最初の200行です。
آنچه گذشت
من اینجا به دنیا اومدم و بزرگ شدم؛ دوستام و کارم همینجاست
من فقط با تابوت از اینجا میرم. - خوبه که بدونم
بهتره برگردی پیش مامانت. - ولی خودت گفتی اینجا خونهی منه
تام، وسایلت رو بعداً برات میارم
تام، دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمش
سال رو هدر نمیدی. امشب فرار میکنی ۱۵
چه خبره؟ اون رو با خودت نمیبری
دیگه هیچوقت من رو نمیبینی. دیگه رنگ آمیلی رو هم نمیبینی
تو وسواس گرفتی. بیا دیگه، کیت
اون دختر خودته
دخترم! خونوادهام
من این کار رو نکردم. نه
زن و دخترت از اینجا رفتن
مادرت مرده، پسرت رو هم که بیرون کردی، پس دیگه چیزی برات اینجا نمونده
فکر میکنی بردی. من هنوز اینجام
کجا داری میری؟ - برم دنبال پسرم
باید با هم حرف بزنیم
لعنتی! لعنتی
گندش بزنن
باید بریم. بابات میدونه کجاییم
گفتی مجبور نیستم ببینمش. چی میخواد؟
میخواد باهات حرف بزنه. کیت با آمیلی رفته
هم از خونه انداختنش بیرون، هم از سر کار
میتونی کمکم کنی؟
فکر میکردم وقتی همه ترکش کنن، اون
میفهمه که دیگه تموم شده
کجا داریم میریم؟
خونه
باید بریم
اگه میخواد حرف بزنه، شاید بهتر باشه من
چی میخوای بگی؟ نه، اصلاً فکر خوبی نیست
درست میشه
تام
اینجا جای بعدیایه که سراغش میره
قفلها رو عوض کردم. هر وقت هم لازم باشه میتونیم به پلیس زنگ بزنیم
همهی وسایل کجان؟
بیشترشون نیستن، ولی وسایل اتاقت رو گذاشتیم تو انبار
آنا قبل از رفتنش ردیفشون کرد. توافق کرده بودیم، مگه نه؟ یه شروع دوباره؟
عجیبه
آره، میدونم
آخرش که نمیتونم به زور از اینجا دورش کنم
ولی حالا دیگه دلیل کمتری واسه موندن هست
چی شده؟
امیدوار بودم تا الان دیگه رفته باشه و ما با یه شروع تازه برگردیم خونه
باید واسه آینده چند تا تصمیم بگیریم
هیچوقت آشپزخونهی نو نداشتیم. مگه نه؟
فکر کردم تو هم برای انتخابش کمک کنی
شاید سال دیگه اسبابکشی کنم برم
خواهر مکس وقتی ۱۶ سالش بود این کار رو کرد. تنها زندگی میکرد
میگفت شدنیه
بابات چی در مورد من گفت که باعث شد باهاش بری؟
گفتم که، دیگه مهم نیست
قبلاً هیچوقت اینطوری نبوده. هر چی میخوای انتخاب کن
مامان؟
فقط همونجا ایستاده
تام؟ نه
تام، اصلاً فکر خوبی نیست
میتونم باهات حرف بزنم رفیق؟ - آره
بیا بریم. - نه، بدون مامانت
همینجا بگو
باشه. حدس میزنم اون بهت گفته باشه چه بلایی سر کیت و آمیلی اومده
متأسفم و به کمکت نیاز دارم
سایمون، اون فقط ۱۵ سالشه. - خفه شو
من وقتی ۱۵ سالم بود از مادرم پرستاری میکردم. ۱۵ سال دیگه سنیه واسه خودش
لازم نیست ازش محافظت کنی. اینطوری کمکی بهش نمیشه، مگه نه؟
ببخشید که راهت ندادم تو
کیت بعد از اون کاری که کردی نگران بود
پس تقصیر منه؟
فکر میکردم میتونیم درستش کنیم، ولی الان
نمیدونم دیگه از کی باید بپرسم
مامان بهت پول داد که بری هتل
من اون رو نمیخوام. اصلاً نمیخوام
چرا نه؟
ازش فاصله بگیر
بعضی وقتا بچهها مجبورن هوای پدر مادرشون رو داشته باشن
فقط تقصیر من نیست که اون
بعد از این همه حرف که زدیم، باز میخوای پیش مامانت بمونی؟
داری چیکار میکنی؟ - دارم سوال میپرسم
نه، داری از من سوءاستفاده میکنی تا به اون ضربه بزنی. تو وسواس پیدا کردی
به کسی نیاز دارم که درکم کنه
من درکت نمیکنم. ما فقط باید
دست از سرمون بردار! فقط
اگه الان چاقو داشتم، بهت خنجر میزدم
اینجا و اینجا و اینجا. تو باید خودت رو بکشی
شاید این کار رو بکنم. شاید
حالت خوبه؟
وقتی رفتم، بهش چی گفتی؟
چی؟ اون داشت سرت داد میزد
"شاید این کار رو بکنم." چیکار کنه؟
ازش خواستم دست از سرمون برداره
من خودم ردیفش میکنم. چرا تمومش نمیکنه؟
چی میخواد؟ چیزی نیست. برو بالا
ما تازه اومدیم خونهی روبرویی
من لوسی هستم. اینا هم هری و متی هستن
جما. سلام
سلام. داریم یه چرخی میزنیم و با همسایهها آشنا میشیم
شوهرم تازه یه کار جدید پیدا کرده. خیلی یهویی شد
انگار مزاحم شدم. - نه، گوش کن
شاید فردا، اگه اینجا بودید... بتونیم با هم گپ بزنیم، باشه؟
عالیه. شب خوبی داشته باشید. - باشه، خداحافظ. - بچهها خداحافظی نمیکنید؟
خداحافظ. - خداحافظ
اون رفت؟
نگران نباش، من برگشتم
نونآور خونه صحیح و سالم برگشت
فیزیک چطور بود؟
خوب بود. - سلام نمیکنی؟
سلام! - چقدر با محبت
فکر کردم ساعت ۶ میای. - من یه کارآفرین موفقم
بیشترِ اینجور آدما تا دیر وقت کار میکنن
ولی تو خوششانسی که شوهری داری که اولویتبندی بلده
همین که ساعت ۷ خونهام
نشون میده خونوادهام چقدر برام مهمن
خوبه که توضیح دادی
نمیدونی چقدر کاغذبازی دارم
داری با یه دکتر حرف میزنیا
واسه آخر هفته چمدونت رو بستی؟ - الان میبندم
کجا میخوای بری؟ - همِل همپستد
چه جای باکلاسی. - اتفاقاً جای خوبیه. این چیه؟
میخواستم قبل از اینکه شوهرم اونقدر پیر بشه که نتونه غذا بخوره، یه چیزی درست کنم
۴۰ سالگی مثل ۳۰ سالگیه. - ۴۰ دیگه پیریه
خودت هم که چیزی به ۴۰ سالگیت نمونده. - من هیچوقت ۴۰ سالم نمیشه
معجون جادوییه؟ - کرم مرطوبکننده است
همین؟ - آره، خودشه
تام نگرانه که ما خیلی از خونه دوریم
دلش میخواد زودتر بیام خونه
تو باهاش حرف زدی؟ اینکه از ساعت کاری من شاکی بودی؟
حتماً از یه جایی شنیده دیگه. - نه
باشه، بگذریم
میتونی وسایلت رو جمع کنی؟ - حتماً
میدونی چمدونت کجاست؟
تو انباریِ زیر شیروونی. - نه، توی کمد دیواریه
آره. واسه تولدم چی گیرم میآد؟
اگه یه بار دیگه بپرسی، یه سیلی میخوری
مبارکه. به سلامتی. به سلامتی
به سلامتی. مبارک باشه
ببخشید که به جشن نرسیدم
همین که عقد کردنمون رو دیدی از همه چی مهمتره
سخنرانیم خیلی باحال بود. کلی همه خندیدن
این دقیقاً چیزی نیست که یه داماد دنبالش باشه
سه بار اشکت رو درآوردم
مدرسه چطور پیش میره؟
کارن گفت که اخراج دائمیه، ولی ما داریم اعتراض میزنیم
میره زیر دست هیئتمدیره؟
کلاً روند منصفانهایه، ولی ما میخوایم زود تصمیم بگیرن
تام باید به فکر امتحاناتش باشه
اون که مشکلی با امتحاناتش نداره
اینطوری نگو. خیلی زحمت داره
اون همیشه سختکوشه! مگه نه؟
مهمترین چیز اینه که شما دو تا تو خونه پیش دوستاتونید
بیاید از این به بعد هوای همدیگه رو داشته باشیم، باشه؟
من که از خدامه
سایمون هنوز اینجاست؟ - دیگه نمیبینیمش
تام این رو میخواد. ولی اون موندنیه؟
نمیدونیم کجاست. - کی میریم خونه؟
وقتی کارمون تموم شد
تام میگفت شاید سال دیگه بره
چی؟ واسه چی؟
فکر خوبیه. - تشویقش نکن
۱۶ سالشه. دیگه بزرگ شده. - نزدیک ۱۶ سالشه؛ اونوقت کجا میخواد زندگی کنه؟
یه جایی پیدا میکنه دیگه. - پولش چی؟
یه کاری پیدا میکنه. مزایای جانبی هم داره
این یعنی استقلال. مردم خیلی دنبالش نمیرن
تا اعلام بیخانمانی نکنی، شهرداری کمکت نمیکنه
باید پول اجاره و پول پیش داشته باشی، رضایت والدینت هم لازمه
لابد کل روز رو هم باید سگدو بزنی
واقعاً دلم میخواد الان برم
ای وای. زنگ بزن به پلیس
نه. - برم دکش کنم؟
من باهاش حرف میزنم. - نه
فقط ببرش یه جا دیگه. - مشکلی نیست، من میرم. تو همینجا بمون
من باید اونجا میبودم
چی؟
من و تو و تام و دوستامون باید سر اون میز شام میبودیم
شدنیه. پیشنهادم هنوز سر جاشه
میتونی تصمیم بگیری همه چی رو ببخشی
چی؟ داری اشتباه میکنی
هر دوی ما به یه اندازه بدیم. - نه
به کیت گفتی که من دارم سعی میکنم خودم رو تو دلش جا کنم
بازیش دادی، الکی اون رو ازم گرفتی
تام میخواد که بری. اون فقط انتقام بود
پیروز شدن حس خوبی داشت
آخر این ماجرا به کجا میرسه، سایمون؟ دیره دیگه
با این تموم میشه که هر دو اعتراف کنیم اشتباه کردیم و همه چی رو فراموش کنیم
و دوباره برگردیم پیش هم
داری مسخرهبازی درمیاری. ما هنوز به هم کشش داریم
میتونیم دوباره براش پدر مادر باشیم
من یه کار پیدا میکنم و یه پولی درمیارم، ولی عوضش به زندگی تام ثبات میدیم
نه
وقتی ما سه تا کنار همیم، همه چی ردیفه. خودت هم این رو میدونی
میتونیم تصمیم بگیریم که دوباره یه خانواده باشیم
تا آخر عمر همدیگه رو ببخشیم. هنوز دیر نشده
من دوباره برمیگردم خونه و به زندگیمون ادامه میدیم
چند سال سختی رو گذروندیم
ولی میتونیم افتخار کنیم که دوباره راه درست رو بهش نشون دادیم
فکر میکنی باید به خاطر تام دوباره برگردیم پیش هم؟
فکر میکنی این چیزیه که اون میخواد؟
این چیزیه که من میخوام. فکر کنم تو هم همین رو میخوای
از ته دلت
یه چیزی برات دارم
No comments yet. Be the first to leave one.