처음 200줄입니다.
ارائهایی از بزرگترین و کاملترین سایت دانلود فیلم و سریال 30NAMA.us
تــرجـمــه و زیـرنـویــس از «بـــهزاد اصلانی»
:تمامی فیلمها و سریالها رو "رایگان" دانلود کنید 30NAMA.us
وای نه
متاسفم
سلام - دیر کردی -
گفتی ساعت هفت
باید تو سینما به بچه ها غذا بدی
چه سینمایی؟ از چی حرف می زنی؟
قول دادی که ببریشون فیلم ببینند
آره، این چطوره؟
براشون پیتزا می خرم و تو تلوزیون یک فیلم می بینند
شب رو هم زود می خوابند
منم خیلی کار دارم
یک ساعتی می شه که آماده ی رفتن شدند
باشه
و سعی کن اطرافشون خوشحال باشی
بیشتر لبخند بزن - من می خندم -
صبر کن، صبر کن، چی قراره ببینم؟
یک فیلمی در مورد سگ و اینا
خدایا، من رو بکش همین الان
من بهشون قول یک سگ ندادم
من ندادم، سوء تفاهم بود
اون تنهاست
شهر جدید، مدرسه ی جدید، بدون دوست
هر روز گریه می کنه
خدایا
برای گریه کردن زیادی بزرگ نشده؟
چرا براش سگ نگیریم؟
چون بود می دن
و... لیس می زنند
چیز های مرده تو خیابون و...و
کون خودشون رو بعد صورت تو رو
چندش آوره - آره -
هرجا هم دستشوییشون بگیره دستشویی می کنند
می میرند
فکر بدیه، به من اعتماد کن
تو قول دادی - نه، من قول ندادم -
...اون
میشه لطفا راجب به این صحبت نکنیم؟
اون چیه؟
من فقط خوشحالم که به بچه هام اومدم بیرون
لبخنده
داری من رو می ترسونی
آها
میشه بهش بگی ساکت باشه؟
میشه لطفا؟
خیله خب، لباساتون رو عوض کنید و دندوناتون رو مسواک بزنید
نیکولاس
کریکی
خب، وقت خوابه
فیلم رو دوست داشتی؟
بد نبود
گریه کردی
نه، نکردم
دیدمت
حساسیت بود، بدو، سرت رو بزار بخواب
بابا، دیدم گریه میکنی
پسرم، من برای گریه کردن دیگه پیر شدم
حالا
اما، خوب نمی شد؟
چی؟
که سگ داشته باشیم؟
یک سگ مثل قرمز
چراقا خاموش
آبی - چی؟ -
اسم سگه آبی بود، نه قرمز
منظورت سگ توی فیلمه؟
اسمش کوکو بود
نه، منظورم سگ واقعیه
اونی که فیلم بر اساس اون نوشته شده
تو از کجا میدونی؟
چون مال من بود
آبی صداش می کردم
و اون اولین دوست واقعی من بود
وقتی تقریبا هم سن تو بودم
تو سیدنی زندگی میکردم با مادرم، مامان بزرگ تو
و پدرم، بابابزرگت
تازه مرده بود
ما خیلی غمگین بودیم
اما مامان بزرگت
خب، اون خیلی غمگین بود
پس تصمیم بر این شد که باید بره جای ویژه ای
تا یک مدتی استراحت کنه
مثل، تعطیلات؟
آره، یک جورایی
و من رو هم فرستادند تا با بابابزرگم، که میشه بابای بابابزرگ تو زندگی کنم
یک ایستگاه داشت ایستگاه وادرالا
غرب پیلبالا
درست جنوب دمپیر، جایی که داستان فیلم اتفاق افتاد
انقدر دور بود که باید 3 تا هواپیما سوار می شدم تا برسم اونجا
مراقب مار ها باش
اینکه تو همچین جای جدیدی باشم خیلی شگفت آور بود
مثل مریخ بود
قرمز، عظیم، فوق العاده
خیلی احمقانه است
می دونم که تصورش سخته
اما وقتی بچه بودم، آدم متفاوتی بودم
از اونایی که بهشون میگید بیرونی نبودم
و راستش رو بگم
ترسیده بودم
و اونجا بود که پدربزرگ اومد
چرا اسبم رو اذیت می کنی؟
اون می خواست من رو بکشه
مشکلش چیه بابابزرگ؟
صاعقه به تالولا خورده
از اون موقع دیگه مثل سابق نشد
یک چشمش کوره و حالا فکر میکنه که بوفالوئه
از این به بعد دیگه تو این حصار نرو، فهمیدی؟
باشه، بله قربان
بیا
صاعقه به چیز های زیادی می زنه؟
نه
اما وقتی می زنه خیلی خطرناکه
آره
چیکار باید کرد که صاعقه بهت نزنه؟
باید مراقب باشی - چطوری مراقب باشم؟ -
از روی ابر ها مثلا میشه تشخیص داد؟
آره
پس وقتی همچون ابر هایی دیدی داخل خونه می مونی
نه
کروکودیل هم هست اینجا؟ - نه خیلی -
می تونند آدم بخورند؟ - آره -
و بد ترین مار، "مرگ آوره"؟
آره
اگه نیش بخوری چی می شه؟
میمیری
ولی مار اسپینفیکس نمیکشه؟
نه
که با شاه قهوه ای فرق داره ؟
آره
نیش عنکبوت پشت قرمز کشنده است؟
آره
انگار هر چیزی که اینجاست میتونه بکشتت یا کاری بکنه
به یاد ندارم انقدر حرف زده باشی
خب، دفعه ی قبل که من رو دیدی بابابزرگ، من دو سالم بود
هنوز صحبت نمی کردم
سعی کن یادت باشه
بابابزرگ؟
مرسی
کی دیگه قرار بود قبولت کنه؟
خب، بابا، یعنی گاوچرونی چیزی بودی؟
یک جاکاروی واقعی؟ - نه -
خب، اولش نه
خب، چیکار کردی؟
جارو کردم
به درخت پرتغال بابابزرگ آب هم دادم
که اونا رو از زندگی بیشتر دوست داشت
خب، تکالیف مدرسه هم بود
مکاتباتی که قرار بود انجام بدم
پیتر اصلا به حرف های بابابزرگش گوش نکرد
پسر های مثل اون از گرگ ها نمی ترسند
اما جدیدا به آهنگ هاش گوش می کردم
جیمی چتری آشپزمون بود
از آفتاب متنفر بود و همیشه یک چتر همراهش داشت
برای همه غذا می پخت
خب بچه ها، بریم
سهامدارا دم آشپزخونه غذا می خوردند
بیل استمپل خلبان هلیکوپتر بود
و برادر ها، جان کوچولو و جان بزرگه
بلک فلا ها تو کمپ خودشون، به اسم گوجولالا غذا می خوردند
دوراک با خانواده اش بود
خانم ابی و دختراش
مرسی عزیزم
و تیلور پیت، که فقط چند سال از من بزرگ تر بود
که هیچ وقت قبول نکرد این موضوع رو
یک تولید کننده ی معمولی بود
موهات رو شونه کن
جیمی چتری روزی سه وعده غذا درست می کرد
گوشت گاو برای صبحانه
گوشت سرد برای ناهار
گوشت گرم برای شام
چیه؟
هیچی قربان
صبحت نمی کنی
شما دوست ندارید صحبت کردن من رو
تا حالا جلوت رو نگرفتم که
چی شده؟
امروز تولدمه
کادو چی میخوای؟
سالاد خوب می شه
دیگه چی؟
تو این فکر بودم که مامانم زنگ بزنه
نزد
می تونم من سعی کنم بهش زنگ بزنم؟
ما در مورد مادرت صحبت نخواهیم کرد
بیا
تولدت مبارک
فکر می کردم اسب باشه
اسب؟ فکر میکنی چند سالمه؟
سال 1969 بود
اسب ها دیگه رونق نداشتند، موتور و هلیکوپتر رو دور بودند
موتور روندن بلد بودی؟
معلومه که بلد بودم
نه
بالاخره
مسئله این بود که
یک جایی بدون هیچ دوستی بودن، خیلی تنها بودم
به نظر می رسید که همه یک همراهی دارند
جان بزرگه و کوچیکه
No comments yet. Be the first to leave one.