.

‫اونا همچنین به ما گفتن که ‫ اصلا با تو تماسی نداشتن. خب...

‫من که مات و مبهوت موندم،

‫همونطوری که حدس میزنم...

‫...شما هم موندین.

‫این سوال ها به نظر خیلی پرت ‫و بی ربط میان، کارآگاه مونرو.

‫دارم فکر میکنم که نکنه زاغی ‫حسابی شما رو کیش و مات کرده.

‫هوم؟ اون کارش همینه.

‫همش معماست، هیچ راه حلی هم نداره.

‫چقدر کلافه کننده.

‫نمیدونم شما چطوری هستین،

コメント

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left