最初の156行です。
محمد کرافت: @M_Croft
مراقب باش.
تازه کارا.
حالا میدونی که من متنفرم که تصمیماتت رو سوال پیچی کنم "میریم"، ولی...
آیا من شبیه یه نوع ابلهی هستم که اینقدر خر باشه که به برج یه جادوگر حمله کنه؟
اینا ایده دولف بودن.
منظورت اینه که اون میخواد اون احمقا و ما دو تا
راهمون رو با جنگیدن میون کل اون ساختمون باز کنیم
یه بسته ماده معدنی لیریوم بدزدیم، و دوباره با جنگیدن راهمون رو به بیرون باز کنیم؟
نقشه تو چیه؟
به زن رختشو رشوه دادم.
تنها چیزی که ما واقعا نیاز داشتیم یکی دو تا ردای جادوگرا بود.
و میدونی
یه حواس پرتی.
دولف اعصبانی میشه.
آره احتمالا.
ای احمق گوش چاقویی!
نمیتونستی راحت به برنامه بچسبی، میتونستی الف؟
همیشه مطمئنی که خودت بهتر حالیته.
من لیریوم رو گیر اوردم دولف.
آره، و سه تا تازه سرباز رو تو زندان گیر انداختی.
از جمله برادرزادهام.
اگه نمیتونستن از پس دو تا نگهبان بگذرن پس هرگز نمیتونستن یه برج ساحره رو تسخیر کنن.
هی، این منم که از دستش اعصبانی هستی، نه رولند.
آره، لعنتی معلومه که هستم!
میدونی، نصف افرادم بنظر فکر میکنن تو کسی هستی که اینجا امور دستشه.
و اون بدترینه.
تو هنوزم رییسی.
امیدوارم که مزاحم چیزی نمیشیم.
سفیرا؟
هی میری. تو شال رو نگه داشتی.
نه. نه! تو نمیتونی همینطوری...
- میدونم. - نه بعد از اینکه همینجور ول کردی رفتی.
- متاسفم، ولی... - به معذرت خواهیت اهمیت نمیدم.
لطفا، اینجا نه.
تو کی هستی؟
دربارهاش متاسفم. اونا با هم سابقه و پیشینهای دارن.
ما کسایی هستیم که دستور انجام این سرقت کوچولو رو دادیم.
اوه، استاد فیربنکس. خیلی خوشحالم که بلخره شما رو شصخاً ملاقات میکنم.
- متاسفم درمورد... - نیازی به عذرخواهی نیست.
لیریوم فقط برای این بود که ببینم آیا اونقدری که هیرا قول داده بود خوب هستین.
و هستین. جفتتون.
از این رو هست که دوس دارم به جفتتون یه کار پیشنهاد بدم.
هی! مشتری باشی یا نباشی
هیچکی هیچ کاری نمیکنه توی دولف دگرز بدون اینکه دولف بگه. (دولف دگرز: خنجرهای دولف)
پیشنهاد میدم که بپذیریش.
میبینی من همین الانم به نگهبانان شهر گفتم که از کجا لیریوم گمشده رو پیدا کنن.
کل پادگان توی راه هستن الان.
تو چیکار کردی؟
بکشینش! همهاشون رو بکشین!
جفتتون، دست نگه دارین.
این درباره تو نیست میریم.
- بکش کنار. - نه.
نگهبانان تو راهن، هاسم.
بچههات به پدرشون نیاز دارن،
و تک تکتون رو میکشم قبل از اینکه بزارم لمسش کنین.
قسم میخورم.
میفهمی منو؟
میفهمی؟
دگرز، راه بیفتین.
نه نه نه! اون رییس نیستی! من هستم!
کارشون رو یکسره کنین!
دفعه بعدی، یکم راست تر علامت بگیر.
بنظر زمان خوبیه برای یه مخاطره جدید.
میریم! صبر کن.
او محشر بودی، میدونی اینو؟
نه به اندازه کافی که جلوتو بگیره که برای پیوستن به "استنطاق" منو ول کنی.
ازت خواستم که بیای.
ولی یه سوراخ شیطانزا توی آسمون بود.
یکی باید جلوشو میگرفت که دنیا رو نابود نکنه.
ولی تو این کارو نکردی!
قاصد اندراسته شکاف رو بست. اونا کوریفیوس رو کشتن.
مردمی مثل ما دنیا رو تغییر نمیدن، هیرا.
چون مردمی که مثل توعن هیچوقت سعی نمیکنن!
گوش کن، میدونم که تقاضای هنگفتی دارم میکنم
ولی استنطاق یه ماموریت نهایی بهم داد قبل از اینکه درهم شکسته شد.
و من به کمکت نیاز دارم تا انجامش بدم.
و بعد از این، میتونیم با هم بریم به هینترلندز.
و پنیر درست کنیم، برامم فرقی نداره.
مادامی که ما با هم باشیم.
چه کاریه؟
بیا اول با بقیه گروه دیدار کنیم.
رولند، میریم، این کویدین هست.
یه جادوگر شورشی و یه درمانگر با استعداد.
و این لکلون هست.
ارباب اقبال و یه با استعداد در مهارت... هرچی برعکس درمانگر هست.
من مثل یه شورشی واقعی نیستم، میدونی.
شور من بیشتر جادوی ابتداییه، مثل انفجار.
ولی مردم پول بیشتری میدن برای ترکوندن چیزمیزها اگه برای چیزی باشه که بهش باوز دارن، پس...
از دیدنت خوشوقتم.
عه، خواهیم دید، درسته؟
سه مبارز با تجربه، دو جادوگر، و خودت؟
این کار حتما باید خطرناک باشه.
هست.
قبل از اینکه استنطاق به پایان رسید،
ما دریافتیم که توینتر چنتری یه وسیله رو در اختیار داشت.
دایره بینهایت.
یه دای، حالا هرچی که هست، چیکار میکنه؟
نمیدونم. من یه جادوگر نیستم، ولی به قول کاساندرا پنتاگاست...
مهم نیست.
تنها چیزی که نیازه بدونید اینه که اون یه وسیله بسیار خطرناکیه
توسط جادوی خون تغذیه میشه.
و من یکی نمیتونم خیر و خوبی بیاد بیارم که
از سوی چیزی بیاد که توسط قتل نیرو میگیره.
استنطاق به من و هیرا گفت که دایره رو بدزدیم
و تحویلش بدیم به اورلی.
ما ردش رو تا یه قصر قدیمی تابستونی گرفتیم که متعلق هست به توینتر دیواین. (دیواین: عرفانی، الهی)
سرآمد مذهبشون.
توسط یه مجیستر به نام رضارن درحال پژوهشه...
اموسین.
یارو رو میشناسی؟
و قصر توی شهر نسومه.
این دلیلیه که بهم نیاز داشتی.
آره، ولی فقط چون گزینه دیگهای درکار نبود.
ما پنجره خیلی کوچیکی از زمان داریم.
و تو تنها شخص خارج از توینتری که تا حالا توی اون قصر بوده.
تو طرح بندیش رو میدونی، و دفاعاتش رو.
تو تنها امید ما توی به سرانجام رسوندن این هستی، میریم.
به ما کمک میکنی،
لطفا؟
نه.
میریم، وایسا.
بهت گفتم من هرگز برنمیگردم اونجا و...
...با اینحال تو میای،
یه افسانه میبافی درباره آینده پنیر-سازی شادمون.
فقط که بتونی ازم سوء استفاده کنی.
حق با توعه، من باید همه چیو بهت میگفتم و بخاطر این من ازت عذر میخوام.
ولی فکر میکنم تو به این ماموریت همون قدر نیاز داری که من دارم.
باید از فرار کردن از گذشته دست بکشی، میری.
اگه الان نتونی انجامش بدی، نگرانم که شاید هرگز نتونی.
و من اینجوری نمیتونم زندگی کنم.
من پا به اون جا نمیذارم.
و من هرگز ازت نمیخوام اینکارو کنی. فقط به ما یه راه ورودی نشون بده.
بزار بهت کمک کنم یه چیزی از اون حرومزادهها بازپس بگیری
و ما میتونیم به خوبی و خوشی تا ابد زندگی کنیم.
باهم؟
باهم.
آسونه که فکر کنی توینتر مثل هر کشور دیگهایه.
ولی نیست.
جادو اونجا حکمفرمایی داره، و اونایی که دارنش به همه کسای دیگه حکمرانی میکنن.
معبدیون مردم رو از دست جادوگرایی که اهریمنی میشن، محافظت نمیکنن.
بجاش، اونا بعنوان مجریان جادوگرای قدرتمندی به نام مجیسترها، عمل میکنن.
اونا مذهب خودشون رو دارن، خیرات سلطنتی.
و دیواین جادو به دست خودشون رو، که رهبریش کنه. (دیواین: عرفانی، الهی)
کوناری (مردم کون) منفور هستن، و اکثر الفها در بردگی مطلق زندگی میکنن.
جادوی خون، اجساد برخاسته، و اجنه ممکنه که رسما مورد ضدیت قرار بگیرن.
اما مجیسترها خود صاحب مقامان رسمین.
پس تمایل دارن که از هرکی قدرت داره چشم پوشی کنن.
از اونجایی که ما داریم از خود دیواین دزدی میکنیم خب بیاین چشم به گوش باشیم، هآ؟
باهاتون شوخی نمیکنم.
کل این مدت فقط یه ناگ پشمالو بود.
خود لعنتیم میتونم بلند شم؟
میخوای کمک کنی؟ به بلند قدترین الف دنیا بگو آروم باشه.
هی، مرد، تو نمیتونی کسی رو سرزنش کنی که دلش نمیخواد کلی زمان رو
تو کشوری صرف کنه که به بردگی گرفتش.
هوووش.
No comments yet. Be the first to leave one.