最初の200行です。
زيرنويس از مهدي shine021
هلینا.
هلینا.
هلینا.
ببخشید که مزاحم استراحتت شدم.
از مادرم خبری شنیدی؟
نه.
تا وقتی... انتظار خبری هم ندارم.
ایموند ازت خواست باهاش به جنگ بری؟
لرد کورلیس فکر میکرد که این کار رو میکنه.
وقتی دختر بودم، میخواستم پرواز کنم.
ولی حالا، وقتی...
وقتی با دریمفایر هستم...
اون...
و بعد دیگه زیادی میشه.
فکر کنم پدرمون هم همین حس رو داشت.
از قدرت اژدهاها چشم پوشید و زندگی آرومتری رو انتخاب کرد.
نمیخواست تغییر کنه.
فکر میکنی اژدهاها به یه شکلی ما رو تغییر میدن؟
حالا اژدهای زیادی داری.
خودت تغییر نکردی؟
نه.
خب، نمیخوام تغییر کنم.
فقط میخواستم به رقابتمون پایان بدم
و جایگاه درستمون رو دوباره برقرار کنم.
هلینا.
خواهرم، فکر میکنم تو...
شاید یه رویاپرداز باشی.
که تو...
چیزهایی رو میبینی.
گاهی تصاویری گذرا میبینم.
بعضی واضحتر از بقیهان.
آخرین بار چی دیدی؟
یه مادیان خاکستری.
اوهوم.
دیمون چی؟ اونو دیدی؟
هوم؟
پس گرگهای زمستان.
یا تامبلتون.
اورموند هایتاور سر جاش نشانده میشه؟
نمیدونم.
نمیدونی؟ یا نمیخوای بگی؟
میتونی بهعنوان خواهرت جوابم رو رد کنی،
ولی بهعنوان ملکهات میتونم مجبورت کنم.
حالا بگو چی میدونی!
بگو اشتباهی نشده، بگو من پیروز میشم،
همونطور که قطعاً خواست خدایانه. بگو.
زيرنويس از مهدي shine021
مادر.
بهت گفتم اگه بتونم میام.
تو رو اسیر نکرده بودن؟
خواهرت اسیر شده بود.
ولی تونستم پنهان بمونم و فرار کنم.
خیلی زرنگ بودی که اینجا ناشناخته بمونی.
فکر میکردم همه ولم کردن.
چطور میتونستم ولت کنم...
بهترین...
و وفادارترین پسرم رو؟
شهر سقوط کرده، ایموند.
تو تنها چیزی هستی که برام مونده.
راه طولانی و خطرناک بود، پس از داشتن یه تخت خوشحال میشم.
اِیگان چی؟
احتمالاً اِیگان مرده.
هر کاری از دستم برمیاومد کردم.
برای تو هم همینطور.
ولی در حقت کوتاهی کردم، ایموند.
نه.
- من خیلی جوون بودم. - اصلاً.
من فقط یه بچه بودم.
و حالا، پسری بهت میدم.
ایموند.
ایموند.
- چی دیدی؟ - خواهش میکنم.
ایموند.
دروازهها رو باز کنید!
از رود بلکواتر گذشتن.
- چند نفرن؟ - بیست هزار نفر.
به اندازهٔ یک روز راهپیمایی فاصله دارن؛ نهایتاً دو روز.
پس دوست دورنیشِ کودن ولی جاهطلبت، بیخودی توی گلولای مرد.
مهم نیست.
حالا مهرهای روی صفحه دارم که اون عفریته رو به زانو درمیاره.
و اون چیه؟
- شاهزادهٔ من... - راه بیفت!
کجاست؟ رینا کجاست؟
میبینم که دیگه تعارفات رو کنار گذاشتیم.
اینجاست؟
درست بعد از اینکه براتون پیغام فرستادم، پرواز کرد و رفت.
نتونستم جلوش رو بگیرم.
اگه لازمه به زنجیرش بکش و بندازش توی سلول.
فکر میکنی مجبور کردن یه اژدهاسوار اینقدر آسونه
که کاری رو بکنه که نمیخواد؟
اون من رو هم لو میده.
با چشمهای اشکآلود التماسم کرد
و قسم خورد که مخفیانه همینجا بمونه.
توی ویل همهجا حرف اژدهاسوار پیچیده.
روستاییها از یه دختر وحشی توی کوهستان حرف میزنن
که بین گزنهها و گوسفندها زندگی میکنه.
دیگه کاری به این موضوع ندارم.
حالا به نفعمه که ملکه رو از
- فرارش باخبر کنم. - نه.
شاید بتونی خشم رینیرا رو کم کنی، ولی نمیتونی ازش فرار کنی.
یه روز بهم وقت بده.
خواهش میکنم.
اینور و اونور میرفته تا خبری از ویگار پیدا کنه.
خبر رسیده که نزدیک فِیرمارکت ویگار رو دیدهن،
پس فقط میتونم فرض کنم...
در بهترین حالت، دو روز از ایموند عقبتریم.
خیلی وقته از این جستوجوی بیپایان خسته شدهم.
نمیتونم فکر نکنم که رینیرا داره مجازاتم میکنه،
یا دستکم منو از جلو چشمش دور کرده.
اون ما رو فقط ابزارهایی میبینه که باید ازشون استفاده کنه.
بانو، میخواستم ببینم میتونم ازتون تقاضای لطفی بکنم؟
پدرم میخواد من و آلن بهطور رسمی وارث قانونی بشیم
و نام وِلاریون رو به خودمون بگیریم.
ملکه زیر بار نمیره.
خودتون میدونید بعد از نبرد گالِت چه جایگاهی دارم.
فکر نمیکنم حرف من تأثیر زیادی روش داشته باشه.
اما شاید حرف پدرتون اثر داشته باشه.
چرا حالا اینقدر نگران اسم و عنوان شدین؟
نارضایتیتون رو درک میکنم،
اما مطمئناً اژدهاتون چیز ارزشمندتریه
تا هر عنوان اشرافیای.
فقط مسئله اینه که اگه یکی از ما ازدواج کنه...
یعنی...
اگه یکی از ما دلِ یه بانوی اشرافزاده رو به دست بیاره.
پس اون باهاتون حرف زده؛ برادرتون.
ویگاره؟
نه.
فکر نمیکردم بتونیم از رد کیپ فرار کنیم.
اما سِر آدریان محکم و استوار موند.
ما رو به یه دروازهٔ مخفی برد
و من هم پول کافی برای خرید اسب همراهم داشتم.
سعی کردیم از جادهها دور بمونیم،
اما بعضی جاهای جنگل دیگه صعبالعبور شده.
حالا توی جنگلها آدمهای وحشی پرسه میزنن.
اگه اون نبود، من هیچوقت به اینجا نمیرسیدم.
رینیرا قلعه رو گرفت، اما اون وفادار موند.
با به خطر انداختن جون خودش به من کمک کرد.
اون یه آدم خـ...
ناراحتتون کردم؟
نه.
تو تنها کسی هستی که برام مونده.
ایشون همون مردیه که گفتم،
محافظ و راهنمای من، سِر آدریان.
اعلیحضرت.
هوم.
خب، ظاهراً بهتون مدیونم.
من فقط کاری رو کردم که وجدانم میگفت.
با ملکهٔ مادر رفتار شرمآوری شد.
ایموند!
ببخشید، مادر.
اینجا رازهایی وجود داره و نمیتونم به هیچ غریبهای اعتماد کنم.
آهان، اینجایی.
درست بهموقع برای شام رسیدی.
استادان میگن چربی دام برای استخونها مفیده.
ولی برام عجیبه که چیزی با اینهمه لیزی و لغزندگی
چطور میتونه واقعاً بیضرر باشه.
شراب رو امتحان کن، لرد کورلیس.
بهنظرم بوی متعفن اینجا رو از آدم دور میکنه.
چه نقشهای داری، هایتاور؟
این یه جور غذای آخره؟
قبل از رفتن زیر تیغ جلاد، پای کبوتر؟
برعکس.
امیدواریم تا مدت زیادی از همراهیتون لذت ببریم.
تو توی این کار کوچیکمون کمک بزرگی به ما میکنی.
- بهعنوان چی؟ گروگان؟ - هوم.
این ملکهٔ وحشی واقعاً اینقدر دل نازکی داره
که بهخاطر دستِ سرکش خودش تاجوتختش رو دور بندازه؟
فکر نکنم.
اما خاندان ولاریون،
وقتی اربابشون گروگان ما باشه، مردان دریفتمارک
دوباره فکر میکنن که وارد کینگز لندینگ بشن.
و بدون اونا، شهر دوباره قربانی آشفتگی خودش میشه.
این چه کمکی میکنه
وقتی گرگهای زمستانی دارن به دروازههامون چنگ میزنن؟
خودت میدونی؟
هر روز بیشتر متمایل میشم
که رژیم غذاییم رو محدود کنم...
به دنیای سبزیجات.
درست مثل مردم نائاتی.
اگه سخنرانیتون تموم شده--
اصلاً چی توی اونا میبینی؟
اون عنصر...
تارگرینی.
تو مرد دنیا دیدهای، شگفتیهای دنیا رو دیدی.
چرا خودت رو به ائتلافی خستهکننده با آدمهای زمخت و بیذوق محدود میکنی؟
البته همسرت از نژاد اونا بود.
و پایانش هم کاملاً قابلپیشبینی بود.
فکر میکردم بعد از اینکه دیدی
چطور یکی از همخونهای خودشون رو میبلعن...
میخوام برگردم به سلولم.
هرطور میلته.
اوه، لرد کورلیس؟
قبل از اینکه بری...
حالوهوای عجیبی خوبی داشت...
انگار شب قبل از یه پیروزی بزرگ بود.
بهنظر میاد باور داره که با لرد کورلیس بهعنوان گرو--
این همون 'مهره روی صفحه'شه؟
نظم یا آشوب کینگز لندینگ
حالا که یه ارتش پشت دروازههاست، چه اهمیتی برای ما داره؟
No comments yet. Be the first to leave one.