最初の200行です。
...آنچه گذشت
،اين شهر زماني خانهي من بود
ميخوام پسش بگيرم
تو آزادي. برو به دوردستها و ديگه برنگرد
امشب همهي گرگينهها فقط
دندون تيز ميکنن و گرگ ميشن ...درحاليکه خانوادهي نفرين شدهي جنابعالي
فقط براي چند ساعت انسان ميشن
و تا قمر کامل بعدي اين اتفاق تکرار نميشه
جکسون" هستم"
تو همون گرگينهاي هستي که منو تحت نظر داره
قرار بود با من ازدواج کني
اين يه گياه دارويي ـه که ريشه در خمير داره
،قمر کامل بعدي وقتي فاميلهات انسان شدن اينو بهشون بده بخورن
نفرين شکسته ميشه
من طلسم شدهام و نميدونم تا کِي زندهام
اجدادم بهم گفتن اگر يک بار ديگه
،از قدرتم سواستفاده کنم حسابم رو ميذارن کف دستم
مارسلوس"، تو تبعيد ميشوي"
،اگر ردي ازت گير بيارم عاقبت خوشي برات نخواهد داشت
احسنت، برادر
کم کم داري شبيه من ميشي
ميگن گذر زمان
...زخمها رو شفا ميبخشه
،منتها هر چقدر فقدان بزرگتر ...زخم هم عميقتر ميشه
و پروسهي مثل روز اول شدن هم سخت ـتر
شايد درد به مرور کم بشه ولي جاي زخم به عنوان يادآور رنج آدم باقي ميمونه
و باعث ميشه فرد زخمي هميشه حواسش باشه تا دوباره زخمي برنداره
،بنابراين با گذر زمان
،خودش رو باحواسپرتيها مشغول ميکنه
...نااميدي خودش رو در قالب هيجان بروز ميده
...از خودش پرخاشگري نشون ميده
و تسليم خشم و غضب ميشه
،در تمام اين مدت، تا وقتي قدرتمند تر بشه دسيسه ميکنه و نقشه ميکشه
...بعد بدون اينکه متوجه گذر زمان بشيم
ميبينيم روبراه شديم و آمادهي از نو شروع کردن هستيم
شبيه اونايي حرف ميزني که با شيطان صفتها و دشمنهاشون صلح کردن
دشمنهاي من همه يا مُردن يا متواري شدن
آره، البته به جز اين هيولايي که باهاش همبستر شدي
گمونم بتوني لباسهات و راه خروج رو پيدا کني
...حتماً بخاطر داري که اون زنيکه خواهرمون رو شکنجه کرد؟
علاوه بر اون، دست خواهرمون رو هم برامون رو کرد
در نتيجهي کارش، ربکا براي هميشه رفته
!گويا براي مدت طولانيه خيال رفتن در سر داشت
نيکلاوس، يک ماه گذشته
منم به اندازهي تو بابت نبود خواهرمون غمگينم
ولي ديگه نبايد خودت رو
مشغول اين مسخره بازيها کني و
يه حرکتي از خودت بزني
چرا بايد همچين کاري بکنم؟
،چون طي مدت حکومت مارسل
اين شهر به داشتن پادشاه خو کرده
خودت تاج و تخت رو خواستي
حالا هم بايد مسئوليتپذير باشي
شرمنده ولي ترجيح ميدم با تفريح ديگهاي خودم رو سرگرم کنم
،اگر اينقدر راحت ميتوني شهرت رو نديد بگيري
موندم در مورد دخترت چي کار ميکني
فراموش کردي زندگي کردن
در دنيايي که در معرض خشونت بود، چه جوري بود؟
نيکلاوس، ما بايد با هم کار کنيم
بيا دوباره اين شهر رو يکپارچه کنيم
شايدم داغونتر از اون باشه که بشه درستش کرد
،اگر تو هيچ کاري نکني خودم دست به کار ميشم
.::~ ترجمه از ســـعــــيــــده ~::. Divixdlteam & Free-Offline
سنت آن" مدتهاست مکان بيطرفي"
در شهر ماـست، بنابراين براي اجابت دستور الايژا مايکلسون جهت
برقراري نظم و همدلي در
،شهري که خانهي خودمون ميدونيم در اين سالن جمع بشيم
ممنون به جلسه تشريف آورديد
بله، ممنون و خوش آمديد
...اينها قوانين شهر هستن که مارسل جراد وضع کرده
،و از اونجايي که بنده پادشاه شهر هستم اين قوانين اعتباري ندارند
خودت گفتي اگر بيايم
ميتونيم امورات شهر رو خودمون بچرخونيم
هيچوقت نگفتي قراره خودت رو پادشاه کني
هر کدوم شما نمايندهي
جامعهي خودتون هستيد و و من براي اين سيستم احترام قائلم
منتها، مشکلات بين هر فرقه بايد به من ارجاع داده بشه
هر کدوم ما تا حدي
مسئول هرج و مرج داخل شهر هستيم
همهتون يک انتخاب خيلي خيلي ساده پيش پاتون هست
ميتونيد خيلي مؤدبانه در کنار هم کار کنيد يا بذاريد بريد
ديدي، داوينا؟ چه آسونه
فقط بايد سعي کني
دارم سعي ميکنم
آره، از موقعي که برگشتي فقط سعي ميکني و شکست ميخوري
مونيک، کِي ميخواي دست از اذيت کردن من برداري؟
هر وقت ضعيف بودن رو کنار گذاشتي
،ناسلامتي تو از دختراي درو هستي ولي شايد به اينجا تعلق نداري
شايد از اول هم مال اينجا نبودي
نبايد تو هم با بقيه پسراي اکيپ ـتون
مشغول کتک کاري باشي؟
نه بابا، اين کارها همهاش براي سلسه مراتبه
وگرنه همهشون ميدونن سرورشون کيه
!نفرات بعدي
بايد دندههاي تاکر رو امتحان کني
بعدش چي؟ بريم پرتاب نعل بازي کنيم؟
خوشگل خانم، طرز زندگي دهاتيها رو مسخره نکن ها
شرمنده، آخه تا حالا عادت نداشتم
اينقدر با خانوادهام خوش بگذرونم
شايد من بتونم کاري کنم بهش عادت کني
پس ما بايد خيلي راحت فراموش کنيم
اين خانوم نصف عمرش رو با آدمها
و بقيهاش رو با خونآشامها گذرونده
اولي"، بکش عقب"
،ايراد نداره اگر فسقلي جمع حرفي براي گفتن داره
بهتره حرفش رو بزنه
ميدوني، از محله خبر اومده
،دوستپسر جنابعالي، الايژا با سران قدرت جلسه گذاشته
حدس بزن کي دعوت نشده
از کجا اينو شنيدي؟
فرقي نداره
نکتهاش اينه که ما مجبوريم
،توي اين باتلاق زندگي کنيم در حاليکه دوستپسر خون آشام جنابعالي
داره سر ادارهي شهر تصميم ميگيره
گمونم اين کارش خوب نشون ميده چقدر
براي گرگينهها احترام قائله، نه؟
اينجا شهر ما هم هست
بايد بتونيم هر جا عشقمون کِشيد بريم
ما اين رو اعلام جنگ در نظر ميگيريم
،از اين بحث به هيچجا نرسيديم شما موجودات پست و خبيث
...نميتونيد توافق
کشيش، خواهشاً، خودت رو کنترل کن
ممنونم
،حالا برميگرديم سر بحث حد و مرزها
بايد مطابق دستوراتي که ميگم رفتار کنيد
!شوخيت گرفته؟
،داريد شهر رو بين خودتون تقسيم ميکنيد اونوقت گرگينهها حتي نميتونن نظر بدن؟
اون اينجا چه غلطي ميکنه؟
ديگو، بشين
ما شهر رو تقسيم نميکنيم
...داريم حد و مرز مشخص ميکنيم
!نه، الايژا
،اگر گرگينهها رو بذاريد کنار صلح برقرار نميشه
...اونا ميخوان توي اين مذاکرات نماينده داشته باشن
،و اگر همچين اختياري بهشون نديد
بهتون قول ميدم از کارتون پشيمون بشيد
اصلاً حاليت هست جمع کردن
!اون آدما زير يه سقف چقدر سخته؟
نه راستش، نميدونم. چون تا يکي ديگه بهم آمار نداده بود
اصلاً خبر نداشتم اينجا چه خبره
الايژا، بگو ببينم
بخاطر گرگينهها رو مستثي کردي؟
،از اونجايي که ديگه ساکن محله فرانسوي نيستن کنارشون گذاشتم
دغدغه فعلي من اينه که درگيري داخل شهر رو تموم کنم
بهت اطمينان ميدم به محض اينکه اين معاهده منعقد بشه
شامل مردم تو هم بشه
تا اون موقع، چي بايد بهشون بگم؟
بشينيد، تکون نخوريد و غلت بزنيد؟
ترجيح ميدم کلاً خودت رو از اين قضيه بکشي کنار
هيلي، مطمئني
بهتره به خونه برنگردي؟
به خيالت بچه به اونجا تعلق داره؟
به نظرت جاي دخترم اونجا امنه؟
مگه وضعيت مُرداب از اونجا بهتره؟
گرگينهها حق دارن نظر بدن
بذار نماينده داشته باشن
خودت ميدوني کار درست همينه
قيافهي داداشت وقتي هيلي پيداش شد
ديدني بود
پس نفرين هلال ماه شکسته شده؟
،به نظرت واقعاً معاهده جواب ميده
و بالاخره يه جور صلح ظاهري توي شهر برقرار ميشه؟
...از توي حياط ديدم چراغ روشنه و گفتم لابد
با اون جادوگر رواني نيمچه لخت نيستي
ظاهراً اشتباه حدس زدم
تا 10 دقيقه پيش، سر تا پا لخت بودم
پس ديگه کاري نداري
نذار من معطل ـت کنم
شما خانوادهي "اوکانل" خيلي دوست داريد روي اعصاب جادوگرها باشيد
خدايي؟ با زني که منو تهديد کرد
تا با يه چاقوي جادويي بهت ضربه بزنم و درد ناجوري رو تحمل کني؟
نيواورلئان بدون اين روابط عجيب ديگه نيواورلئان نيست
بااينحال حدس ميزنم نيومدي منو بخاطر سرگرميهام سؤال پيچ کني
،بخاطر عموم اومدم داره حالش بدتر ميشه
قرصها، مديتيشن کارساز نيستن
روز به روز هوشياريش کمتر ميشه
،يه جادوگر اين بلا رو سر عموم آورده همونا هم ميتونن درستش کنن
تو که حسابي با "ژنويو" جيک تو جيکي
شايد بتوني راضيش کني کمک کنه
فايده نداره
،اين طلسمها اولش جادو هستن ولي وقتي ريشه بگيرن، تبديل
به ماهيت اصلي مغز ميشن
متأسفم، کمي
کار از کار گذشته
عمراً زير بار نميرم، تو هم اگر
،ميفهميدي خانواده يعني چي همين کار رو ميکردي
جاش
داوينا، اين بيرون چيکار ميکني؟
،اگر لب تر ميکردي هر جا ميگفتي خودم ميومدم ديدنت
يعني، نه جاهايي که مارسل يا کلاوس
پيداشون ميشه، که البته ديگه جايي نميمونه
خودت ميدوني منظورم چيه ديگه
روبراهي؟
مسأله مونيک ـه
،روحشم خبر نداره وقتي مُرده بودم چه عذابي کِشيدم
،اجداد بخاطر سوءاستفاده از جادوم ازم متنفر بودن
نميتونم به اين راحتيها دوباره جادو کنم
ميدونستم نبايد به مارسل وقتي بهم گرفت برگردم، اعتماد کنم
ديگه نميدونم چقدر ميتونم تحمل کنم
باز با دختر جادوگر ـه مشکل پيدا کردي؟
No comments yet. Be the first to leave one.