最初の200行です。
چرا درباره اون کاره توی مونتانا بهم چیزی نگفتی؟
ببین، من فقط یه زندگی آرومتر میخوام
ولی هر اتفاقی هم بیفته، ما خانوادهایم
شاید بد نباشه با پدر و مادرت هم حرف بزنی
بذار بفهمن که سرطان داری
توی اون طرح درمان آزمایشی پذیرفته شدی
«نیت» هم قبول شد؟
دکتر درباره این گزینه درمانیِ آزمایشی حرف زد
ما خانوادهای هستیم که داریم دوران خیلی سختی رو میگذرونیم
و فکر نمیکنم «نیت» بتونه از پسِ
چیز بیشتری بر بیاد، همینطوری هم خیلی درگیره
شاید بهتره یه مدتی از هم فاصله بگیریم
قرارداد بستن با «بسی استریت» میتونه یه جهش بزرگ توی کارت باشه
واقعاً دلم میخواست یه چیز خاص بسازم
و تو حاضری همهش رو دور بریزی
چون یه شرکت ضبط بزرگ چشمات رو با پول کور کرده
بهم بگو
به نظرت معنای زندگی چیه؟
به کارهایی که کردی نیست
به اینه که کی هستی
به قلبته
تمام هدف زندگی همینه، مگه نه؟
اینکه قلبت به قلب بقیه پیوند بخوره
انباری داری دیگه، نه؟
خب، اگه جا نمیشه، باید ردش کنی بره
خب، آماده باش که خداحافظی کنی
چون کلی خرت و پرت اینجا داری
خب، قبلاً جا داشتم
ولی بیپولی و این اجارهخونه نجومی
تا شش ماه دیگه آواره خیابون میشدم
مگه چقدر میگیرن
واسه این آپارتمانها این روزا؟
سرسامآوره
یه رقم بگو
خندهداره
روم نمیشه بگم
ببین، الان دیگه داری پز میدی
واقعاً میخوای بدونی؟
خیلی خب، اگه واقعاً میخوای بدونی
وای، واقعاً سادهلوحی
والتر
خیلی زیاده، میدونم
ولی آپارتمان رویاهام بود
از هر پنجرهای منظره داشت و حالا منظرهم شده یه دیوار آجری
یا اگه از یه زاویه خاص نگاه کنم، یه سطل زباله
دارم میخندم که گریه نکنم
ای بابا، بیخیال
اوضاع برات عوض میشه
امیدوارم. آره
هی به خودم میگم که این عقبگرد نیست
مگه نه؟
دارم روی آیندهم سرمایهگذاری میکنم
آخر دنیا که نیست
که یخچال توی همون اتاقیه که تختخواب هست
درسته؟
واسه اینکه حالم رو بهتر کنی، حرف الکی نزن
باشه، ولی یه چیزی بگو دیگه
شروع دوباره توی ۴۰ سالگی
یه لحظه صبر کن
من ۴۱ سالم بود که با «برندا» آشنا شدم
هیچوقت نمیدونی قراره چی پیش بیاد
حداقل سعی میکنم این رو به خودم بگم
آره
این اواخر «نیت» رو دیدی؟
هر از گاهی
این روزا دیگه زیاد نمیاد بار
تو چی؟
نه، حدود یه ماهی میشه که ندیدمش
فکر میکردم شما دوتا با هم رابطه دارید یا یه چیزی توی این مایهها
نه، زمانبندی ما همیشه
یه جورایی خیلی بد بوده
امیدوارم حالش خوب باشه
باید یه سری به بار بزنم
شاید بخوای تو هم بیای
اوم، احتمالاً نباید بیام
اونجا قلمروی اونه
واقعاً دلم میخواد توی زندگیش باشم
ولی باید بفهمم کی و چطوری
فقط خودت رو توی این قوطیکبریت تنها حبس نکن
نگران نباش
این یخچال در کمال تعجب همصحبت خیلی خوبیه
شاید خودم رو مجبور کنم برم بدوم
توی این سرمای استخونسوز
ببین، من باید جیم شم، برنامه بسکتبال دارم
با بچهها، قبل از اینکه بعداً برم پیش «لومی»
مراقب خودت باش، باشه؟
قوی باش
دیدی؟ آره
اوه، باشه، خداحافظ، خداحافظ
خداحافظ
یادمه که سرم شلوغ بود
اوه، طوری نیست، طوری نیست
خب، گرفتی چی شد؟ آره
فقط خیلی عجیبه
چی؟
این روال عادیِ جدید
هنوز دارم به اینکه سر تو شلوغتر از منه عادت میکنم
هه
خب امروز چه برنامهای داری، ستاره راک؟
جلسه با تهیهکننده
و بعدش هم «کری» میخواد با یه طراح لباس ملاقات کنم
تا درباره ظاهرِ اجرام با هم حرف بزنیم
خیلی باکلاس به نظر میاد
زیاد هیجانزده به نظر نمیای
نه، هستم
فقط دارم خودم رو وفق میدم
با این مسیر تجاری جدیدی که میخوان توش پیش برم
قطعاً هیجانانگیزه
وای خدای من
وای خدای من. چی شده؟
اوه، همهچی مرتبه؟
خب، چیزی بهت نگفتم
چون فکر نمیکردم واقعاً اتفاق بیفته
ولی «فسی استریت» من رو برای اجرای افتتاحیه
توی تور زمستونی «برندی کارلو» پیشنهاد داد
و انگار داره جور میشه
چی؟ داره جور میشه؟
فوقالعادهست. در رو باز کردم
وای خدای من
این تور چقدر طول میکشه؟
اوم، فکر کنم دو ماه
زمان زیادیه
واسه یه تور، نه چندان
آره، نه، میدونم، منظورم برای دور بودنِ تو بود
حالا بالاخره میفهمی دلتنگ من شدن چه حسی داره
و اون حمایتی که لازم داری رو
وقتی دوری، خواهی داشت؟
یه لشکر آدم همراهم هستن
اونا حمایتِ موسیقیاییان
منظورم روحی و روانی بود
فکر میکنی از پسِ تور رفتن برنمیام؟
من این رو نگفتم. - یه جورایی گفتی
فقط زمانهایی دیدمت که حالت خیلی بد بوده
نمیتونی بابت نگران بودنم ملامتم کنی
همینطوری هم به اندازه کافی به خودم شک دارم
خب؟
واقعاً لازم ندارم تو هم به شک و تردیدم اضافه کنی
حس میکنم مردد شدی
اوم، بعید میدونم
عزیزم، دارم جدی حرف میزنم
من سه هفته دیگه میرم مونتانا
و تو هنوز تصمیمت رو نگرفتی
میدونم، میدونم
متأسفم، فقط الان کلی چیز هست که باید بهشون فکر کنم
خب، هرچی بیشتر بهش فکر میکنی، من بیشتر حس میکنم که
حس میکنی که چی؟
خب، مثلاً اینکه من برات کافی نیستم
عزیزم، خودت میدونی که این درست نیست
ولی حسش اینجوریه
منم میتونم همین رو بگم، نه؟
اینکه من کافی نیستم که تو رو توی این شهر نگه دارم
آره
فکر کنم
فقط دوستت دارم
منم خیلی دوستت دارم
خیلی زیاد، فقط... انگار یکی از ما باید ببازه
و من نمیخوام هیچکدوممون ببازیم
میدونم، منم این رو نمیخوام
ولی این بلاتکلیفی شکنجهست
آره، تقصیر منه
ببخشید، فقط یه شب دیگه بهم فرصت بده بهش فکر کنم
فقط یکی
فقط یکی
مرسی
خب، حله. قراره ببازی؟
نه، ارث و میراث «برندا»
و بابت اون یه ساعت اضافه باهات حساب میکنم
راحت باش، میارزه
به اینکه آدم مجبور نباشه با اون همه خرت و پرت سر و کله بزنه
میدونی، چرا هیچکی به آدم نمیگه
درباره همه اون کارهای اداری
که وقتی کسی فوت میکنه باید انجام بدی؟
خب، در واقع میگن
واسه همین بود که وصیتنامه داشت
وصیتنامهها خیلی بیرحمان
دقیقاً بهت میفهمن کجای کار هستی
و بدترین قسمتش اینه که خودشون نیستن
تا عصبانیتت رو ببینن
از خدا میخوام اون دنیا وجود داشته باشه
تا بابام بتونه یه چیزهایی رو توضیح بده
هی
خب، ما میدونیم جایگاه «والت» پیش «برندا» چی بود
چون همهچیز رو برای اون گذاشت
ترجیح میدادم خودش رو داشته باشم
آره، البته که همینطوره، پسر
ببین، ولی بهت نصیحت میکنم یه مقداری از اون پول رو سرمایهگذاری کنی
وگرنه مالیات میاد و یقهت رو میگیره
نه بابا، من نمیدونم با این همه پول چیکار کنم
میخوای روی شهریه دانشگاهِ یکی سرمایهگذاری کنی؟
تقصیر اون نیست که تو اینهمه بچه داشتی
که چی؟ اوه، بیخیال پسر
ببین، من زندگی خیلی سادهای دارم
میدونی، هیچوقت به فکر خریدهای بزرگ نبودم
خب، بهش فکر کن
یه کم وقت داریم
آره، داریم. آره
درسته، باشه، ببین، هی، ببین
شاید برم یه سفر کوچیک یا یه همچین چیزی
ولی فعلاً
میخوام توی زمین بازی تیکهتیکهت کنم
No comments yet. Be the first to leave one.