最初の170行です。
فرشتگانِ مرگ
خدایی تو این دنیا نیست
محاکمهی جادوگری شروع خواهد شد
www . AnimeSubtitle . ir | instagram.com/animesubtitle.ir | t.me/animesubtitle
اه...
زندهای که.
چقدرم ضعیفی...
بزنم خلاصت کنم
زاک؟
سلام صبح بخیر. میبینم که مثل همیشه هستی.
زاک، با اون زخمت، موندم تو چطور تونستی تکون بخوری.
چرا توی عوضی اینجا هستی؟
جا خوردی نه؟
ریچیل وقتی میخواست از طبقهی من فرار کنه میدونستم که داری دنبالش میکنی.
واس همینم محض احتیاط
اینها رو برای محافظت از خودم بستم.
ولی با این حال ببین به چه وضعی افتادم...
پس یه بار دیگه میزنم میکشمت!
نباید به خودت فشار بیاری، زاک.
عه؟
بس کن خواهشا. من که خودم رو کاملا درمان نکردم.
به نظرم که از هر میمونی تو سالم تری.
خب من که مثل تو نیستم.
هم حواسم رو جمع کردم هم به زخمهام رسیدگی کردم.
من هم زدم به سیم آخر، میدونی که.
گفتم وقتی خوابی بزنم سرت رو بیخ تا بیخ ببرم،
ولی یهو بیدار شدی و خرابش کردی.
اصلا مراعات نمیکنی.
میگم، نگفتی چرا با ریچل داری اینجا میپلکی.
درضمن... اون دختره الان کجاست؟
تو، الان چه وقت شوخی کردنه؟
عمرا بهت بگم اون کجاست، دیوونهای؟
تازهشم، اگه بهت بگم که کشتمش میخوای چیکار کنی، ها؟
مردیکهی دهاتی...
این من بودم که همهی مدت چشام به چشماش بود!
با اینحال، یه آشغالی مثل تو اون رو کشته؟!
انقدر حرف مفت نزن برام!
میدونی چقدر چشماش خاص بود؟
من همهی عمرم رو صرف گشتنِ اون چشمها کردم!
زندهس، ولی مرده...
بسیار آرام ولی زیبا...
اجازه نمیدم چشمهاش رو داشته باشی!
چشمهای اون دختره واس منـه!
من همهی این مدت داشتم نگاهشون میکردم!
خب که چی مثلا؟
من که مثل تو نیستم.
اصلا به چشماش اهمیت نمیدم.
ولی اون میخواد که من بکشمش.
واس همینم، کسی که اون رو میکشه...
...بنده هستم.
پس به تو ربطی نداره چه بلایی سر ری میاد.
ریچل... از تو میخواد که بکشیش؟
خب حالا هرچی.
حالا میدونم که دختره زندهس.
اینکه خودت زنده به این طبقه رسیدی یعنی نتیجهگیری من درسته.
آها، راستی!
حالا که تو این وضعیت بدبختانه گرفتاری یه پیشنهاد واست دارم.
راستش من دارو همراهم هست.
شاید بتونم برای کمک به تو ازش استفاده کنم.
چه فکر پلیدی تو سرته؟
اگه چشمهای ریچل رو برام از کاسه در بیاری اونها رو میدم بهت...
باشه؟
درسته که گفتم به چشمهای ری اهمیت نمیدم ولی اون کاری که گفتی رو هم انجام نمیدم.
بد یا خوب، اون بدون چشمهاش خیلی حوصله سر بره.
پس چیزی از من نصیب تو نمیشه.
نه چشمهاش، نه هیچ چیز دیگهش!
اه، چه آدم نفهمی.
من که دیگه دارم میرم.
هرچقدرم که بد زخمی شده باشی ولی هنوزم خیلی ترسناکی.
وایسا!
تو نای دنبال کردنم رو نداری، درسته؟
خفه شو!
هویــــ
وایسا...
رسیدیم.
زاک، صادق و خالص است.
این طبقه، مانند خودش، عاری از پیچیدگیاست.
برو به کاری که برایش آمدهای برس.
جایی که اولین بار پیدات کردم.
اتاقم همونجاست.
یه چاقو توی اتاقـه. اون رو... برام بیار...
اینجا اتاق زاکـه؟
مبل راحتی جرواجر شده.
پتوش هم چقدر نازکه. حتما خیلی سردش میشه.
نمیشه ازینا استفاده کرد.
اینها باید جواب بده.
ولی دارویی نیست...
اون همهی مدت اینجا بوده؟
یعنی زاک این رو نوشته؟
اینجا چی نوشته؟
اسم توـه.
من هیچی درمورد زاک نمیدونم.
الان دیگه پیش زاک بر میگردم.
چیزی که برایش آمده بودی، یافتی؟
آره، واس همینم میخوام سریعتر برگردم.
بسیار خب.
چیزی کنجکاوی مرا بر انگیخته است.
زودتر بازگردیم.
اون رفته.
با زل زدن به چشمان بنده چیزی حاصل شما نمیشود.
آه بله. به راستی که تو دلیل این رویدادهای ناگوار هستی،
ریچل گاردنر.
منظورت چیه؟
دانی را در طبقهی بیمارستان یافتی؟
خب راستش...
پیدا نکردی، درست است؟
دانی-سنسه باید مرده باشه.
خیر، ایشان زندهاست.
ولی بنده درکی از چگونگی رفتارش ندارم.
یعنی چی؟
دانی، مردی بسیار جدی و محتاط است.
ولی نمیدانم چرا ناگهان رفتارهای عجیبی از خودش بروز داد.
مگر تو دلیلِ آن پیشامد نیستی؟
به من چه. من که کاری نکردم.
تازه، من باید دنبال زاک بگردم.
بنده، همهی این مدت در حال تماشای اعمال تو بودم.
هنگامی که در حال مشاهدهی ایجاد بینظمیهای تو در این ساختمان بودم،
کنجکاویام برای شناختن تو بیشتر شد.
و اگر درحال گذاشتن اثر منفی باشی باید حکمم را بر تو جاری سازم.
ولی وقتی تو را در حال یافتن دارو برای زاک یافتم، اندکی امید در دلم زنده شد.
هرچند، گویا آن امیدِ واهی اشتباهی بیش نبود.
اعمال تو بسیار خودخواهانه و ظالمانه بوده است.
و هنگامی که ازت پرسیدم برای چه به دنبال نجات زاک هستی،
پاسخ تو این بوده:
اگه بمیره، برام مشکل ایجاد میشه.
مشکل؟ برای چه؟
زاک به خدا قسم خورد که...
...من رو... میکشه.
آخه اون...
خب، ریچل گاردنر...
تمامی اعمال تو خودشیفتگی محض بوده است.
اینطور نیست!
درسته که میخوام زاک من رو بکشه،
ولی خیلی بیشتر از این حرفهاست!
زاک به خودِ خدا قسم خورد که من رو میکشه!
حتی اگر به خدا قسم خورده باشد،
مگر تو میدانی که خدا عهد و پیمانش را قبول میکند یا خیر؟
اگر کس دیگری آن پیمان را بسته بود،
به نظرت این به خدا بستگی نداشت که کدام عهد را انتخاب کند؟
و اگر انتخاب خدا در راستای خواستهی تو نبود...
آنوقت چه میکنی؟
میبخشید.
سوال بیرحمانهای ازت پرسیدم.
خب پس... قبل از اجرای حکم باید مقدماتی را فراهم کنم...
این چیه؟
خب، ریچل گاردنر، سنجش تو ادامه خواهد یافت.
چند لحظه پیش چی شد؟
زاک!
زاک!
یه مار گنده پشت سر مونـه!
باید فرار کنیم! نیگا، درست همونجاست!
باید زودتر فرار کنیم!
آی... وایسا...
زاک، بدو!
خفه شو!
ها؟
ها و زهر مار!
اون مار گنده...
هیچ ماری اینجا نیست.
چی زدی؟ ساقیت کی بوده؟
ای بابا. خیالم راحت شد که برگشتی.
ولی دیدم داری چرت و پرت تحویلم میدی.
داری میترسونیم.
واقعا تنهایی از پس هیچکاری بر نمیای، نه؟
میبخشی.
حالت خوبه؟
خوبم.
چرا منتظرم نموندی؟
اون عوضی جلوم ظاهر شد.
نکنه منظورت دانی-سنسهس؟
No comments yet. Be the first to leave one.