最初の200行です。
... در دنيايِ "پوکمون" ها
... به اندازه يِ تمام قصه ها
موجوداتِ عجيب و غريب وجود دارند...
که بعضي از اون ها براي هميشه مثلِ يه راز در ذهنِ ما جاي مي گيرند ، ولي ما فقط تعداد کمي از اونها رو ميشناسيم
ولي بقيه در ذهنِ ما جرئي از افسانه ميشند
... اونايي که از روياهايِ ما بوجود مي آيند
... مثلِ خودِ "پوکمان" ها
در طولِ زمان همچنان زنده مي مونند...
... و با گذر هر روز ، ماجراهايِ جالب و بي شماري
از اوجِ آسمان ها تا اعماق درياها بوجود مي آورند...
... حدودا 300 موجودِ ناشناخته وجود داره
که مدام به محلِ تجمع "پوکمون" ها نزديک ميشوند...
اما اونها به تنهايي قادر به مبارزه نيستند
... پوکمون" ها و انسان ها غالبا تيمي"
براي هر رقابت يا نبرد تشکيل ميدادند...
تا با ترکيبي از قدرت ، شجاعت ، هوش و اتحاد با دشمنان به مبارزه بپردازند
اعضايِ گروه در جنگ هايي که به "مبارزات پوکمون" معروفن
اميدوار به پيروزي بودند...
... پوکمون"ها و انسان ها در کنار هم ، دنيايي"
از دوستي ، صلح و همبستگي و صفا ساختند...
غافل از اينکه ، نيّت همه ي اونها پاک و خالص نبود
... اينها موجوداتي هستند که مي خواهند از ضعف و
وحشت "پوکمون" ها سو استفاده کنند...
و به اهدافي مثلِ کنترل بر سرزمين يا تسلّط و قدرت بر همگان دست يابند
... گرودون" ، يه "پوکمونِ" باستاني بود که"
که توسّطِ تيم شيطانيِ "ماگما" تسخير شد...
... و داستان ما از آنجا آغاز شد که
با راهنمايي هايِ غلط يک مرد بيرحم به جستجوي نيروي برتر پرداخت
به اميد اينکه آرزويِ عمر جاودانهَ ش براي "گرادون" به واقعيت بپيونده
اما آنچه که اون حفاري کرد ... بزرگترين نيرويِ مرموز بود
و حتي بزرگترين قدرت و نا خواسته نيروهايي رو که براي برآورده شدن آرزوهايش احتياج داشت بدست اورد
اَش کچوم" که براي خودش آرزوهايِ بزرگ داره" او آرزو ميکرد که روزي بزرگترين فرمانده ي "پوکمون" ها شود
اون دو با هم راهي سفر به دنيايِ... پوکمون" ها مي شوند
و در راه با دوستانش ملاقات کرد
و اونها با هزاران اميد و آرزو با "اَش" همراه شدند
براي پيدا کردنِ "پوکمون" جديد ... براي کشف کردن جهاني که
بزرگترين واقعه ي دنيا شد ... يک مربيِ هميشگي
و برخورد و ملاقات کردن با خيلي خيلي از دخترا...
خب ، من که نگفتم همه يِ اونها آرزوشون پيدا کردنِ "پوکمون" ه
... نکته ي ِ جالب در مورد آرزوها اينجاست که
بعضي از آرزوها واقعا به حقيقت تبديل ميشوند...
... به همين دليل بايد حسابي مواظبِ
آرزوهاتون باشيد...
چون ممکنه يه روزي واقعا به حقيقت بپيوندند...
خب ، اين شهابِ هزاره کجاست؟
تا 23 ساعت و چهل و دو دقيقه ي ديگه معلوم ميشه
!بيخيال
... ديگه بايد نزديک شده باشيم ، فکر مي کني به موقع
به فستيوال برسيم؟...
آره حتما ، ديگه بايد جلوي اون دره باشه
آخ جونمي ، من مي خوام اولين نفري باشم که مي بينمش
هرکي هم که آخر برسه ، فِس فِسوه
مکس" ، تو داداش فِس فِسويي"
خيلي بامزه بود ، آجي
هي ، من نمي خوام فِس فِسو شَم
"پيکا"
پس مهموني کوشِش؟
مطمئني راهُ درست اومديم؟
نشوني رو که درست اومديم
پس بقيه کجان؟
واي دلم داره ضعف ميره پسر ، خيلي گرسنهَ مه
واي منم همين طور
... اَش" و دوستاش از "ديتور" اومده بودن"
از سفر "پوکمونِ" شون... تا شهابِ هزاره رو مشاهده کنند
چون شهاب هزاره ، فقط هفت شب ديده ميشه
و فقط در هر هزار سال ، يکبار...
بچه ها ، اميدوار بودند تا در اين فستيوال هزاره شرکت کنند
... اما نقشِ اونها در افسانه يِ هزاره
خيلي بزرگتر از چيزي بود که... در تصورشون نقش بسته بود
"پيکا"
"پيکا"
ها ها _ "پيکا"
!ايول
بزن بريم
هي ، برگرد اينجا
!صبر کنيد
... شرمنده خوشگله
پايه اي دو نفري سوار شيم اون واسه دو نفر ساخته شده
اين بهترين شغل دنياست
فقط بايد اينا رو بينِ مردم پخش کنيم
بعد همه جا رو حسابي جارو مي کنيم
آه ، اينش خيلي مزخرفه
ها!؟
بچه ها ، اينُ نگاه کنيد
اين ديگه چيه؟
اين همون شعبده بازيهِ که ديشب ديديمِش
راست ميگيا
اگه "باتلر بزرگ" هموني باشه ... که ديشب اينجا رو ساخت
من حسابي منتظرم که برنامهَ ش رو ببينم...
واوو! چه حُقه يِ کُلنگي يه
ستاره يِ آرزوها
هان؟
هي پسر دندونام ريخت ، مگه ميشه يه دختر به اين نازي از آسمون تِلپي بيوفته پايين
هي پسر دندونام ريخت ، مگه ميشه يه دختر به اين نازي از آسمون تِلپي بيوفته پايين
هي پسر دندونام ريخت ، مگه ميشه يه دختر به اين نازي از آسمون تِلپي بيوفته پايين
هي پسر دندونام ريخت ، مگه ميشه يه دختر به اين نازي از آسمون تِلپي بيوفته پايين
... شما به من و جادوهايم
واقعا لطف داريد ، من صداي تشويق هاتون رو ميشنوم
خيلي خيلي سپاسگذارم
من معروف به "باتلرِ بزرگ "هستم
" و دستيارِ من "دايانا
من نمي تونستم اين نمايش رو بدونِ حضور "ماتيانا" انجام بدم
" و "کيرليا
آرزوهات برآورده ميشه
هان؟ ستاره يِ آرزوها؟
اِاِ... تو کجايي؟
آرزو مي کنم تو با من اينجا بودي
تو اونجا هستي؟
"مکس"
هي ، تو بايد برگردي بشيني رو صندليت
ببخشيد ، ولي من فکر کردم صدايي شنيدم
هان؟
"مکس"
دوستِ منُ ببخشيد
مکس" ، تو چت شده؟"
... وايسا
! خانوم ها و آقايان
... انگار ما يه چند تا داوطلب داريم
که مي خوان تو حقّه يِ بعديمون کمکمون کنن...
... آقايون شما بايد حرفه اي نمايش بدين
چون زمان شما رو انتخاب کرده...
هان؟
خب شعبده بازايِ کوچولو ، اسمتون چيه؟
"اسم من "اَشِ
منم "مکسِ بزرگ" هستم
"پيکاچو"
! خوب آماده اين
خوب معلومه که شماها از شعبده بازهايِ بزرگي هستين
پس در جعبه يِ مشتعلِ ناظر جشن بگيريد...
... شماها بايد به راحتي از جعبه فرار کنيد
قبل از اونکه در شعله هاي آتش ، خاکستر بشه...
جعبه ي مُشتعل؟
پس چرا معطلي؟
اما "دايانا" ، ما خيلي هم شعبده باز نيستيما
آره ، آره ، خوب ما هم دلقک هايِ واقعي نيستيم
... "اصلا منصفانه نيست که "اَش" و "مکس
تو اون نمايش باشن و من نباشم...
!گفتيا
... اگه قراره کسي تو صحنه يِ نمايش
با "دايانا" شرکت کنه ، فقط خودمم...
داسکلاپس" ، بيا جلوتر"
"داسکلاپس"
"داسکلاپس"
"داسکلاپس"
"شعبده بازايِ حرفه اي مثل "اَش" و "مکس نبايد هيچ مشکلي داشته باشن
... بايد به راحتي و بي هيچ دردسري
از جعبه اي مثه اين فرار کنن...
... خب ، براي اينکه جالبترش کنيم
بايد بگم ، همش ده ثانيه وقت دارن ... حالا "داسکلاپس" با اشعه يِ قدرتمندش
اين جعبه رو از بين ميبره...
... دَه
... بايد بگم گير افتادن و منتظر موندن تويِ جاي تاريک
نُه_ با يه سرنوشتِ بد قريب الوقوع که راهِ خروجي هم نداره
هشت_ چقدر شبيه زندگيِ منه
حالا بنظرت چطوري بايد خلاص شيم؟
نمي دونم ، شايد حقّه اي تو کاره
... پنج ، چهار _ اميدوارم خيلي سخت نگيرن
... سه
... دو
يک
داسکلاپس" ، اشعه ي قدرتمند"
... نه تنها اونا به موقع از جعبه فرار کردن
بلکه باعث شدن گلهايِ زيبايي به شما هديه بشه...
بزارين ازين شعبده بازهايِ فوق العاده تشکر کنيم
"اَش" ، "پيکاچو" و "مکسِ بزرگ"
خيلي ممنون! خيلي ممنون
!آفرين! آفرين
! ممنونم
فکر مي کني اونا بهمون بگن چطور انجامش دادن؟
... "فکر مي کني اونا منُ به اون دختره "دايانا
معرفي کنن؟
"پيکاچو"
وقتشه که جادو رو نشونتون بدم
بيخيالِ قدرتِ الکتريکيت شو
تو "تله يِ حذفيِ" ما جواب نميده
حالا نوبتِ نمايشِ ماست
گروهِ "راکت" ، "پيکاچومو" بهم پس بدين
... خانوم ها و آقايان
... آخرين حقّه مون واسه امشب
مي تونه غيب کردنِ همه يِ "پوکمون" ها باشه...
اين بهترين بخشِ نمايشه
خب ، حالا کي دلقکه ، هان!؟
تازهَ شم مي توني پولمون واسه خودت نگه داري
بابتِ "پوکمون" پولي خوبي ميگيريم
... نه... نه
!جلوشونو بگيريد
جلوشونو ميگيرم
... و اينک دوستان
ما آخرين اجرا را بعنوانِ اختتاميه مون داريم
... "و حالا "داسکلاپس
"و "کاپيتاتا
"پيکاچو"
وقتشه که خودمون ، نمايش رو کامل کنيم
... . هيچ نمايشِ جادويي بدونِ غيب کردن کامل نميشه
اما بهترينشُ برايِ آخرين اجرا واستون نگه داشتيم
داسکلاپس" ، از "سايه يِ شب" استفاده کن"
انگار گروهِ "راکت" ها بازم شروع به پرواز کردن **هر بار که گروه راکت ها مي بازن ، اينجوري پرواز مي کنن**
آفرين! آفرين
... همه فکر مي کنن اون گروهِ "راکت" ها
بخشي از نمايش بودن...
No comments yet. Be the first to leave one.