最初の200行です。
بتی، برو کنار
دستاش رو دور گردنش حلقه کرد
و همونطور که اون داشت شلوارش رو باز میکرد، بهش آویزون شد
بعد هر دو دستش رو پشت باسنش گذاشت
و بلندش کرد
یه کم پرید بالا
مثل یه خرگوش؟
سلام به همگی
چی میخوای بتی؟
دارین کتاب «لوسی و سانی در عروسی» رو میخونین؟
خیلی وقیحه
نه
مامان و بابا دوست ندارن شما اینو بخونین
تو خیلی بچهای
قسمت مورد علاقهام اینجاست: «دستش دورِ
یه ستون عضلانیِ بزرگ و پر از خون حلقه شد.»
اون عضله نیست
جنیس، خواهر کوچیکت خیلی عجیبه. خدایا، میدونم
بتی، بیا اینجا توی پاک کردن این لوبیاها بهم کمک کن
میبینی این مردای احمق چی میگن؟
چطوره یه کم کرفس خرد کنم؟
شاید بتونی توی کسرولت ازشون استفاده کنی
اوه، کسرول آمادهست، بوچ
ولی بیا، میتونی این روغن بیکن رو
از توی ماهیتابه بریزی توی اون قوطی «لوزیَن» که اونجاست
خب، اون ماهیتابه چقدر سنگینه؟
میدونی که دستِ سالمم بورسیت داره
جدی؟ چرا فقط
اجازه نمیدی من انجامش بدم، خاله بوچ؟
نمیخوایم که اون دستِ سالمت هم داغون بشه
خب، ممنونم نیوا عزیزم
اون یکی دستت چی شده بود؟
عزیزم یادت نیست؟
کریسمسِ قبل از آخری بود که لیز خوردم
یه ترکِ مویی برداشتم
توی استخوان کفِ دستِ راستم
یادم نبود
قشنگ مثل بادکنک باد کرده بود
این بچهها رو از اینجا ببرین بیرون
اجاق داغه، نمیخوام کسی بسوزه
بولت، می ری، به حرف مامانبزرگ گوش کنین. یالا، برین بیرون
بتی، این بچهها رو ببر بیرون
بیایین بچهها، بریم بیرون
آخه این بچه چشه؟
بولت، دارم جدی میگم. یه جوری میزنم توی گوشت
که لباست از مد بیفته
خب، چی رو از دست دادم؟
هی، اگه خیر و صلاحتون رو میخواین
تا یه مدت اون تو نرید. خیلی خب
چندش، بابا
خیلی خب. اوه، لعنتی
برو کنار! برو کنار. جلوی بازی فالکونز رو گرفتی. برو کنار
بولت، می ری، برین. بیایین بریم بیرون
برین! بولت، می ری، برین
گمشین بیرون
لعنت بهش
با همین ارهدستی دوتاتون رو سیاه و کبود میکنم
یا عیسی مسیح. بولت! می ری
همیشه وقتی عمو فرانک میاومد، خوشحال میشدم
واسه اون ملاقاتهای کوتاهش
بشین
انگار هیچکس دیگهای توی خانواده به من اهمیت نمیداد
تا حالا کتاب «مادام بوواری» رو خوندی؟
نه، نخوندم
ولی عمو فرانک فرق داشت
اون استاد دانشگاه بود و توی نیویورک زندگی میکرد
افترشیو میزد
ناخنهاش همیشه کوتاه و تمیز بود
و زیر پیرهنش یه زنجیر طلا داشت
میتونستم کل روز به حرفاش گوش بدم
اوف، خب... مثلاً
تنها بزرگتری بود که میشناختم که موقع حرف زدن توی چشمام نگاه میکرد
من خوشم میآد... خوشم نمیآد
کسی که کنجکاو بود بدونه من چی برای گفتن دارم
و کسی که دوست داشت بخندوندم
و توی تابستون ۱۹۶۹، وقتی ۱۴ سالم بود
این برام خیلی هیجانانگیز بود
من همین یکی رو باز میکنم. آماده باشین
بفرما. اوه
ممنون مارشا
یه جفت جوراب اضافه همیشه به درد یه مرد میخوره
اوه، خب، این از طرف من و تیداب هست
تولدت مبارک ددی مک. امیدوارم بدتون نیاد که اینجوری صداتون میکنم
ببین، اگه قراره عضو این خانواده بشی، بهتره همون ددی مک صدام کنی
یکی دیگه رو باز کن! بولت! بسه دیگه، لعنتی
هی، حالا آروم
اینجوری باید با یه بچه تخس برخورد کرد
ممنون
خب، این یکی اونقدر
تمیز کادو شده که حتماً کار فرانکه
اوه. حتماً همینطوره
چی هست؟ واو
یه دستگاه واکسزن برقی
فکر میکنی اونقدر پیر شدم که نمیتونم کفشام رو واکس بزنم
که به یه دستگاه لعنتی نیاز دارم؟
البته که نه. نه، من
موضوع اینه که... خودم یکی دارم
فقط سریعتر و راحتتره
بعدی
خب فرانک، من واقعاً از هدیهات ممنونم
چون در نهایت این منم که همیشه
باید کفشای بابات رو واکس بزنم
هوم. ممنون عزیزم
بفرما بابا. این از طرف من و کیتیه
اوه، اینو ببین
آخی، ببین
یه پیچگوشتیِ فسقلیه
کیت تعمیر عینکه، واسه وقتی که پیچِ قاب عینک یا هر چیز دیگهاش گم میشه
آره، خب خیلی به کارم میآد
همیشه دارم عینک مطالعهام رو درست میکنم
ممنون مایک، کیتی
و جنیس. اومهوم
و بتی و بولت. آره
تولدت مبارک ددی مک
هیچوقت نفهمیدم چرا ددی مک اینقدر با عمو فرانک بدجنس بود
یا چرا هیچکسِ دیگه هیچوقت چیزی در این باره نمیگفت
خب، باشه
میتونم برم دستشویی؟
آره، به شرطی که قول بدی دستات رو بشوری
اگه عمو فرانک آدم خودخواهی بود، شاید درک میکردم
یا اگه بیادب یا افادهای بود، ولی نبود
اون باهوش و بامزه و بافکر بود
اون همون تیپ آدمی بود که دلم میخواست باشم
اما اون تنها کسی بود که ددی مک بهش گیر میداد
و جلوی همه کوچیکش میکرد
عمو فرانک خوب بلد بود مخفی کنه چقدر از این کار ناراحت میشه
ولی من میتونستم حسش کنم
عمو فرانک، زندگی توی نیویورک چطوریه؟
اوه، عاشقشم
ببین، وقتی از شهری مثل کریکویل بیای بیرون
نه تنها میبینی که دنیات چقدر کوچیک بوده
بلکه میبینی که چقدر هم میتونه بزرگتر بشه
از راههایی که حتی فکرش رو هم نمیکردی
میتونم یه بار بیام پیشت؟
آره، حتماً
اگه پدر و مادرت اجازه بدن
معلومه که اجازه نمیدن
اونا حتی نذاشتن برم اردوگاه «ماژورت»
خب، بابا گفت هیچکدوم از دختراش
قرار نیست نیمهبرهنه ول بچرخه
جلوی چشم کل اهل شهر
میگفت احتمالاً تهش بهم تجاوز میشه
و میدونی چیه؟ میگفت حقم هم هست
واقعاً اینو گفت؟
مامان میگه اینا همش حرفای مستیه
نمرههات چطوره، بتی؟
همه عالی
همه عالی، هان؟ نمره کم نداری؟
اوم، نه
خوبه. همینطوری ادامه بده
توی آزمون «اساِیتی» بترکون
میتونی واسه هر جایی که دلت میخواد بورسیه بگیری
اوه
احتمالاً مثل بقیه همکلاسیهام میرم همون دانشگاه ایالتی کارولینای جنوبی
آه، بیخیال بابا
تو قراره همون آدمی بشی که خودت تصمیم میگیری باشی
یا همون آدمی که بقیه بهت میگن هستی؟
چون حق انتخاب با خودته
واقعاً هست
کاش اسمم بتی نبود
یه اسم زنونهست و من فقط ۱۴ سالمه
خب عوضش کن
همینجوری که نمیتونم اسمم رو عوض کنم
هر کاری بخوای میتونی بکنی
نظرت درباره «لیز» چیه؟
نه؟
«لایتزا»؟
«بتسی»؟
اوم، شاید «بِث»؟
آره، از «بث» خوشم میآد
و کلی کار هست که یه «بث» میتونه انجام بده
بهجز «ماژورت» بودن
دخترعموم مارشا ماژورته
بله هست، و لطفاً کاری که دخترعموی احمقت مارشا کرد رو نکن
خودش رو حامله کرد
و حالا مجبوره با اون جوون احمق ازدواج کنه
مارشا حاملهست؟
هیس
اگه یه وقت لازم شد وانمود کنم پدرتم
تا بتونی وسایل ضدبارداری بگیری
با کمال میل این کار رو برات میکنم
بهم نگاه کن
و اگه دیدی شکمت اومده بالا
قبل از اینکه به هر کسی توی این خانواده چیزی بگی، اول به من زنگ بزن
قول میدم
باشه
میخوای «مادام بوواری» رو برات بذارم بمونه؟
اوه، عالی میشه
ممنون
توجه، دانشجویان جدید
لطفاً اجازه بدید سفیران دانشجویی ما
شما رو با محوطه دانشگاه نیویورک آشنا کنن
این تورهای دانشجویی هر نیم ساعت حرکت میکنن
اوم، بلدسو. اسم کوچک بث
اوم، الیزابت. ببخشید
ممنون
خیلی خوشمزه بود. نبود؟
شارلوت! اون چه سالادی بود؟
اوه. اسمش تبولهست
هیچوقت فکر نمیکردم روی سالاد برنج بریزن
No comments yet. Be the first to leave one.