처음 200줄입니다.
فلاماریون بزرگ
:با هنرنمایی اریش فون اشتروهایم مری بث هیوز
بر اساس داستان کوتاه "Big Shot" نوشته ویکی باوم
:کارگردان آنتونی مان
مکزیکوسیتی
چه خبر شده؟
.باید بفهمیم چی شده صدای جیغ رو شنیدی؟
کسی آسیب دیده؟ .من از روی صحنه صدای شلیک شنیدم
.منم همینطور
.تونی دلقک داره سعی میکنه آرومشون کنه
.رفقا نگران نباشید .نمایش ادامه داره
.بچهها،موزیک .من خودم ترتیبش رو میدم
.بچهها،موزیک
.بذارید برم.میخوام برم خونه .نمیتونی بری
شلیک از کجا بود؟ ادی کجاست؟ اسکاتی کجاست؟
کجا رفتن؟
.ادی
ادی... ادی، کجایی؟
بدک نبود، نه؟
،خانمها و آقایان !لطفاً... ساکت
.ساکت
،متأسفانه باید اعلام کنم که مجبوریم .اجرای نمایش رو متوقف کنیم
.امشب اینجا یه حادثه اتفاق افتاده
.اما جای نگرانی نیست
.لطفا آروم سالن رو ترک کنید .پول بلیط تون تو گیشه پس داده میشه
.هیچ کس تئاتر رو ترک نکنه
.بعداً از همهتون بازجویی میشه
.بیاید جلو،سریعتر لطفا
اگه راستش رو بگی، کلی کارمون .جلو میفته
امشب با زنت دعوات شد، درسته؟
درسته؟
.آره،بحث مون شد
.پس آخرش همهچی دست به دست هم داد تا برسه به قتل
!نه .میگم من نکشتمش
.من هیچ ربطی به این ماجرا ندارم
!میخوای باور کنم؟
...بازم میگم .فقط یه بحث ساده بود
،آدمای معمولی هم گاهی بحث میکنن .این چیزی رو ثابت نمیکنه
.ولی این فقط یه بحث ساده نبود
تو آدم نیستی؟احساس نداری؟ .زنم تازه کشته شده
خب؟
.اینو زیر مبل پیدا کردم
.چهار تا تیر شلیک شده
.دو تاش توی دیوار گیر کرده
.فکر کنم اون دو تای دیگه تو جسد باشه
.بیچاره ادی
.خیلی حیف شد
.آره
.من هفده ساله اینجا کار میکنم
.هیچوقت لبخندی قشنگتر از لبخند ادی ندیدم
.با همه مهربون بود
...میدونی
.مثل یه بشکه باروت بود
،هروقت من و سام باهاش رو صحنه بودیم .نمی ذاشتم از جلو چشمم دور بشه
همین دیشب چراغ اتاقش خراب شده بود .و ازم خواست درستش کنم
...و حالا
.چراغ عمرخودش برای همیشه خاموش شده
...می دونی
.آخرش بلا سر اونی میاد که حقش نیست
.بهتره دوباره به اداره زنگ بزنی
.برای بازجویی همه رو بیار روی صحنه .چشم قربان
.همه بیان روی صحنه
.فکر کنم این دیگه کل ماجرا رو روشن می کنه
چی؟
.اینو ببین
فکر کنم قبلاً اینو ندیده بودی، مگه نه؟
.درست میگی، ندیده بودم
.اینو همین الان تو رختکن تو پیدا کردیم
!این همون اسلحهای نیست که باهاش کشتیش؟
.اون زنم بود
.دوستش داشتم .آدم کسی که دوستش داره رو نمیکشه
.بقیه بازیگرا رو بیارید
.جز روزیتا، اون غش کرده
.الان میارمشون، قربان
.تو
بله موسیو اسمت چیه؟
فرانسوا گاستون، موسیو
شغل؟ من هنرمندم، مسیو
من... شما چی میگین بهش؟ ؟...Comment dites-vous que
.میپرم تو بشکه و میام بیرون
میفهمی؟ .قایم شدن تو بشکه
.بیا اینجا
اسم؟ .سالی همپتون
اونی که ده دقیقه آهنگهای شاد می خونه .و جوکهای بامزه میگه، ماییم
درسته؟ .درسته
درباره این قتل چی میدونی؟ .هیچی، قربان
.ببخشید، سرکار .ما تو رختکن مون بودیم
.نه چیزی دیدیم، نه چیزی شنیدیم .هیچی ام نمیدونیم
درسته؟ .بله درسته
مرحوم رو میشناختی؟ .معلومه
اگه نظر منو بخوای، اون به چیزی .که حقش بود رسید
درسته؟ .نخیر،غلطه
!خب، درسته .بعدی
.خفه اش کردن
.پس بهش شلیک نشده
.خفه اش کردن
حالا چی؟ !خفهشده؟
.باورم نمیشه، باورم نمیشه
.و تو تنها کسی هستی که باور نمیکنه
،این مرد رو برای بازجویی بیشتر .ببرید اداره
.کاش امشب اینجا نبودم
.خیلی وحشتناک بود
.آره
،همونطور که گفتم
،یه شب کافیه
.تا انگار یه عمر پشت صحنه زندگی کرده باشی
هفته پیش نزدیک بود یه مزاحم .زن جو رو گیر بندازه
...و امشب
.حتی نمیخوام بهش فکر کنم
...اون جیغ ها
حالا که فکرشو میکنم، باید .زودتر پی شون رو میگرفتم
...پاپ
تو عمرت کلی از این چیزا دیدی، مگه نه؟
.هر روز
.باعث میشه فکر کنم اون یارو راست میگفت
.زندگی چیزی جز یه صحنه نمایش نیست
.که همه دارن روش بازی میکنن
.آره
.فقط بعضیها نقش بهتری گیرشون میاد
.آدم هیچ وقت نمی فهمه کِی قراره از صحنه بیرون بره
.اینجوری بهتره
...خب
.بهتره برم کارمو تموم کنم
،اوه... یادت نره وقتی کارِت تموم شد .چراغها رو خاموش کنی
.باشه، پاپ
کی اونجاست؟
کی اون بالاست؟
کی هستی؟
.صبر کن ببینم.من قبلاً تو رو دیدم
.مطمئنم که دیدمت
.تو فلاماریونی
.فلاماریون بزرگ
!فلاماریون بزرگ
.من تونیام. دلقک
.تو پیتسبورگ با هم تو یه برنامه بودیم
منو یادته؟
.آب
.تو زخمی شدی، فلاماریون
.میرم دکتر خبر کنم .نه، نه
.خواهش میکنم، نه .ولی ممکنه بمیری
.می دونم
.نه،نمیدونی چی داری میگی .هیچکس دلش نمیخواد بمیره
.من میخوام
چرا؟
.چون من کانی رو کشتم
تو؟
...اون بهم شلیک کرد و
.من خفه اش کردم
.ولی اونا شوهرش رو گرفتن
...بهشون بگو
.اون بیگناهه
.بهتره خودت بهشون بگی .شاید حرف منو باور نکنن
.میرم زود بیارمشون اینجا
.فایدهای نداره
.قبل از اینکه برسن، من مُردم
...ولی
...قبل از اینکه بمیرم
...میخوام بهت بگم تونی
.چرا کشتمش
...بذار
...بذار
.بگو
.حرف بزن
.داستان از پیتسبورگ شروع شد
...اجرای منو
...و
...دو تا دستیارم، کانی و
اَل والاس رو یادته؟
.آقای فلاماریون
،قبل از اینکه صندلیها رو خراب کنن یه ادای احترام دیگه چطوره؟
.بذار خراب کنن
.جلوی آینه ریتم رو گم کردی
.درست اومدی تو مسیر شلیک من .ببخشید، رئیس
.و من میدونم چرا
...فقط یه کم. نه اونقدری که .همون یه ذره کافیه که باعث حادثه بشه
.من حاضرم هر وقت که لازم شد، شانسمو با تو امتحان کنم
.ولی دیگه تکرار نمیشه
.نمایش طبق قوانین من پیش میره
هر کسی که قانون رو بشکنه... اخراج میشه
.آقای فلاماریون
.آقای فلاماریون
.بابت اجرای اَل متأسفم .منم همینطور
.قول میدم دیگه تکرار نشه
.به تو ارتباطی نداره تا بخوای قول بدی
.نگران نباش. اَل همون کاری رو میکنه که من بگم
.تحت هیچ شرایطی جایی برای اشتباه وجود نداره
.من باید کاملاً از دستیارهام مطمئن باشم
...اما آقای فلاماریون
.میتونی همیشه به من اعتماد کنی
.فکر کنم نمیدونی این موضوع برام چقدر مهمه
،تنها دغدغه من .ادامه موفق نمایشه
.برای منم همینطور
این تنها چیزیه که .زندگی رو برام قابل تحمل میکنه
...اگه نمیتونستم برای دیدن تو
...چشم انتظار تئاتر و نورهای صحنه اش باشم
دیگه برام مهم نبود که دوباره .بیدار میشم یا نه
.احساسات شخصی تو اصلاً برام مهم نیست
:یه بار برای همیشه میگم ...یه اشتباه دیگه
.اون وقت کارم با هر دوی شما تمومه
،من کانی و شوهرش اَل رو شش ماه قبل استخدام کردم
No comments yet. Be the first to leave one.