最初の200行です。
-آزادی! لس: ریچارد کجاست؟
جانت: یه مرخصی کوتاه گرفته
تا از یکی از عزیزاش مراقبت کنه.
-چه خبر؟ استفی: مایک،
این دوست قدیمی منه، لولو.
میکدراپ.
فقط یه امضای دیگه مونده.
-فکر کنم بهتره اول وکیلم یه نگاهی بهش بندازه.
یه قرارداد عدم افشاست.
شما آدمای خوبی هستین.
لس: الان نه، نیلز.
من یه چیز بزرگتر پیدا کردم.
نقشه کوفتیت چیه؟
آه...
فکر کردم قراره نجاتم بدی.
نه، لس و تیمش بالاخره
فرمول رو حل میکنن. خیلی بهش نزدیک شدن.
اونا دارن... -
خوشحال به نظر میاد.
ویوین: فکر کنم آقای ماگو داره تشنج میکنه.
لس: باید برم خونه.
یه وضعیت اضطراری خانوادگیه.
ممکنه یه عده مرده باشن.
خودم خودمو نجات میدم.
بیا جلو، عوضی.
پس این گوشی منه.
تحت تأثیر قرار گرفتم.
نه مامان، وایسا. تکون نخور.
اوه، لعنتی.
دکتر کارمایکل: این جلسه...
از اول شروع میکنیم.
دوران کودکی.
اینجاست که مشکلات خانوادگی
اغلب خودشون رو توی روابط بزرگسالی نشون میدن.
لیندی.
هوم.
-دوران کودکیتو با یه کلمه توصیف کن.
-سرد. -هوم.
هوم.
لس.
آره.
-دوران کودکیتو با یه کلمه توصیف کن.
شاد.
هوم.
شاد.
خب. حالا، لس،
اسم این جلسه رو میذارم
«چراغ چک روشنه».
باید بفهمیم کدوم قسمت نیاز به تعمیر داره.
ولی برای شروع تعمیر، لس،
باید بریم سراغ ریشهی مشکل تا تشخیصش بدیم.
منظورمو میفهمی؟ -حتماً.
عمیقتر برو. خیلی عمیق.
-دقیقاً. لس: آره.
خیلی خوب.
پس بریم عمیقتر،
دوران کودکیتو با یه کلمه توصیف کن.
-شادیبخش. -عمیقتر.
-رویایی. -بازم عمیقتر، لس.
-پر از عشق؟ -باشه.
بذار یه جور دیگه بپرسم.
لیندی... -هوم.
از دید تو،
دوران کودکی لس رو با یه کلمه چطور توصیف میکنی؟
-توهمی. -یعنی چی؟
-یعنی مادرت یه دوران کودکی خیالی برات ساخته.
اصلاً صلاحیت داره
که همچین فرضیههای روانشناختیای بده؟
فرضیه؟
این که فرضیه نیست.
مادرت بهم گفته.
-هوم. -چی؟
لیندی: نانسی بهم گفت.
میخواست ازت محافظت کنه
در برابر پدر بیش از حد سختگیر و کنترلگرت.
-اون محبت سختگیرانهی بابام رو با انتقاد و سختگیری اشتباه گرفته.
-نانسی بود که اسمشو گذاشت «محبت سختگیرانه»؟
-آره. اینو گفت. و من حرفشو باور دارم.
توهمی.
یعنی...
طرف رسماً دیوونه شده.
-آره. تمام شب داره همین کارو میکنه.
فقط جابهجا میشه، میگرده، همهجا رو چسب میزنه.
اوه. -اون تله رو ببین.
مسخرهست.
لپتاپمو کوچیک کرده که طعمه بذاره؟
اوه، بیخیال.
-هی، هی، هی. آره، حتماً.
شاید بهترین کارش نباشه،
ولی معلومه که نگرانته.
اوه، نه.
نگرانه چون نمیتونه منو کنترل کنه.
-شاید کنترل کردن زبان عشقشه.
-خب، شاید این عشقش خیلی مزخرفه، ریچارد.
اگه منو بگیره،
خدا میدونه دفعهی بعد منو کجا حبس میکنه.
از دید تو
میفهمم که این قضیه میتونه خیلی مزخرف باشه. -آره.
-ولی ببین، خیلی راحت میتونیم
از این تلهی ابتدایی رد بشیم
لپتاپ رو برداریم و یه ایمیل کوچیک براش بفرستیم.
خیالش رو راحت کنیم. -قرار نیست چیزی برداریم،
این کل هدفمون رو خراب میکنه.
-نه، آره، میدونم... صبر کن، یادم بنداز؟
-داریم ثابت میکنیم که من مستقلم.
-ما... -من، من...
باشه. لپتاپ لازم ندارم.
گوشیمو دارم.
گرفتم.
پس فقط...
کمکی چیزی میخوای؟
خودم از پسش برمیام.
اوه. هرکی تری باشه،
واقعاً میخواد باهات تماس بگیره.
-آره. اون اولین تماسمه.
ریچارد: داستانت، منتشرش کردن.
-نه! -آره!
-نه. -آره!
-اوه... خدای من. -
عاشقتن.
اونا کیان؟
اِم... همه.
صبر کن، همه؟
یعنی واقعاً... همه همه.
همه! ببین، ببین، همهان!
میدونی، مامانم میگه
گفتن «دیدی گفتم» خیلی بیکلاسه، ولی من که بهت گفته بودم.
لیندی: نفسگیره؟
ارزش صبر کردن رو داشت؟
همه عاشقمن.
-امیدوارم الان توی یه اتاق تاریک نشسته باشی
و پردهها رو کشیده باشی.
من وایرال شدم.
مثل «Cat Person» وایرال شدم. خودِ خودم.
من وایرال شدم. -مثل یه آنفولانزای بد. ببین، لیندی.
لیندی: فکر میکردم فراموشم کرده بودن،
دورم انداخته بودن، فکر میکردن دیگه تموم شدم،
ولی معلوم شد صبر کرده بودن تا برگردم
و هنوزم دوستم دارن.
-یه لحظه به خودت بیا، تو اصلاً اینو ننوشتی.
موضوع داستان نیست.
موضوع طرفدارامه و اینکه دوستم دارن.
اینکه هنوزم دوستم دارن.
-داری توی یه شکوه خیالی غرق میشی.
این یه بمب ساعتیه
که بالاخره منفجر میشه.
-یه لحظه صبر کن. تو...
تو گفتی قراره بمب رو خنثی کنی.
سعی کردم. باشه؟
من... جکی رو فرستادم نیویورک،
ولی یه مشت روستایی ازم بهتر چونه زدن.
با یه کابوی توی آسانسور سکس کردم،
ولی حتی اسمشم نپرسیدم.
اوه، خدای من. بعدش؟
محشر بود.
خودشم محشر بود.
باید پیداش کنی.
آره، باید پیداش کنم.
-هی، «پنجاه سایهی پول» پشت خطه.
خود E.L. یا دستیارش؟
-خود E.L. لس دیوونهست.
محشره.
صداشو میشنوم.
تری: لیندی، گوش کن.
یه فرصت داریم که اینو درست کنیم.
هنوز میتونیم بگیم از چیزی خبر نداشتیم.
پس هیچ کاری نکن.
میگم هیچی! هیچی نگو.
فهمیدی چی میگم؟ لیندی: آره.
هیچ کاری نکن و هیچ حرفی نزن.
-برنامهی «Today» میخواد باهات مصاحبه کنه.
برنامهی «Today»؟
برنامهی «Today».
منو میخواد؟
برنامهی «Today» منو میخواد؟
صبر کن.
-صبر کن. نه، نه. ببین.
توی زوم اندازهت عادی میشه.
نه، من...
نمیتونم. خدای من.
من... باشه.
من... این دیگه... واقعاً نمیتونم.
یعنی واقعاً نمیتونم.
من... نه. اصلاً امکان نداره.
من اصلاً برنامهی «Today» نمیرم. اوه، من...
نمیتونم برم «Today». -باشه. گوش کن.
گوش کن، گوش کن. میدونم... میدونم...
میدونم ترسیدی.
میدونم یه مدتیه
که دیگه توی دنیای ادبیات روی بورس نیستی.
از اون شهر ادبی. -آره. ولی...
ولی این جناست.
جنا؟
برنده جایزه پولیتزر
لیندی لیتلجان، باشه؟
دنیا، ما به اندازه کافی منتظر موندیم.
وقتشه خودتو نشون بدی.
-وقت منه. -شوخی میکنی؟
این وقت توئه.
وقت منه. من...
No comments yet. Be the first to leave one.