最初の200行です。
سوزی: هر وقت مدرسه نداشت
اینجا پاتوقش بود، همینجا میشد پیداش کرد
صبحهای خیلی زود لب ساحل پیادهروی میکرد
یک لکهی خیلی کوچک وسط آب میبینم که داره دست تکون میده
و با کمال تعجب
میبینم الکساندر از قبل اونجاست
خودشه. برادرمه
تمام عشق و علاقهش، تختهی موجسواریش بود
لوکاس: این مادرمه
میدونی، همیشه میخندید. همیشه سرزنده بود
و بعد... همهچیز عوض شد. همهچیز تغییر کرد
سوزی: هیچچیز آدم رو برای چنین اتفاقی آماده نمیکنه
وحشتناک بود. واقعاً فاجعهبار بود
لوکاس: یادمه بهم گفتن
«هواپیمای برادرت سقوط کرده.»
و این واقعیت که بمبگذاری بوده
برای من مثل پایان دنیا بود
لوکاس: فکر میکنم این باید
سوزی: این از بقایای هواپیما پیدا شد
لوکاس: لاشهی هواپیما
این بخشی از دفترچهی خاطراتشه
لوکاس: میبینی که چند جا جای سوختگی داره
و مشخصاً بخاطر آب و اینها آسیب دیده
اینکه ببینی یکی از بچههات کشته شده
یا اونطور که بعداً فهمیدیم، به قتل رسیده
اون هم به این شکل
واقعاً... غیرقابلتصوره
خیلی برای ما دردناک بود
اما پیدا کردن دلیلش از همه چیز مهمتر بود
شد تمام زندگیمون
گزارشگر: پرواز ۱۰۳ پانآم سقوط کرد
در روستای لاکربی در اسکاتلند
نفر، که اکثرشون آمریکایی بودن، جان باختن ۲۷۰
این بدترین حملهی تروریستی تاریخ به یک شرکت هواپیمایی بود
ریگان: ما هیچ اطلاعی از نحوهی وقوع این حادثه نداریم
داریم تلاش میکنیم بفهمیم چی شده
مرد ۱: این حملهای به آمریکا بود
مرد ۲: بزرگترین صحنهی جرم در تاریخ
مرد ۳: دویست هزار قطعه مدرک و شواهد
مرد ۴: دختر من فقط توی یک حادثه نمرده بود
بلکه بیرحمانه به قتل رسیده بود
مرد ۵: اونها بچههای ما رو کشتن
مرد ۶: اینکه ۳۰ سال بهت دروغ بگن
مرد ۷: فکر میکنم دولت آمریکا نقشهی خودش رو داشت
ریگان بزرگترین تروریست دنیاست
زن ۱: اگه به دولت ما باشه
ممکنه هیچوقت حقیقت رو نفهمیم
مرد ۸: در ماجرای لاکربی، هیچچیز اونطور که به نظر میرسه نیست
آنتونی: من خبرنگار خارجی شبکه خبری سیبیاس بودم
که در دفتر لندن مستقر بودم
تقریباً شب کریسمس بود
و همهی همکارها برای تعطیلات به خونه رفته بودن
و ناگهان از طریق بلندگوی بیبیسی
ما یک خط صوتی به اتاق خبر بیبیسی داشتیم
صدایی گفت که یک هواپیمای آمریکایی از رادار خارج شده
در لاکربی اسکاتلند
اصلاً نمیدونستم لاکربی کجاست
حتی اسمش هم به گوشم نخورده بود
شهر کوچیکی نزدیک مرز انگلیسه
کل جمعیتش ۳ هزار نفر بود. همین و بس
۱۹۸۸ کالین: ۲۱ دسامبر
همیشه در یادم خواهد موند
سه ماه بود که وارد نیروی پلیس شده بودم
و از قضا
اون زمان جوانترین نیروی تازهوارد در کل اسکاتلند هم بودم
هیو: بله، شب تاریک و طوفانیای بود
صداهای مهیبی شنیدیم. بنگ، بنگ، بنگ
مارگارت: همهمون پریدیم و از پنجره بیرون رو نگاه کردیم
آنتونی: اولین ویدیوهایی که از گروههای خبری بریتانیا رسید
نشون میداد که همهجا در آتش میسوزه
بنابراین، یهو باید میفهمیدیم چه خبر شده
و اطلاعات زیادی در دسترس نبود
در اون ساعتهای اولیه
کالین: مردم کاملاً شوکه و سردرگم بودن
اولش اصلاً عقلانی به نظر نمیرسید
رادیو: درخواست پزشک و آمبولانس داریم
اولین واکنش من این بود که
«اوه، احتمالاً یک جنگندهی آمریکاییه...»
«که اون بالا مأموریت آموزشی داشته»؛ چون قبلاً چنین مواردی رو گزارش کرده بودم
مارگارت: اینجا وسایلی کنار جاده ریخته بود
یک نگاه انداختیم و فکر کردیم
«این نمیتونه هواپیمای نظامی باشه.»
میشد فهمید که حتماً مسافربری بوده
۷۴۷ گزارش تایید نشدهای داریم که یک هواپیمای بوئینگ
که ساعت ۶ عصر، ۱۸:۰۰ به وقت محلی، هیترو رو ترک کرده بود
به مقصد فرودگاه جیافکی نیویورک
در منطقهی لاکربی در دامفریسشر سقوط کرده
هنوز نمیدونیم متعلق به کدوم شرکت هواپیماییه
اما گزارشها به وضوح نشون میده که یک هواپیمای مسافربریه
جیم: در تلویزیون
پیامی دربارهی یک فاجعهی هولناک پخش شد
که در مرز اسکاتلند و انگلیس رخ داده بود
و همسرم جِین بلافاصله به این نتیجه رسید که
دخترمون فلورا توی اون هواپیما بوده
اون سال، ۱۹۸۸، درست در آستانهی تولد ۲۴ سالگیاش بود
زنگ زد تا از ما بپرسه
که اگه برای کریسمس به آمریکا بره، ما ناراحت نمیشیم؟
تا نامزدش رو ببینه
و خب، ما هم که آدمهای از خود راضی و سختگیری نبودیم
گفتیم: «بله، اگه دلت میخواد برو.»
همهچیز رزرو شده بود
به جز یک پرواز که صندلیهای خالی زیادی داشت
۱۰۳ پرواز خاصی معروف به پانآم
و به همین دلیله که الان داریم با هم صحبت میکنیم
رادیو ۱: یک بوئینگ ۷۴۷ در مسیر لندن به نیویورک سرنگون شد
ده دقیقه پس از برخاستن سقوط کرد
رادیو ۲: نوعی انفجار در میانهی آسمان رخ داده
و هواپیما به چندین قطعه متلاشی شده
ویکتوریا: رادیو گزارش داد که یک پرواز پان امریکن
از صفحهی رادار محو شده
رادیو ۱: گفته میشه لاشهی هواپیما در منطقهای به وسعت ۱۰ مایل پراکنده شده
۱۰۳ ویکتوریا: پرواز
و من به مادرم گفتم
«اوه، این همون پروازيه که جان معمولاً باهاش سفر میکنه.»
«قراره فردا برگرده خونه.»
جان برای کار در لندن بود
ما هر روز با هم حرف میزدیم
میدونی، از حال هم باخبر میشدیم
تا ببینیم اوضاع سه تا بچههامون چطوره
اول وقتِ ۲۱ دسامبر بهم زنگ زده بود
دربارهی مقدمات کریسمس حرف زدیم
و اینکه بچهها منتظر بابا نوئل
و اومدنِ بابا هستن
و اینکه تولد سه سالگی دختر کوچیکمون رو جشن بگیریم
هیچ حرفی از اینکه بخواد برنامههاش رو تغییر بده نزد
و بخواد زودتر بیاد خونه تا سورپرایزمون کنه
دن ردر: امشب فاجعهای هولناک در زمان کریسمس رخ داد
یک روستای آرام اسکاتلندی به جهنمی از شعلههای آتش تبدیل شد
پس از آنکه یک جت غولپیکر پان امریکن
که از فراز اقیانوس اطلس به سمت خانه در حرکت بود
از رادار خارج شد و در مرکز روستا سقوط کرد
حالا، در حال حاضر در دفتر لندن سیبیاس نیوز
آنتونی میسون با ماست
آنتونی
آخرین جزئیاتی که داریم، دَن، از این قراره:
کنترلکنندههای ترافیک هوایی در پرستویک اسکاتلند
ظاهراً دقایقی قبل از سقوط با هواپیما صحبت کرده بودن
آنتونی: میدونستیم که صدها آمریکایی
در این پرواز حضور داشتن
پسر، این پرواز پانآم بود
هر کدوم از ما ممکنه برای کریسمس توی اون پرواز به سمت خونه بوده باشیم
گزارشگر: مقامات بلافاصله جادهی اصلی
بین انگلیس و اسکاتلند رو بستن
و دهها آمبولانس محلی به منطقه اعزام شدن
اونها هنوز چندین هلیکوپتر دارن
که در منطقه در حال پرواز هستن تا تلفات رو منتقل کنن
اما تا جایی که من متوجه شدم، این تلفات
در واقع اجساد هستن
آنتونی: میدونی، آمریکاییهایی بودن
که خارج از کشور کار میکردن، زندگی میکردن
میدونی، زمان تعطیلات بود
پس خیلیهاشون داشتن به خونه برمیگشتن
تا اقوام یا خانوادههاشون رو ببینن
اما بزرگترین گروه آمریکاییهای توی هواپیما
گروهی از دانشجویان دانشگاه سیراکیوز بودن
که بعد از گذروندن یک ترم در خارج از کشور، داشتن برمیگشتن
نفر از اونها توی پرواز بودن ۳۵
و همین موضوع ماجرا رو دردناکتر میکرد
سوزی: الکساندر دانشجوی سال آخر سیراکیوز بود
از اون بچههایی بود که آدم دوست داشت دور و برش باشن
چون بامزه بود و از خیلی جهات شخصیت جذابی داشت
توی موجسواری هم خیلی بااستعداد بود
و چی بگم، پسر فوقالعادهای بود
من داشتم توی استودیو کار میکردم
که تلفن زنگ خورد؛ یکی از دوستهاش بود
با تردید و مِنمِن کنان گفت: «سلام، چطوری؟»
«خوبم.»
«الکساندر هنوز برنگشته خونه؟»
و من گفتم: «نه، هنوز نیومده.»
و اون گفت: «میدونی کِی میرسه؟»
گفتم: «آره، همین امروز تا چند ساعت دیگه میرسه.»
و پرسید: «با کدوم شرکت هواپیمایی؟»
گفتم: «پانآم.»
گفت: «شمارهش؟»
گفتم: «۱۰۳.»
و یهو جیغ زد: «مگه نشنیدی؟»
«هواپیما منفجر شده و سقوط کرده.»
و من سرش فریاد زدم که دیگه هیچوقت این حرف رو نزنه
اما خودم ته دلم فهمیدم
اگه اطلاعاتی دربارهی کسی میخواید
که ممکنه در پرواز ۱۰۳ پانآم بوده باشه
چند شماره هست که میتونید باهاشون تماس بگیرید
اولین شماره رایگانه: ۱-۸۰۰
ویکتوریا: یک شماره ۸۰۰ بود که میگفتن
باهاش تماس بگیریم، اما مدام اشغال بود
و بعد بالاخره من
تونستم تماس بگیرم
گفتم: «به من گفتن همسرم توی این پرواز بوده.»
«اسمش چیه؟ ملیتش چیه؟»
و من... من مستأصل بودم. میدونی؟
میگفتم: «چرا اینهمه سوال از من میپرسید؟»
«فقط باید بدونم...»
«جان کاموک توی اون پرواز بوده یا نه؟»
و اونها شروع کردن به گرفتن اطلاعات مختلف
و گفتن: «خب، ما واقعاً...»
اوم
«در حال حاضر نمیتونیم چیزی رو تایید کنیم.»
گفتم: «یعنی نمیتونید تایید کنید که اون توی پرواز بوده؟»
«نمیتونید تایید کنید که این هواپیما سقوط کرده؟»
و اونها گفتن: «نه، ما فعلاً فقط داریم اطلاعات جمعآوری میکنیم.»
No comments yet. Be the first to leave one.