最初の200行です。
Lindy: این یه داستان عاشقانهست.
عشق،
قراره صبور و مهربون باشه.
ولی بیایید صادق باشیم،
اصلاً منطقی نیست.
میتونه دیوونهمون کنه.
و بعضی وقتها واقعاً خل و دیوونهمون میکنه.
من باید بدونم.
شوهرم منو کوچیک کرد.
اوه، وای.
نه.
وای!
این استعاره نیست.
منو به قد شش اینچ درآورد.
کمک!
واقعاً اندازهی یه مارتینی خشک شدم،
همزده، تکونخورده،
و دارم سوختگی تکتک جرعههاشو تحمل میکنم.
حتی وقتی به بدترین حالتمون میرسیم،
بازم باور دارم عشقمون ارزش جنگیدن رو داره.
ولی از الان هشدار میدم،
قبل از اینکه بهتر بشه، اوضاع بدتر میشه.
به سلامتی خودمون.
به سلامتی خودمون.
به زنده کردن دوبارهی اون جادو.
-به خود سفر، نه مقصد.
و به دکتر کارمایکل،
بهترین زوجدرمانگر دنیا.
-به حرفهای حکیمانهش. -اوهوم.
و حالا که حرف از سفر شد. -آره، یه کم پر دستانداز بود.
آره. آره، چندتا چاله هم رد کردیم.
-آره. -آره.
حتی اتاقهامون رو جدا کردیم.
اوم، ولی دارم روی
تمایلات خودشیفتگیم کار میکنم.
-و منم دارم روی مشکل پذیرفتن مسئولیتهام کار میکنم.
اوهوم. و حالا اینجاییم.
موفق شدیم.
رسیدیم به ایستگاه بعدی.
-طرح «سال نو، ما آدمهای جدید» دکتر کارمایکل:
یه حرکت بزرگ. میخوام اول من شروع کنم.
-باشه. عالیه. آره. -باشه.
ترتیب دادم همهی گروه ورمونت
شب سال نو دوباره دور هم جمع بشن
توی خونهی خاکستری
برای سالگرد ازدواجمون،
تا دوباره به هم قول ازدواج بدیم.
سال نو، ما آدمهای جدید.
زبونم بند اومده.
اونجا خیلی خوشحال بودیم.
آره. اوهوم.
-واقعاً؟ -واقعاً.
گری و مگ هم میان؟
قید کابو رو میزنن.
-لولو؟ -دخترمون
جواب تماسهامو نداده. -خب، هجده سالشه، نمیده.
این نسل با تلفن حرف نمیزنن. همیشه پیام بده.
-باشه. -باشه. نوبت منه.
-این قراره... -اوهوم.
-...آخرین کریسمسی باشه که توی سنتلوئیس میگذرونیم،
چون خونهمون رو برای فروش گذاشتم
با این شرط که بتونیم
تا دسامبر سال بعد از خریدار اجارهش کنیم.
میخوام این ماهی بزرگ رو بگیرم
و فردا هیلْتون اسمیت رو راضی کنم
هزینهی مرحلهی نهایی کارِ عمرم رو تأمین کنه،
تا یک سال دیگه، لیندی،
بتونیم برگردیم به خونهی خاکستری
و برای همیشه اونجا بمونیم، همونطور که سالها پیش قول داده بودم.
یه شروع دوباره و یه صفحهی سفید.
من ازت حمایت کردم و تو به جایزهت رسیدی.
و تنها چیزی که میخوام اینه که فقط یه سال دیگه
از من حمایت کنی تا منم به مال خودم برسم.
جدی میگی؟
آگهی فروش رفت بالا...
امروز.
-واقعیه؟ -خیلی هم واقعی.
لِس.
دوستت دارم.
لیندی، منم دوستت دارم.
ممنونم.
ممنون که دوباره اجازه دادی برگردم توی تختمون.
چطور میشه مشکل
غذا دادن به کل دنیا رو حل کرد؟
فقط لِس لیتلجان میدونه.
حالا فرض کنید بتونیم مثلاً یه بلال ذرت رو
به کسری از اندازهی اصلیش کوچیک کنیم.
فقط تصور کنید یه کشاورز بتونه ده تا، صد تا،
هزار تا بلال ذرت
توی همون فضایی پرورش بده که برای یکی لازمه.
اما کاهش سلولی چطور کار میکنه؟
فرآیند انقلابی تغییر مولکولی من
فاصلهی بین اتمها رو بهطور بنیادی تغییر میده.
اوه، سؤال واقعی اینه که،
بعد از کوچیک شدن بلال ذرت،
میتونید دوباره به اندازهی معمول برش گردونید؟
نهتنها میتونیم این کارو بکنیم، بلکه انجامش میدیم،
با هم، هیلْتون اسمیت،
میتونیم با کمتر، بیشتر تولید کنیم،
و این یعنی L-E-S.
از اینجا به بعدش با من، لِس.
باشه.
حالا وقتشه ذهنتون رو منفجر کنیم.
-ما به این میگیم «مینی گاری انبار».
-هیچکس بهش اینو نمیگه. -باشه. فقط خودمم.
ببینید، من توی مزرعه بزرگ شدم، جایی که من...
Les: ریچارد. Richard: ببخشید. هیجانزده میشم.
ما به این میگیم آینده.
من واقعاً لعنتی شگفتزده شدم!
-این یه ذرتِه. و کامیون هم، میدونی، کوچیک شده...
-میدونم. -ببین چقدر کوچیکه.
واقعاً کوچیک شده. Les: آره.
-این فوقالعادهست. گرفتمت. گرفتمت.
گرفتی. واقعاً گرفتی.
واقعاً گرفتی. Hilton: دیوونهکنندهست.
دوباره شگفتزدهم کن.
بزرگش کن، بزرگش کن. میخوام مزهش رو بچشم.
-اوه، ذرت بزرگ سرمایهگذاری بزرگی میخواد.
-اوه، اینم از آقای پول. باز سروکلهی مرد پولدار پیدا شد.
خب، بگو.
اوم، میدونی، «فلیور سیور»
یه قدم خیلی بزرگ رو به جلو بود.
اولین و بهترین گوجهی دستکاری ژنتیکی بازار بود.
ولی شکست خورد.
-خب... -خب...
-نه، شکست نخورد. Hilton: یه تحول بزرگ بود،
ولی مزهش مثل چسب زخم قدیمی بود.
قبولش کن. -نه، فکر نکنم این کارو بکنم.
قبولش کن یا من میرم.
نه.
-آره لعنتی! هیچوقت نباید شکست رو قبول کنی.
گرفتمت. گرفتمت. هی. -آره، هیلْتون، گرفتی.
ولی این فناوری کشاورزی دنیا رو عوض میکنه.
-دنیا رو عوض میکنه. جینکس؟ -باشه.
-و فقط فکرش رو بکن، این تازه شروعشه.
-این تازه شروعشه. -ببخشید، شما کی هستی؟
-ویوین. دانشمند ارشد هیلْتون.
-من غریزهم، فقط چکها رو مینویسم.
اون... -مغز متفکره.
-و غریزهی من هیچوقت اشتباه نمیکنه.
یعنی، همین الان براتون یه چک مینوشتم،
ولی یه دلیلی داره که
یه جورایی توی دلم حس خوبی ندارم.
تو. -من؟
تو کی هستی؟
این سؤال تلهست؟
نمیدونم. هست؟
خب، تو کی هستی؟
من محشرم. من هیلْتونم.
خب، منم محشرم. من لِسم.
آره، بیشتر از اینا لازم دارم.
خوشش اومد.
Martin: هی، من قراره خونهم رو از دست بدم.
هی.
هی.
اوم، یه چیزی یواشکی خودشو بهم نشون داد.
-اوه، چی؟ -انتخاب کارکنان ماریا.
«رنگینکمان من با سیاه شروع میشه».
یه رمان برندهی جایزهی پولیتزره.
نوشتهی تنها و یگانه، لیندی مکمایکل لیتلجان.
اون مال یه عمر پیشه.
-نه بابا. هجده سال گذشته و هنوز محبوبه؟
-گوش کن، ریچی، اوم، باید باهات حرف بزنم.
-اوه اوه. نه. -آره.
نه، تازه شروع کردیم.
-ریچی. -صبر کن.
این تازه پردهی اوله.
این رو تبدیل به یه تراژدی نکن.
-خب، تراژدی داستان بهتریه.
اوه، کاش یه بخشی داشتن
که دربارهی ترمیم یه رابطهی عاطفی توضیح میداد.
-گوش کن، تو واقعاً وقتی بیشتر از همیشه بهش نیاز داشتم، منو دیدی.
-آره. -آره.
و تو واقعاً بهم
اون صمیمیت عاطفیای رو دادی که دنبالش بودم،
میدونی. -اوهوم.
تو شونهی خیلی خوبی بودی،
یه گوش شنوا. -اوهوم.
خیلی خوشتیپی، جوونی.
-بس کن. نه، بس کن. -باهوش.
و شاید توی یه زندگی دیگه، ولی...
ولی من عاشقت شدم.
و تو؟ -من عاشق لِس شدم.
-L-E-S. چرا؟ -آره.
لِس منِ واقعی رو میشناسه،
بدترین نسخهی منو، و با این حال هنوز دوستم داره.
-من میتونستم بدترین حالتت رو هم دوست داشته باشم. -نه.
-آره. -اون بیست سال از تو بزرگتره.
و تو منو فقط چند ماهه میشناسی.
شش ماه و نیمه.
لس...
-صبر کن، نه، نه. -...یه حرکت خیلی بزرگ برام زد
و بهم قول یه شروع دوباره رو داد و من حرفش رو باور میکنم.
-چرا؟ نه، نه، نه، نه، اصلاً نگو.
عشق باید یه راز باقی بمونه.
مامانم اینو بهم گفته بود.
باشه. من دیگه میرم.
-صبر کن، صبر کن، صبر کن. این... -اوه، خدا. نه، نه.
این هدیه کریسمس رو برات گرفتم.
-اصلاً نمیتونم قبولش کنم. -باید قبولش کنی
No comments yet. Be the first to leave one.