처음 200줄입니다.
پدر ، مادر
متاسفم
باید خیلی وقت پیش میومدم پیشتون
...آماده ام
همه ی انتقاداتونو قبول کنم
چطور جرات کردی بیای اینجا ؟
متاسفم
اول بشین
تو هم همینطور
چیزی که میخواستی رو بگو
واقعا متاسفم .اول باید برای دیدنتون میومدم
و اجازه تونو برای قرار گذاشتن میگرفتم
من پیشنهاد کردم با هم زندگی کنیم
اون مردد بود و من متقاعدش کردم
...همش
تقصیر منه
متاسفم
اگه انقدر خوب می دونی چطور تونستی اینکارو کنی ؟
متاسفم
پس از الان به بعد میخوای چی کار کنی ؟
اگه شما اجازه بدید وهه یونگ قبول کنه
دوست دارم باهاش ازدواج کنم
کی گفته اگه باهاش ازدواج کنی اشکالی نداره ؟
تو خیلی غیر مسئول و بی دقتی
پس چطور میتونم بزارم باهاش ازدواج کنی ؟
اگه شرایط اونو در نظر گرفته بودی
هیچ وقت اینکارو نمیکردی
تو اول پیشنهاد دادی ؟
تو یه مردی , پس برات مسئله ای نیست اما اون یه دختره
اگه واقعا بهش اهمیت میدادی نباید همچین کاری میکردی
مامان
من بچه نیستم
خودم اینو میخواستم و خودم این تصمیمو گرفتم
خفه شو تو دخالت نکن
درست میگه تو دخالت نکن
متاسفم
باشه . منظورتو فهمیدم
فعلا برو
پدر - گفتم برو -
چشم
پس فعلا دیگه میرم
...وقتی عصبانیتتون فروکش کرد
دوباره برای دیدنتون میام
چرا دوباره اینجا بیای ؟
به هیچ وجه قصد ندارم تورو به عنوان دامادم قبول کنم
یه بار دیگه متاسفم
انتظار اینو داشتم
اما اونا واقعا ناراحتن
هیزمشو زیاد کرد
یهویی چرا حرف ازدواجمونو پیش کشیدی ؟
منم اومدم معذرت بخوام
...اما پدرت خواست برای همین
برو . دیگه باید برگردم
مامان این شکلی عصبانی میشه
درسته . باید بری داخل . خدافظ
برگرد داخل
بعدا بهم زنگ بزن - باشه -
خدافظ - خدافظ -
چرا این همه یهویی ؟
چی ؟ ازدواج ؟
خدایا
باور نکردنیه ، اول پیشنهاد داد ؟
چرا باید متقاعد بشه ؟ اونجا هم ازش طرفداری کرد
کار خوبی کردی
اگه اینجوری سرزنششون نمیکردی
باید من بیشتر هم سرزنششون میکردم
این فقط یه گوشه از حرفاییه که میخواستم بزنم
میخواستم شروع کنم اما تو بهش گفتی دیگه بره
فقط نتونستم اونجا وایستم تماشا کنم
باید میزاشتی بمونه اینجوری میتونستم هر چقدر که میخوام بهش فحش بدم
حتما خیلی شوکه شده بودین
من نخواستم بیاد اینجا
اصلاً خبر نداشتم
چرا باید شوکه بشم ؟
چی بیشتر از این شوکه کننده ست که ... دختر بزرگم
منو گول زد و با یه مرد دیگه زندگی کرد
و اون به چه جراتی پاشد اومد اینجا ؟
فکر کرده کی هست که پاشده اومده اینجا ؟
...خب
اگه اینجوری باشی که چیزی نمیتونم بگم
چی ؟
خب ... حس کردش که باید یه کاری بکنه
به هر حال باید میومد اینجا عذرخواهی کنه
پس نظر تو چیه ؟
میخوای باهاش ازدواج کنی ؟
در موردش فکر میکنم
هیچ وقت راجع به ازدواج فکر نکرده بودم
تو باهاش زندگی میکردی اونوقت به ازدواج فکر نکردی ؟
نه
هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم
و باهاش زندگی میکردی ؟
از الان به بعد راجع بهش فکر میکنم
باشه
روش فکر کن
چشم
میتونی فعلا بری
باشه
اون دختر کیه ؟
جوری رفتار میکنه انگار هیچ کار اشتباهی نکرده
خدایا - خدای من -
چیه ؟ - بشین -
میخوای باهاش ازدواج کنی ؟
همه رو از پشت در شنیدین که
هیچ وقت بهش فکر نکردم و الان میخوام بهش فکر کنم
امکان نداره فکر نکرده باشی . راستشو بگو
نمیگی که نمیخوای باهاش ازدواج کنی که ؟
آره ، بهمون بگو از کنجکاوی دارم دیونه میشم
به مامان بابا نگیدا
...من
نمی خوام با کسی ازدواج کنم
چرا نه ؟ - چرا نه ؟-
چون دوستش داری مگه تصمیم نگرفتی باهاش ازدواج کنی ؟
چرا ، اما نمیخوام باهاش ازدواج کنم
چرا ؟ خوب دوستش داری که
اگه دوستش داری خوب باید باهاش ازدواج کنی نه ؟
ازدواج این روزا فقط یه گزینه ست
ببین تعداد مجردا داره زیاد میشه
پس در وهله ی اول نباید باهاش زندگی میکردی
به پدر و مادرت دروغ گفتی و باهاش زندگی کردی
حالا ، نمیخوای باهاش ازدواج کنی ؟
اون برای مامان و بابا یه شوک خیلی بزرگه
درسته ، به مامان و بابامون فکر کن
اونا فکر می کنن تو ازدواج میکنی
واقعا اینو درک نمیکنم
دوستش داری و اونم یه شغل مناسب داره
قیافه ی بدی هم نداره
مهمتر از همه ، اون خیلی دلش میخواد تو همسرش باشی
پس نباید ازدواج کنی؟
باشه ، بهش فکر میکنم
به مامان بابا نگیدا، خب ؟
بهشون نگیدا ، باشه ؟
باور نکردنیه
انگار در این مورد مطمئنه
بیا بشین
باهاش بهم نزدی ؟
نه
چرا باهاش بهم نزدی ؟ بهت گفته بودم که تمومش کنی
بهتون گفتم نمیتونم باهاش بهم بزنم
عجب آدمیه
...نمیخوای به حرف مامانت
گوش بدی ؟ - نه -
این بار نمیتونم به حرفتون گوش بدم
بزارید اینو روشن کنم
من میخوام باهاش ازدواج کنم
چندین بار گفتم اجازه نمیدم
چون فقط دلت میخواد نمیتونی باهاش !ازدواج کنی
چرا اینقدر مخالفشی ؟
اون یه وکیل مشهوره
اون خواستنی ترین همسر میتونه باشه
وکیل بودن چیزی نیست . بیرونو ببین
توی خیابون از این دخترا ریخته
....وقتی گفتی چون این همون دختر 8 سال پیشه
اجازه نمیدی ازدواج کنم ، منظورت چی بود ؟
منظورم قطعا نه هست
هشت سال پیش هم دوستش نداشتم - مامان -
هیچ وقت بهم احترام نزاشت
با اینکه توی ایستگاه پلیس اتفاقی برخورد کردیم
با اینکه مادرتم حداقل باهام یه سلام خشک و خالی هم نکرد
هیچ وقت یه همچین دختر بی ادبی ندیده بودم
و مادرش هم همینطور
توروخدا این حرفارو نزن مامان
...و اون
به هر حال ، دیگه لازم نیست چیزی بگم
....هیچ علاقه ای ندارم اون دخترو به عنوان
عروسم قبول کنم ، پس باهاش بهم بزن
فهمیدی ؟
چرا بدون اینکه بهم جواب بدی داری میری؟
همین الان باهاش بهم بزن
چرا اینقدر مخالفشی ؟
... اول میتونی بری ببینیش
و همونطور که اون گفت تصمیم بگیری
گفتم نه
نمیتونم مامانش یا خودشو قبول کنم
مهم نیست چی بشه تو باید طرف منو بگیری باشه ؟
این بار طرف منو بگیر یا دیگه هیچ چی
خوابیدی ؟
اگه نخوابیدی بیا صحبت کنیم
میدونم نخوابیدی . بلند شو هه یونگ
چراغا رو خاموش کن . میخوام بخوابم
هه یونگ
چرا نمیخوای ازدواج کنی ؟
واقعا درک نمیکنیم
باید مامان و بابا رو هم در نظر بگیری
اگه مامان و بابا بفهمن خیلی ناراحت میشن
... ممکنه حتی از اون موقعی که فهمیدن
با اون زندگی میکنی ناراحتتر هم بشن
همونطور که جون یونگ گفت ممکنه بی احترامی باشه
هه یونگ
بیا بخوابیم . گفتش فکراشو میکنه
به خودش میاد
بخواب
باشه . یه ثانیه وقت بده
همین الان بیا بالا پشت بوم
چیه بازیگر آن ؟ الان دیروقته
میدونم دیر وقته
اما همتون گروهی میرین اینورو اونور برای همین اینقدر منتظر موندم
بیا بشین
باشه
به خاطر هه یونگ این روزا تو خونه همه چیز بهم ریخته ؟
چون با تهیه کننده چا زندگی میکرد ؟
No comments yet. Be the first to leave one.