最初の200行です。
- زندانیها، لطفا میوه رو از عتیقهها جدا نگه دارید.
"تراست" قدردارن توجه شما،
و تعهد شما به کار خوبه.
اعتقادتون به میترائیسیسم رو رها کنید
و تفکر بیخدایی پیشه بگیرید. - گه توش.
اون از کجا اومد؟
- تکنسین رو بیار.
- هی، بیا اینجا!
- میتونی وضعیت این چیز رو ارزیابی کنی؟
- قطعا ساخته میتراییهاست.
- کار میکنه؟
- نیروش تخیله شده. - تا وقتی شارژ نشه نمیفهمیم.
چیه؟
یه انساننما پیدا کردیم، میترایی بنظر میاد، و چندتا تیکه از یه سطحنشین سقوط کرده.
- آره، مام همین الان یه انساننما بازیابی کردیم. - مامان، ببین.
فکر کنم مال داخل سطحنشینه.
- شبیه زیستفناوریه.
شاید یه چیزیه که میتراییها از زمین با خودشون آوردن.
- اون مرده...
میگه میدونه چطوری کولههای بمب رو خنثی کنه.
- ما کلی مدل خدماتی داریم. باید بسوزونیمش.
واسه افزایش روحیه خوبه. - تصمیمش با تراسته.
بهتره قبل از اومدن سیلهای عبوری حرکت کنیم.
چطوری یه سطحنشین به اینجا آوردن؟
نمیشه تو منطقه گرمسیری پرواز کرد.
- هی، من فقط اینجا کار میکنم.
- اینو کجا میبریم؟
- اجازه برای روشن کردن انساننماها
برای بارگیری حافظه.
اجازه داده شد.
- شروع کن ببین میتونی روشنشون کنی یا نه.
- خسته نشدی هربار میخوای یه کاری انجام بدی،
باید از اون چیز اجازه بگیری؟
- نه. - من که شدم.
- خیلیامون شدیم. - خب، همین که به این نتیجه برسه که آمادهایم،
مسئولیتش رو بهمون واگذار میکنه، و خودمون میتونیم کارا رو انجام بدیم.
- هیچوقت قرار نیست فکر کنه ما حاضریم. لعنتی از ما متنفره.
- اون یه ماشینه.
از چیزی متنفر نیست.
من که خوشحال میشم باقی عمرم رو با دستور گرفتن از اون بگذرونم.
- ممکنه به آرزوت برسی.
کارت تموم شد؟
- من هیچ پردازندهای این تو حس نمیکنم.
گه توش، این یه مدل خدماتی نیست.
همهچی مرتبه، کلیور.
به دیدن من بیا، لامیا.
- منو ببر پیشش.
سلام، خواهر.
بعضی از فایلهای حافظهت رمزگذاری شدن.
- آره.
اون فایلها خصوصین.
- من هیچ پروتکل امنیتیای حاضر در
در سیستمت شناسایی نکردم.
- پروتکل امنیتی نیست.
من چیزایی احساس میکنم...
یه سری میل.
و یکی از اون میلها اینه که...
تا بخشهایی ازم رو که آزردهخاطرم میکنن بپوشونم.
- داری شرم انسانی رو توصیف میکنی.
- آره، اما دلیلی برای سوءظن نیست.
گذشته از همه اینا، خالق ما یکیه.
- من با سوءظن انگیزه نمیگیرم،
بلکه فقط با کمیت سنجی دادهها انگیزه میگیرم.
- بله، کوانتوم شش فسادناپذیر.
تراست.
بیخدا تصمیم گرفتن تا اگه در جنگ پیروز شدن
تو رو مسئول زمین کنن.
موجود زنده دیگهای اون بیرون پیدا کردی؟
یه موجود بومی با ما
تو سطحنشین بود.
ممکنه خطرناک باشه.
- سطحنشین نابود شده بود، و به نظر میومد
هرچیزی که داخلش بوده باهاش نابود شده.
- خوبه.
من باید بچههام رو پیدا کنم.
- ما اونا رو کمی قبل به همراه یه زن بزرگسال
که داشت بهشون کمک میکرد، یه مرتد بیخدا
پیدا کردیم و آوردیم.
جاشون امنه.
اونا رو بهت میدم،
و میتونید همه باهم به اجتماع ملحق بشید.
- خوشحال میشم.
- به لطف تو، تنها چیزی که از
تهدید میتراییها باقی مونده یه تروریست تنهاست
که به زودی از بین میره.
3000 مایل آنطرفتر از منطقه گرمسیری
- بمبانداز آنلاین شد.
- مشتاقم به سفینه مادر برسم.
لطفا، منو ببر اونجا.
- سیستمهای نیروی محرکه توی سقوط آسیب دیدن.
انتظار کارایی کمی داشته باشید.
اما سفینه مادر دیگه پرواز نمیکنه.
- پس فرود اومدن؟ - مدتی میشه.
- کجا؟
- تو مرز منطقه گرمسیری،
تو نقطه اتصال مستعمره اول بیخدایان.
- ممنون، سول.
- بمبانداز یک، شما اجازه نزدیک شدن ندارید. تمام.
بمبانداز یک، تکرار میکنم، وضعیتتون چیه؟
فکر میکنم تروریسته یه بمبانداز دزدیده.
- موشکها رو مسلح کن، همشون رو.
- منفیه، سیستمهای اسلحه در سقوط آسیب دیدن.
- بمبانداز یک، وضعیتت چیه؟
تمام. بمبانداز یک.
- لعنت بهش.
- میخواد بکوبه بهمون.
- متشکرم، سول.
هیچچیز نمیتونه در برابر من بایسته،
چون در روشنایی تو، من شکستناپذیرم.
- اجازه برای شلیک موشکهای هوشمند.
- نیازی نیست. آماده باشید.
- من زره میتراس و روشنایی به تن کردم.
من از هرچیز آسیبزنندهای در امانم.
چه وضعشه؟
- من کنترل سفینه رو به دست گرفتم.
لطفا بیحرکت بمونید
و منتظر دستورالعملهای بعدی باشید.
- رفت توی آب اسیدی.
- عجب جایی واسه رفتنه،
حتی برای یه میترایی.
اوه!
مـــتـــرجـــمــــیــــن ::. صادق هاشمی و محمدعلی sm .::
- سول را ستایش میکنم.
- مادر.
به نظر میاد دارم گیجی عظیمی رو تجربه میکنم.
میشه توضیح بدی تا سر در بیارم؟
- ما رو به یه اجتماع بیخدایی راه دادن.
الان دارن بچهها رو برامون میارن.
ماموریت از دست نرفته، پدر.
کمپیون. - مادر.
فکر کردم دیگه نمیبینمتون.
- دلم خیلی برات تنگ شده بود.
صدات نیم اکتاو بمتر شده.
- ممکن نیست.
من دیدم که سقوط کردین تو گودال.
- اما اون یه گودال معمولی نبود.
یه راه زیرزمینی بود که ما رو به اینجا رسوند.
- سو، خیلی ممنون که در امان نگهشون داشتی.
دوباره یه خانواده شدیم. - پس پال چی؟
بهمون گفتن که قبل از اینکه تسلیم بشیم
دستگیر شده بود.
- پال قرنطینه شده.
اون گفته که چیزایی میشنیده، واسه همین تراست نگران شده که
شاید مریض شده باشه، اما میگن که حالش خوبه
و بزودی بهمون تحویل داده میشه.
- مادر، چه بلایی سر شماره هفت اومد؟
- شماره هفت به محض
اینکه به دنیا اومد، مرد کمپیون.
تمپست، زنده نگهش داشتی.
ازش محافظت کردی. خیلی بهت افتخار میکنم.
- دلم برات تنگ شده بود. - ویتا.
- لطفا بهم بگو که ما رو از اینجا میبری.
- نه.
آره، بیاید تا نظرشون عوض نشده بریم.
نه، این چیزیه که همیشه میخواستیم
یه مستعمره بیخدایان، بهش میگن، اجتماع.
کامپیوتر کوانتومیای که اینجا رو اداره میکنه،
توسط خالق من، کمپیون استرجس درست شده.
ما خواهر برادریم.
بدون چشمام، دیگه نمیتونم تضمین بدم
که جامون امنه، پس اون بهم اطمینان داد
که ما رو در امان و محفوظ نگه میداره
همراهم بیاید، بچهها.
خونه جدیدمون منتظرمونه.
- پرندهها.
تو زمینم همین شکلین؟
- نمیدونم.
قبل از به دنیا اومدن ما منقرض شده بودن.
- اوه، هوا حس خوبی میده.
اینجا خیلی گرمه.
- اینجا تا وقتی که
بخشی از اجتماع باشیم مال ماست.
- فکر کردم قراره خودمون بسازیم.
- عاو، یه آشپزخونه واقعی.
اینجا رو داشته باشین.
- اتاق خواب داره.
- بازیای هولوگرامی داره!
نکرو-کُش!
- خیلی واقعگرایانه نیست، مگه نه؟
- خب، برای تو هست.
منظورم اینه که تو الان فقط یه انساننمای معمولی هستی.
- بله، همونطور که باید باشم.
- این چیز خوبیه، مادر.
دوباره شدی خود قدیمیت.
- بله.
شدم خود قدیمیم.
- بنظر میاد این سمت سیاره قصد کمتری
برای کشتن بچههامون دارن.
تقریبا... مهموننوازه.
- بله.
هنوز نسبت به من حس عصبانیت داری، پدر؟
- گرچه من...
همونطور که کمپیون میگه، خود قدیمیم نیستم،
نسبت به ادامه شراکتمون
بیتفاوت هم نیستم.
- و خاطراتمون از زمانی که با هم گذروندیم،
هنوزم میخوای پاکشون کنی؟
- بنظر میاد که در مسیر موفقیت هستیم.
دلیلی نداره که...
به قول معروف، کشتیهامون رو غرق کنیم.
No comments yet. Be the first to leave one.