最初の200行です。
زيرنويس از مهدي shine021
زيرنويس از مهدي shine021
خبر خوب دارم، لرد اورموند!
جنگ تموم شده، متحدات پراکنده شدن و پسرای برادرت فرار کردن.
یه ملکهٔ جدید روی تخت پدرش نشسته.
شایعهاش به گوشمون خورده.
ولی شایعه مثل مگس تو جادهها زیاد شده.
ملکه با خردش به تو و ارتشت پیشنهاد عفو داده.
کافیه تسلیم بشی و سوگند وفاداری یاد کنی.
تا همه بتونید به اولدتاون برگردید و تو آرامش زندگی کنید.
مدرکی برای این ادعات داری؟
یا باید به صداقت و درستکاری "شاهزادهٔ یاغی" اعتماد کنم؟
اعتماد کنی یا نکنی، به زودی حقیقت رو به چشم میبینی.
عمهت اتو تازگی به چشمش دید.
و نگهبانان هایتاور هم به زودی میبینن.
اگه بخوام بجنگم چی؟
تکلیفش روشنه.
لازم نیست این ملاقات دلنشین رو خراب کنیم.
اما باید بگم...
فکر کنم اولف خیلی خوشحال بشه که تو برج بلند ازت پذیرایی کنه.
دلت میخواد لرد اولدتاون بشی، اولف؟
چارهای برام نذاشتی.
دلم میخواست مقاومت کنم.
ولی جون آدمهای زیادی دستمه.
پس برای حفظ صلح...
- تسلیم میشم. - عالیه.
من، اورموند هایتاور، قسم میخورم که به ملکه رینیرا تارگارین وفادار باشم.
و بهش سوگند وفاداری یاد میکنم.
با همهٔ تردیدت، انتخاب عاقلانهای کردی لرد اورموند.
حالا برگرد و ارتشت رو ببر خونه، جونتم حفظ میشه.
کارزارمون تموم شد.
از راه رُزِرود برمیگردیم خونه.
نزدیک بود یادم بره.
دیرون تارگارین که تو ازش نگهداری میکنی...
با من میاد.
میخوای گروگانش بگیری؟
آزاد گذاشتن یکی از وارثان شاهزاده ایگون تو سرزمین ریچ غفلت بزرگیه.
اونم با یه اژدها.
باهاش با مهربونی رفتار میکنیم، مثل هر پسر دیگهٔ ویسریس.
البته به شرطی که تو خوب رفتار کنی.
شجاع باش، شاهزاده کوچولو.
از دیدنت خوشحال شدم، برادرزاده.
برگرد خونه.
این پر از اشباحه.
منظورم شبحهای فلاکتبار نیست. خودمو میبینم که بچه بودم میرفتم طرفش...
تا آهنگی که یاد گرفته بودم براش بزنم.
اون وقتا قدرتمند بود.
و مادرم...
لرد اورموند تسلیم شد.
شاهزاده کوچیکت تو اسارت ماست.
هرچند هنوز میگم باید همشون رو میسوزوندیم.
باید اعتماد پدرمو توجیه کنم.
و جوری حکومت کنم که اون میخواست.
به هر حال، باید شروع کنیم.
هرچه زودتر تاجگذاری رسمی انجام بشه بهتره.
اما تدارکاتش کار راحتی نیست.
چون باید همهٔ کسایی که باید حضور داشته باشن رو اسکان داد، غذا داد، مسابقات شمشیرزنی و راهپیمایی بزرگ رو سازماندهی کرد.
دیرون تارگارین، اعلیحضرت.
ما تا حالا همدیگه رو ندیدیم.
من خواهر ناتنی تو هستم، و وارثی که پدرمون انتخاب کرد.
اومدم اینجا تا به برادرت، غاصب تاج و تخت خدمت کنم.
چی برای گفتن داری؟
دهنت رو باز کن و با ملکهات حرف بزن.
تو تو این خونه زندانی هستی.
و بر اساس رفتارت و میزان اطاعتت باهات رفتار میشه.
نگام کن.
میخوام بدونم اورموند از توطئهٔ محروم کردنم از تاج و تختم چی میدونست.
پس دربارهٔ ایمند چی، یا ایگون؟
از تحرکاتشون چی میدونی؟
هرجور راحتی.
حبسش کنید تو اتاق.
فرود!
فکر نمیکردم اینقدر جوون باشه.
اونم میتونه ادعای تاج و تخت کنه.
باید بکشیش.
تایلند لنیستر بود، منو بیخبر گذاشت.
فقط میدونم از تقسیم طلا حرف زد و بردنش از شهر برای حفظ اون.
- کدوم طلا؟ - ظاهراً ثروت سلطنتی رو بردن، اعلیحضرت.
- بردن؟ - خزانهات خالی شده.
به قدری هست که یکی دو هفته دربارت رو بچرخونی.
و یه ذره بیشتر، اگه طلای دراگوناستون رو برگردونی.
اما برای ادارهٔ کل هفت پادشاهی؟
نه.
- تاجگذاری من چی؟ - حتماً یه چیزایی میدونی.
فقط یه کمی بهم گفتن، شاید چون یه کمی بهم اعتماد داشتن.
باور میکنی چی میگه، لرد کورلیس؟
فکر نکنم جای طلا رو بدونه.
و فکر کنم بتونم دروغ رو تشخیص بدم.
کسی ازت نظر نخواست.
این وظیفهٔ بانوی نجواهاست که به من مشاوره بده.
بعد از ماجرای گولت، باید سر تایلند رو جزو مردهها حساب کنیم.
- اما حتماً به یکی گفته. - اگه گفته باشه، به لرد جاسپره.
آیرونرود.
خدای من!
شرایطمون...
نامساعده، ولی یه چیز حیاتی مونده: تاجگذاری من.
تاجگذاری ایگون با عجله بود.
تاجگذاری من باید کامل باشه، جوری که هیچ شکی نمونه کی الان حکومت میکنه.
به نظرم اعلیحضرت، هزینهها موقعی که مردم هنوز رنج میبرن...
ممکنه تلخ و ناراضیشون کنه.
بحث ظاهر نیست، بحث مشروعیتیه.
ناوگان سهگانه نابود شد، اما دزدان دریایی نجاتیافته به ساحل رسیدن.
روستاها رو غارت میکنن، زنها رو میدزدن و خونبهایی میخوان که کسی نمیتونه بده.
همچنین تو شهر هم مشکلات زیاده، اعلیحضرت.
انبارهای غله تقریباً خالی شدن.
مزارع بایرن و تا فصل کاشت چند ماه مونده.
اگه تجارت رو از سر بگیریم... - بازگشایی راههای تجاری زمان میبره.
و الان کشتی کافی برای تضمین امنیت کالاها تو دریا نداریم.
الآن باید گندم برای نان پیدا کنیم، وگرنه مردم دوباره گرسنه میشن.
چه مزاحمت بیپایانی! این اصرار به غذا دادن به مردم!
اما مردم گرسنه خطرناکن، هم من اینو خوب میدونم هم ملکه.
چقدر وقت رو با مسائل بیاهمیت تلف کنیم؟ ما تو جنگ پیروز شدیم.
یه کلاغ دیگه به کسترلی راک بفرست.
اگه تایلند طلا رو اونجا پنهان کرده باشه، از لیدی جوهانا جواب میگیریم.
بلکه بهتره به همهٔ خاندانهای بزرگ پیام بفرستی.
بهشون بگو ملکهشون مطالبهٔ خراج میکنه.
و یادشون بنداز الان کی بر تخت حکم میرونه.
شورای کوچیکت رو از دراگوناستون نمیاری اینجا؟
چون کارای زیادی برای رسیدگی هست.
به من خیانت کردن، با سکوتشون، اگه نه با عملشون.
نیازی بهشون ندارم.
آیموند کجاست؟
پادگان دیمون تو هارنهال رو سوزوند، فرمانده قلعه و دو پسرش رو کشت.
بعد... غیب شد.
روزها از آخرین باری که ویگار دیده شده میگذره.
یه زن اونجا بود.
یه جور جادوگر... - تا حالا چیزی ازش نشنیدم.
آیموند جرئت نمیکنه اینجا به مصافت بیاد.
نه، اما میخوام هم خودش هم شیپاستیلر پیدا بشن.
چون تهدید اصلی اوناست. بذار بیلا برای شناسایی پرواز کنه، از هارنهال شروع کنه.
و اگه چیزی رصد کرد بهم خبر بده.
علاوه بر این، برای کسی که سوارکاراشون رو بگیره جایزه میذارم.
به نظر نمیاد چیزی برای جایزه داشته باشیم.
پیدا میکنیم.
یه راه بهتر: هارنهال رو با تمام متعلقاتش به کسی میدم که آیموند یهچشم رو بکشه.
چون الان نیازش ندارم، پادشاهی ریورلندز کاملاً مال منه.
راستی، ایگون همهٔ موشگیرها رو به دار آویخت.
هرچند افتخار میکنم محافظت باشم، اما جای من و مردام تو شهره.
توصیه میکنم نگهبانان سلطنتی منصوب کنی، موضوع فوریه.
دیمون تو انتخاب نامزدها کمک میکنه، بهش پیشنهاد میدیم.
یه لحظه مولام، ظاهراً موشها مقدار زیادی از شمعهای انباری رو نابود کردن.
کمبود چربی حیوانی داریم، باید سفارش بدیم وگرنه تو تاریکی میشینیم.
پس سفارش بدید. - البته.
کسی متولی خزانه سلطنتی نیست. - شرمنده، سرورم.
در مورد اتاقهای خواب...
نمیدونم سؤال رو از کی بپرسم. - این بعداً.
هواداران هایتاور جزیرهٔ آربر رو کنترل میکنن. - اما درباریها...
باید تو اتاقهاشون اسکان داده بشن. - مولام، قیمت شراب خوب...
عقب بکشید! - سه برابر یا بیشتر شده!
مشکل البته پوله. - بسه دیگه! بسه!
تو روزهای آینده وقت کافی برای حرف زدن از شراب دربار هست.
طلای من کجاست؟
- طلای تو؟ - طلای قدرت سلطنتی، خزانه.
- نمیتونی تجاهل کنی. - به دردم نمیخوری.
متولی خزانه انتقالش داده.
- ملکه خبر نداشت؟ - از همون اول ازم متنفر بودن.
از نفوذم، حتی از وجودم متنفر بودن.
- حتی پدر خودم نقشههاشون رو ازم پنهون کرد. - واقعاً؟
میخواستم شخصاً تحویلت بدم، اما بدون تردید کشتیش رو.
حال کردی؟
حالا که جیس رفت؟
ترجیح میدادم طبق توافق خودم و مادرت ایگون رو بکشم.
ولی خب... دیگه رفته.
و باور نمیکنم تو دست نداشتی!
خودش تنهایی این کار رو کرد.
وقتی برگشتم از دراگوناستون ایگون فرار کرده بود.
- اورویل ماجرا رو بهت نگفت؟ - روایت اون یا تو؟
عقل من رو دستکم نگیر.
اگه انتظار داری من هر توطئهٔ خائنانهٔ لاریس استرانگ رو پیشبینی کنم،
باید اعتراف کنم از عهدهش برنمیام.
- ویگار کجاست؟ سوارکار شیپاستیلر کیه؟ - نمیدونم!
آیموند طبق قولت از نزدیک دور نشد؟
نگهبانان و محافظان دیوارها راه ندادن بهت؟
هر کاری از دستم براومد کردم!
میخوای همهٔ تقصیرای کار مردها رو بندازی گردن من؟
قول دادی بریم، به نگهبانها گفتیم و راه افتادیم.
هیچکس نمیدونه چه شکلی شده.
ایگون.
له و سوخته.
اژدها هم مرده... اعلام کن اونم مرده.
نمیتونه بجنگه، و اگه لاریس بخواد بذاردش رو تخت،
میتونی ادعاش رو به عنوان غاصب رد کنی.
هنوزم داری برای زنده نگهداشتنش دلیل میاری.
تو پدر منو کشتی.
بعد از پیدا شدن آیموند...
و رفع تهدیدی که مشروعیت منو به خطر میندازه...
آزاد میشید، ولی تا اون موقع نباید طرفداریتون از خاندان هایتاور به نظر بیاد.
- نمیخوام تو این اتاق بمونم. - بدرفتاری نمیکنم باهات.
غذا و لباس برات فراهم میشه، و یه خدمتکار برای رفع نیازهات.
میتونی تو جنگل خدایان قدم بزنی، البته تحت نظر.
و دستور میدم جیهیرا رو هر چند روز یه ساعت بیارن پیشت.
- رینیرا، لطفاً خشک نباش! - هیچکدوم راضیم نمیکنه.
یعنی من تو موقعیتی باشم که آرزو کنم اسارت یا مرگ پسرم رو ببینم؟
میفهمم چقدر برات سخته.
میخوام اعلام کنم ایگون رو اینجا مرده پیدا کردیم.
- این یه حرکت هوشمندانهست، اعلیحضرت. - و جوفری رو از ویل برگردونید.
اون وارث بعدی تاج و تخته، باید همین الان به عنوان جانشین من بزرگ بشه.
چیزای زیادی دربارهٔ این مکان میدونم، ولی تا امروز ندیده بودمش.
- همونطور که فکر میکردی بود؟ - هم بزرگتره، هم کوچیکتر.
حدس میزنم آلیسنت بهت اونقدر اعتماد نداشت که جای طلا رو بگه.
No comments yet. Be the first to leave one.