처음 200줄입니다.
نظافت.
من دیگه نیستم.
- کاره اینه. فهمیدی؟ - بله قربان.
- آقای لاگراند. - ناتالی. چی شده؟
- برگشته؟ - نه نه نه نه.
خوبم. داشتم...
به خاطر اون نیست. داشتم... اتاق اون یارو مالداره رو تمیز میکردم.
نه. میدونم. ولی باید جلوشو بگیری.
هیچی پیش نمیاد.
سلام کلیف. هنوز اون توئه، با یه...
عیبی نداره جینجر. میشه به ناتالی آب بدی؟
یا یه چیزی که گیرایی داشته باشه؟
همون آب.
منم کلیف. یه کد قرمز داریم.
کلیف. چی شده؟
باورم نمیشه.
تو سوئیت پرزیدنت بود.
نه. باورم میشه. حرفتو باور میکنم. منتها...
اونجا سوئیت کِینه.
صددرصد مطمئنی؟
اتاق 1848.
میدونم آقای کِین کیه. میدونم این چقدر مهمه.
ناتالی، مهم نیست اون کیه و چقدر پول داره و چه اهمیتی برای این کازینو داره.
این فراتر از... انحطاط اخلاقیه.
این غیر قانونیه.
کار درستو کردی.
حالا کاریو میکنیم که باید بکنیم. باشه؟
باید برم. چرخمو تو راهرو گذاشتم.
ولش کن. نگرانش نباش.
حداقل باید برم و...
لازم نیست ساعت بزنی. برات حلش میکنیم. خب؟
امشب زیاد اذیت شدی.
باید با اف بی آی تماس بگیریم. احتمالا لازم باشه شهادت بدی.
راستش من خیلی وارد نیستم.
ولی ما کنارتیم.
شوهرت خونهست؟
بله. خونهست.
شوهرت هواتو داره دیگه؟
بله. هوامو داره.
خیلیخب پس. لباستو عوض کن.
یکراست برو خونه.
نمیخوایم قبل از این که اف بی آی برسه، کِین بفهمه خبریه و بزنه به چاک.
امشب به کسی در این باره حرف نزن. باشه؟
باشه.
کار درستو میکنی.
با پدرت تماس بگیریم؟
نه. نمیخواد با اون لعنتی تماس بگیریم. خودم حلش میکنم.
از پسش برمیام.
پس بگو چیکار کنم.
- رئیس. - شب به خیر بن.
هی نت.
ما رای نمیدیم.
دهنت سرویس. میگم رای نمیدیم!
جری.
خیلیخب. انجام شد.
- خوبی؟ - آره.
کجا بودیم؟
باشه. خدایا...
چه خبرا جان او؟
به به به!
چندتا پلیبوی قدیمی بدم، برام میذاری تو ای-بِی بفروشی؟
سهمتو میدم. خیلی تمیزن.
آه جان او. نه مرد.
باید چند دقیقه دیگه برم سر کار.
کار؟
تمیزهها!
تر و تمیز!
هی جان او. اونا رو از کجا آوردی؟
دیگه از دیوار مردم نرو بالا.
حوصله ندارم باز بیام از بازداشت درت بیارم.
نه از اون خبرا نیست. جان او، پسر خوبی شده.
بیتی، تو خیک گربست. عن گربه تو ظرف جیشش.
دنیا هم جای زیباییه.
باشه بابا.
لعنتی.
لعنتی.
هی. راه افتادی؟
قضیه حلقه تولید پورن از بچهها رو شنیدی؟
چی؟
آره. خبرش برام اومده بود.
پورن با بچه، دارک وب. همه جور کثافتکاری.
این آشغالای پولدار، یه حلقههایی دارن.
مرکزشون هم تو روسیه و تو دارک وبه.
خدای من.
چارلی، من صبح خوبی ندارم. نگو، حالم بد میشه.
چرا این چیزا رو گوش میدی؟
به همون دلیل که خبر گوش میدم.
آخه که چی بشه؟
کاری از دستت برنمیاد.
هر روز، به خاطر چیزی که از دستت خارجه عصبانی میشی.
همون موزیکتو گوش کن، راحتتری. دروغ میگم؟
اتفاقا دارم یه کارایی میکنم.
ببین، برام مهم نیست.
جرات دارین، بیاین سراغ من، روسهای هرزه. بفرما!
انجام شد.
حالت چطوره؟ ردیفی؟
آره. خوبم.
- چرت میگی. - چی؟
چیه؟ چرت بشنوم، اطلاعرسانی میکنم.
- این از تواناییهامه. - جیبهاتونو خالی کنین.
پس خوب نیستی. بگو چه خبر.
- هیچی. - آها.
میشه لطفا بکشی بیرون؟
- خوبم. - چرت میگی. ولی باشه.
- برگردین خانم. - بابا اینه که صداشو در میاره.
نیم کیلو کِروم رو صورتته!
ای دهنش سرویس.
ناتالی.
- چارلی. - دهنش سرویس!
باشه. اومدم. اومدم.
فکشو میارم پایین.
هنوز نمیفهمم. یعنی گوشیشو نگاه کردی؟
نه. لازم نبود. از بس خره.
داشتم رو مبل، بافتنی میبافتم. اپل تی وی روشن بود. رو اسکرین سیوری که عکس میذاره.
عکس بچههای خواهرم بود، عکس سفر ماه پیشمون به تاهو.
بعد یهو عکس کیرش اومد!
یهو بوم! کیرش افتاد رو تلویزیون!
خودش هم نمیدونست. به خاطر اون وامونده بود که تو گوشیشه.
- فضای ابری؟ - فضای ابری.
فضای شقدرد!
بعد اومد خونه. بهش گفتم "جاکش! عکس کیرتو برای کی میفرستی؟!"
خودشو زد به اون راه و بعد هم...
دیگه بهتر از این نمیشد.
ممنونم چارلی.
نت.
جون من بگو که جرش دادی.
آره. زدمش.
چرت میگی!
به به. چه خبر؟ خوش میگذره؟
همه چی خوبه؟
- مال شما بود. درسته؟ - بله.
یه اسکاچ با یخ.
اوه. پلنگی با رنگ گِرِهی.
خیلیخب. شرطها رو بذارین وسط. بذارین وسط.
آ آ. کجا وای میسه؟ هیچکی نمیدونه!
- هی چاک. - بله؟
قبل از این که بری، سلطان میخواد ببیندت.
کدوم سلطان؟
لعنتی.
دو تا میز. خیلیخب. دیگه برای جلسه چی میخواد؟
با قهوه؟ باشه.
باشه. ممنون. بهش میگم. (دیر میام. دارن اخراجم میکنن.)
اوهوم.
خیلیخب. خداحافظ.
چارلی کیل. اومدم اخراج شم.
سلام خانم کیل.
خوشحالم بالاخره زیارتتون میکنم.
ممنون. ممهنان.
بفرما بشین.
نوشیدنی میخوری؟
آه... نه.
آه... چی مثلا؟
هر چی میلتونه.
نه. فکر کنم بدونم قضیه چیه. به نظرم بکنین تموم شه.
فکر میکنین قضیه چیه؟
بابای شما سه ماه پیش این کازینو رو بخشید به شما دیگه.
نبخشیده به من. مدیریتش میکنم.
آهان. فکر کنم به خاطر واگذاری و کاغذبازیهاش و اینا بوده.
حالا به هر علتی، تا الان فرصت نکرده راجع به من باهاتون صحبت کنه.
چرا. صحبت کرده.
خب... حالا که ماجرای منو فهمیدین.
میخواین اخراجم کنین،
چون که کار عاقلانه اینه.
خودم هم نمیدونم چرا منو نگه داشتین.
فکر کنم ازت خوشش میومد.
آه. به هیچ وجه.
نمیدونم به شما چی گفته.
از همونجا شروع کنیم.
روزی روزگاری، در دنور، یه گروه گلچین از بهترین پوکربازهای کلرادوی مرکزی
تو سوئیت I-25 مسافرخونه فِرفیلد دور هم جمع میشن.
نه برای یه بازی خونهخرابکن. از این رقابتهای متوسط پنجشنبهشب.
یه زن جوون از خارج شهر هم سر میز بود.
یه دختر تو دل برو، که فضا رو قشنگ کرده بود.
پول زیادی داشته. بازیش میدن.
طی سه ساعت، پوز همشونو به خاک میماله
البته پیش میاد.
اما این اتفاق، مستمر بوده.
هفته قبلش در شایاَن.
هفته قبلش تو رَپید سیتی.
همه جا همون زن، که تو نقاط مختلف کشور سبز میشده.
تو بازیهای بزرگ شرکت نمیکرده.
تو کازینوهای شرکتی پا نمیذاشته.
همیشه هم همون نتیجه رو میگرفته.
هرگز نباخته.
حرفش زود میپیچه.
میدونی که قماربازها با هم گفتگو دارن.
اما یه مشکلی هست.
هیچکس نمیتونست ثابت کنه که تقلب کرده.
درست بازی میکرده.
نه بهش نخ میدادن، نه نمایشی بود،
با این وجود، با یه بینقصیِ ابرانسانی بازی میکرده.
انگار که پشت کارتها رو میدیده.
پس وقتی سر و کلش اینجا پیدا میشه،
و وارد مسابقه میشه،
نظر پدرم جلب میشه.
اونو زیر نظر میگیره.
مخفیانه.
دو روز، به بازی دقت میکنه.
زاغشو چوب میزنه،
روزی ده ساعت.
No comments yet. Be the first to leave one.