Samsara

Samsara

Farsi/persian 字幕をダウンロード

リリース情報

Samsara (2001) YTS
解説: TheShervine
💎 NEUETERN | زیرنویس اختصاصی نئوترن 💎

タグ

bluray
公開日: 2026-02-14
ダウンロード: 37
聴覚障害者向け: No
FPS: 23.976

Farsi/persian字幕のプレビュー

最初の185行です。

‫زیــرنـویـس اخـتـصاصـی نــــئــوتــرن ‫NEUETERN

‫مـا را در شـبـکه‌های اجـتـماعی دنـبال کـنید ‫یــــوتــــوب، ایــــنــسـتــاگرام و تـــــلگـرام ‫NEUETERN

‫"سامسارا" ‫سامسارا: (در بودیسم) چرخه‌ی رنج، مرگ و تولد دوباره

‫نئوترن را در یوتوب دنبال کنید ‫NEUETERN

‫اَه نه، دوباره نه!

‫لداخ، هند، ارتفاع: ۴۵۰۰ متر و بالاتر...

‫چه مدت؟

‫سه سال، سه ماه، ‫سه هفته و سه روز.

‫تاشی، ما اومدیم تو رو برگردونیم.

‫تاشی، وقتش رسیده.

‫تاشی، دیگه داری زیاده‌روی می‌کنی.

‫«چطور می‌شه جلوی خشک شدن ‫یک قطره‌ی آب رو گرفت؟»

‫«آپو» برگشته...

‫کالا!

‫- من دیگه باید برم. ‫- به سلامت برگردی!

‫نه. من می‌خوام برم خونه!

‫تاشی...

‫وقتی پدرت تو رو اینجا گذاشت و رفت، گریه کردی؟

‫لامای بزرگ، جناب «چِن تولکو»... ‫تولکو: (تناسخ) به لاما یا استادی گفته می‌شه که دوباره متولد شده

‫... تا ۵ روز دیگه یه مراسم تشرف مقدس برگزار می‌کنن.

‫ایشون خواستن که شما هم حضور داشته باشید.

‫اینطور بود که شاهزاده «سیدارتا» قصر و زندگی مجللش رو ترک کرد...

‫... و از کالسکه زرینش...

‫... برای اولین بار، «رنج» رو دید!

‫به این ترتیب، یه شب شاهزاده سیدارتا تصمیم گرفت...

‫... همسر زیبای خودش، پرنسس «یاشودارا»...

‫... و پسرش «راهول» رو ترک کنه و بره.

‫پسرش رو ترک کرد؟

‫چون می‌خواست بفهمه

‫علت واقعی رنج ما چیه و...

‫من می‌خوام برم خونه!

‫تاشی، «رینپوچه» اینجاست! ‫رینپوچه: (استاد گران‌قدر) لقبی برای لاماهای ارشد و تناسخ‌یافته

‫بعد از بیست سال تحصیل در صومعه‌ی ما...

‫... لاما تاشی، سه سال مدیتیشن (مراقبه) رو کامل کرد.

‫به راستی که این، مسیرِ رسیدن به «نیروانا» ست.

‫آرامش مطلق: نیروانا بالاترین سطح آرامش، شادی پایدار و آزادی کامل درونی توصیف می‌شه که فراتر از رنج‌ها و دلبستگی‌های دنیوی ست

‫عالیجناب، «دیان رینپوچه»...

‫... به همین خاطر به لاما تاشی

‫مدرک گران‌بهای «کِنپو» رو به پاس دستاوردش، اعطا کردن. ‫کِنپو: (استاد) یک درجه‌ی علمی بالا در آیین بودیسم تبتی

‫اون راهب خیلی خوبیه!

‫- کالا، تو میمون! ‫- تاشی... حرف زدی!

‫کار اون بود.

‫کالا... صدای منو می‌شنوی، چی؟

‫جولِی! تاشی دِلِک! ‫جولِی! تاشی دِلِک!: سلام و خوشامدگویی رایج در لداخ و تبت

‫درود! درود! درود!

‫... بر چهار حقیقتِ باشکوه!

‫- کی؟ ‫- تاشی.

‫سریع‌تر، سریع‌تر، سریع‌تر...

‫میشه توضیح بدی چه خبره؟

‫آپو، ازت می‌خوام که فردا لاما تاشی رو ‫برای مراسم برداشت محصول با خودت ببری.

‫احساس می‌کنم به مقداری هوای تازه احتیاج داره.

‫تاشی، دفعه‌ی بعد که خواستی اجرایی رو تغییر بدی ‫لطفاً از قبل به من اطلاع بده.

‫- خونه‌ی «تِنزین تورگِی» کجاست؟ ‫- درست همونجاست.

‫بیا، من می‌برمت اونجا.

‫تاشی دِلِک، جولِی، خوش اومدید.

‫آه، آپو...

‫سرم...

‫- دیشب من... ‫- آره، می‌دونم.

‫خواب و رویا همینه دیگه!

‫پس تاشی هنوز خواب می‌بینه؟

‫بیا، اینم نقشه. سحر حرکت می‌کنی.

‫وقت انتخاب کردن رسیده.

‫کالا!

‫امروز چِت شده؟

‫کالا... تو از کِی نقشه‌خونی یاد گرفتی؟!

‫جولِی، تاشی دِلِک!

‫«کِنپو آپو»ی بزرگوار منو فرستاده...

‫حرف نمی‌زنی؟

‫فهمیدم، فقط بدن و ذهن!

‫«هر چیزی که باهاش ارتباط برقرار می‌کنی ‫جایی برای تمرین کردنِ "راه" هست.»

‫"کل زندگی، زمین تمرین توئه" ‫هر لحظه‌ی عادی زندگی: "چه وقتی سر کاری، چه تو ترافیک گیر کردی، یا حتی موقع یه گفتگوی ساده" یه فرصته برای تمرین کردن آگاهی، صبر، یا هر چیزی که می‌خوای یاد بگیری

‫زیــرنـویـس اخـتـصاصـی نــــئــوتــرن ‫NEUETERN

‫آپو کجاست؟

‫حتی به "او" (بودا) هم اجازه داده شد یه زندگی ‫دنیوی تا ۲۹ سالگی داشته باشه!

‫اما من از پنج سالگی...

‫... بهم یاد دادن که مثل بودا،

‫بعد از اینکه دنیا رو ترک کرد، زندگی کنم.

‫چرا؟

‫ما از کجا می‌دونیم که «روشنگری» اون...

‫... نتیجه‌ی مستقیمِ همون زندگی دنیویش هم نبوده؟

‫آپو، اون آزادی که به من قول داده شده بود کجاست ‫بعد از این نظم و انضباط سفت و سخت صومعه؟

‫اون رضایتِ وعده داده شده از عهد تجرد ما کجاست؟

‫«شما نباید آموزه‌های منو بر اساس شنیده‌ها بپذیرید...

‫... مگه اینکه و تا زمانی که اون رو بفهمید...

‫... از دیدگاه خودتون.» اینو "او" یه بار گفت.

‫چیزهایی هست که باید یاد نگیریم...

‫... تا بتونیم یادشون بگیریم.

‫و چیزهایی هست که باید مالک‌شون بشیم...

‫... تا بتونیم ترکشون کنیم.

‫تاشی...

‫اون رویایی که تو روستا دیدی، رویا نبود.

‫اما...

‫کالا؟

‫کالا.

‫کالا! منم!

‫کالا!

‫کالا.

‫بقیه‌ی حرفامون رو فردا می‌زنیم.

‫دولما، یه نون‌خور دیگه هم داریم.

‫یه کوچ‌نشینه.

‫بهش گفتم می‌تونه تا آخر فصل برداشت کار کنه.

‫اینطوری مقداری از کار من کم میشه.

‫و البته کار من زیادتر میشه!

‫یه کم غذا ببر بده به اون ‫یارو جدیده‌ی سخت‌کوش.

‫بهش بگو حتی می‌تونه دست از کار بکشه و بخورتش!

‫کافیه، پدر!

‫هی آقا! یه کم استراحت کن،

‫یه استراحت کوچولو برای نا...

‫پِما!

‫پما... وایسا!

‫بهم نگو که این کارو به خاطر من کردی.

‫نه. به خاطر خودم هم این کارو کردم.

‫ولی چرا؟ متاسفم اگه همه‌ش تقصیر من بود.

‫ششش. پما خواهش می‌کنم.

‫شاید اشتباه کردم که اون کارو کردم ولی من...

‫تنها کاری که می‌خواستم بکنم این بود که برای یه لحظه آرومت کنم.

‫و حالا ببین.

‫مطمئنی که همه‌ی این‌ها ‫فقط برای یه آرامش لحظه‌ای بود؟

‫اگه اینطوره، پس من می‌رم ‫قبل از اینکه خورشید طلوع کنه.

‫از حالا به بعد باید اینو بپوشی ‫و بری بیرون! هی اینجا و اونجا پرسه بزنی!

‫من بهت کار دادم و تو اینجوری جوابمو می‌دی؟ ‫توِ بی‌ارزش...

‫اُه، تویی؟ ببخشید که خشونت به خرج دادم!

‫نه، نه.

‫چرا داری طلب بخشش می‌کنی؟

‫اون قبلا یه «لاما» بود!

‫پِما، ما قراره چیکار کنیم؟

‫خانواده‌ت همین الانشم ‫نامزدی من با تو رو قبول کردن.

‫می‌دونم. می‌خوای موهاتو بشورم؟

‫من هیچی غیر از تو ندارم.

‫منجم فردا میاد اینجا.

‫میذارم اون سرنوشتمو تعیین کنه.

‫پما، ولی چرا منجم؟

‫سیاره‌ها نشون میدن که دهم ‫تاریخ مبارکی برای عروسیه.

‫پس برای همون روز قطعی‌ش کنید.

‫خیلی خوبه. ببخشید.

‫ولی... عروسی با کی؟

‫با کی؟ فکر کردم دیشب همه چیز مشخص شد!

‫اون...

‫«جامایانگ» اومد منو ببینه ‫و ازم خواست که بیام اینجا...

‫... و تاریخ عروسی پما و تاشی رو مشخص کنم.

‫چرا؟ چرا این کارو کردی؟

‫جامایانگ؟

‫حتی اگه تصمیم به نفع من هم می‌بود...

‫... تو با من ازدواج نمی‌کردی، مگه نه؟

‫زن بر تو چیره خواهد شد!

‫هی، وایسا، الان بخور!

‫وقتی بهت گفتم گریه کن.

‫یه چیزی درست نیست.

‫- اون کیه؟ ‫- شوهرمه.

‫چه خبره؟

‫بعد از همه‌ی سال‌هایی که با هم کار کردیم. ‫تِنزین، تو اجازه می‌دی اون به من شک کنه؟

‫حالا می‌تونی گریه کنی، پسرم.

‫بهتره شروع کنی به ساختن یه انبار غله‌ی جدید.

‫از این به بعد به فضای ذخیره‌سازی زیادی احتیاج پیدا می‌کنی.

‫تاشی، من احساس می‌کنم ما از چیزی که به دست میاریم راضی هستیم.

‫علاوه بر این، تو مجبوری به اون بفروشی.

‫هیچ‌کس دیگه‌ای به این دره نمیاد!

‫اجازه بده من محصول‌مون رو ببرم شهر! همه‌شو می‌فروشم.

‫ما به «داوا» یه درسی می‌دیم!

‫اون چیه؟

‫برای اینکه سفرت بی‌خطر باشه.

‫یه نفر، پنج روپیه.

‫دو نفر، ده روپیه.

‫می‌بینی، حتی اسکناس‌ها هم تو کیفت جا نمیشن!

‫وای، باورنکردنیه!

‫بیشتر از دو برابر چیزی که داوا می‌پردازه!

‫تاشی، تو فوق‌العاده‌ای!

‫حدس بزن چی شده؟

‫حالا اسکناس‌ها تو کیفم جا میشن!

‫- بابای تو هم با تاشی رفته! ‫- می‌دونم.

‫تو نمی‌فهمی! چرا باید رسم و رسوم سنتی رو عوض کرد؟

‫داوا سال‌هاست که محصول همه رو می‌خره!

‫مخالفت کردن با اون خطرناکه.

‫جامایانگ. برو مادرمو صدا کن!

‫برو، برو...

‫حالا این کی می‌تونه باشه؟

‫منم!

‫پس به نظر میاد رفتی شهر؟

‫ما داشتیم کار می‌کردیم.

‫دارم می‌بینم. غله‌هاتون رو قایم می‌کنید؟

‫این کار آسونیه. قایم شدن از دست من، اون سخت‌تَره.

‫بهتره اینو یادت باشه.

‫تازه، من بهت چی گفته بودم؟

‫اون داره کل دره رو به نابودی می‌کشونه!

‫به خودت نگاه کن!

More Farsi/persian subtitles for Samsara

コメント

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left