처음 200줄입니다.
خیلی سرده؟ نه، خوبه
اگه محکم فشار دادم بهم بگو
اینه...؟ آره
اون سرشه؟
بیا عزیزم، بچرخ
مثل مادرش کله شقه. ضربان قلبش چطوره؟
روی 160. خوبه؟
هر چیزی بین 150 تا 170 خوبه.
میتونیم صورتش رو ببینیم؟
می تونیم اگه بچه یه کوچولو بیشتر همکاری کنه.
زود باش. عزیزم
زود باش. عزیزم
ایناهاش.
- صاحب خونه ی جدید اینجان؟ - کلیدا رو بهشون داده بودیم.
خدا رو شکر بالاخره یکی اومد اینجا.
خوشحالی؟
به خاطر طبقه پایین؟
نه. نه به خاطر طبقه پایین
چی میگی؟
من تسا مویر هستم. متاسفانه الان نمیتونم جواب شما رو بدم
پیام بگذارید
سلام، مامان. منم
ما دیروز اسکن رو انجام دادیم. و همه چی خوبه.
نیاز به نگرانی نیست...
بسیار خب. به زودی باهات صحبت میکنم. بای
رول های اسپرینگ رو امتحان کن. خوشمزهن.
- ما همسایه های جدید داریم. به هر حال - خدای من، تو طبقه ای که صاحبش مرد؟
- اون مرد مرده اسم داره. ابی - ببخشید
مرد دوست داشتنی بود. باید گل هاش رو آب میدادم.
هنوزم کلیداشو داری؟
- جدیدا که اومدن رو دیدی؟ - هنوز نرسیدن
نه. اما اونا یه زن و مرد هستن. از حومه شهر میان.
مرد انگلیسیه، و زن... نمیدونم. یه چیز دیگه ست.
منظورت چیه، اون "یه چیز دیگه ست"؟
اون خارجیه. مردی که توی باغ دیده بودش به نظرش اومد که اون سوئدی باشه.
پس از جنگل اخراج شدن؟
آره، عالیه. منظورم اینه...
- یه کوچولو... - یه کوچولو چی؟
به نظر می رسه یه جورایی عتیقه ست.
منظور این نیست که اون زشته. فقط... واقعا توی یه باغ بودن تعیین میکنه.
- اوه، تو مغروری! - فقط دارم حرف میزنم.
هفته دیگه مرخص میشم.
- تو نیاز نداری مرخصی بگیری - خب، من هستم
من مثل ابی نیستم. از اینکه تو اطرافم باشی و دستور بدم لذت نمیبرم.
- میدونم - شاید ترجیح بدی من انجامش بدم.
- شاید تو بخوای یه کوچولو دستور بدی. - چرا فکر میکنی من اون و ترک کردم؟
اون یه جوری باهام برخورد میکنه انگار که مریضم.
آره، باید رسیده باشن.
آره، زرد
بله، لطفا انجامش بدین.
سلام.
سلام. توی باغ دیدمت. من طبقه بالاییتونم.
اوه، خدای من.
- میدونم. - چند هفته؟
- 18 - 21
- باید تازه رسیده باشین. - آره، دیشب
- من تریسا هستم - کیت
از کلکسیون چای گیاهی خوشت میاد؟
- من باید برم جایی. - منم همینطور. میرم شنا
میخوای بیای؟ یه کلاب خصوصیه. اما میتونم یه مهمون ببرم.
من واقعا باید به یه کاری برسم.
لطفا بیا.
خیلی خوشحالم که اومدی. شنا کردن خون آدم رو جریان میندازه.
- اینطور فکر نمیکنی؟ - بخوام رک باشم نه واقعا.
اما برای حاملگی خیلی خوبه. ما این و توی روزنامه خوندیم.
بچه ت لگد میزنه؟
فکر نمیکنم.
میتونم همیشه بعد از شنا حسش کنم.
پسره؟
اون میخواد اسمش رو پیتر بذاره بعد از پدر جان.
اما نگو که من گفتم. من نباید به کسی بگم.
به چی نگاه میکنی؟
معذرت میخوام.
همیشه به مردم نگاه میکنم.
فکر کنم کارم اینه.
شادتر به نظر میرسی. نگاه کن.
شاید.
کار میکنی؟
من؟ هیچ وقت نمیخوام دوباره کار کنم.
لعنتی! من باید برم. باید جان رو واسه ناهار ببینم.
حتما
- ممنون که در زدی. - نزدم
نه، درسته. نزدی. زدی؟
دوباره این کار و بکن.
ما عکس این قاتل رو برای کاور پیدا کردیم. چی فکر میکنی؟
متاسفم. صبر کن
- سلام. همه چی خوبه؟ - آره. خوبه.
- باشه. - فقط خواستم بهت زنگ بزنم.
خوبه. خوبه. معذرت میخوام. یه لحظه وایسا
- قطعا اهل آفریقای غربیه؟ - آره. اینطور فکر میکنم.
خب، هست یا نیست. فیل.
گوش کن، من امروز زیاد اینجا نیستم. پس...
پس فکر کردم یه ناهار باهات قرار بذارم. شاید... یه هتل پیدا کن
خیلی آسون نیست
- باشه - معذرت میخوام
اشکال نداره. فقط یه پیشنهاد بود
- خونه میبینمت؟ - آره، باشه
دوستت دارم
منم دوستت دارم.
سلام
آره من اینجام
منم دلم تنگ شده. عزیزم. خیلی زیاد
من تو قسمت نوزاد هستم.
این ژاکت قرمز رو براش خریدم. خیلی خوشگله. باید ببینیش
نه. من حاضرم. من همیشه واسه تو حاضرم. عزیزم
زعفرون تموم کردیم.
- مطمئنی درست گشتی؟ -...آره. مطمئنم
- باید برم و یه مقدار بخرم؟ - مهم نیست
یه شمع دیگه میخوایم.
- لامپ سالن روشن نمیشه. - باشه. الان نمیتونم بیام.
لطفا عوضش کن. من روی نردبان احساس امنیت نمیکنم.
الان نمیتونم.
باشه. من انجام میدم.
نه...فقط...
- برو اونور - اینجا تاریکه.
خب، ما توی سالن غذا نمیخوریم میخوریم؟
- چی شده؟ - هیچی
بهم دروغ نگو
نمیدونم چرا اونا رو دعوت کردی.
- اون گفت اونا هیچکس رو نمیشناسن. - خب، شاید همینطوری دوست دارن.
- شاید تو اینطوری میخوای. - منظورت چیه؟
اونا همسایه ما هستن.
و اون خوبه... اون... عجیبه.
- منظورت چیه که " عجیبه"؟ - نمیدونم.
اون انگار یه کم... همیشه مرموزه.
بغلش کردی؟
من میرم.
- سلام - سلام
جان داره زنگ هشدار رو تنظیم میکنه. اینا واسه شماست.
مرسی. خوشگلن.
چه پوست نرم دوست داشتنی داری. چی استفاده میکنی؟
چیز خاصی نیست. بیا تو.
ببخشید که یکم تاریکه. لامپ سوخته.
خیلی لطف کردین که ما رو دعوت کردین.
- نیازی نبود. - ما همیشه اینکارو میکنیم
- سلام. من تریسا هستم - سلام. منم جاستین هستم
تو باید کیت باشی.
بفرمایید داخل. جاستین داره آشپزی میکنه.
- این خیلی خوشمزه ست. - ممنون.
جان ماهی یکبار غذای چینی درست میکنه. - ماندارین. فوق العاده ست.
غذای چینی بلدی؟
من ده سال اونجا زندگی کردم. برای Swires کار میکردم.
خیلی خوبه که ما رو دعوت کردین. جان میگه. تو لندن. هیچ وقت همسایه هاتون رو نمیشناسین.
- شراب، تریسا - نه .ممنون. بیشتر از این نمیخورم.
میگن میتونی همراه غذات یک لیوان بخوری.
وقتی تو آلمان بودیم. خیلی فرق میکرد.
یه جور حس شهروندی توی هر خیابون وجود داشت.
کیت گفت شما توی فرانکفورت زندگی میکردین؟
اونجا رفتیم.
مادرم یه جورایی هیپی فنلاندی بود فکر کنم شما اینطوری بهش میگین.
اون یه مرد انگلیسی رو در لندن ملاقات کرد و اونا یه عشقبازی آتشین با هم داشتن
و من متولد شدم. و بعد اون با یه زن آمریکایی غیبش زد.
من و مامان به هر جایی با هم سفر کردیم. اون منو کوله پشتی صدا میزد.
وقتی 16 سالم بود توی آلمان ساکن شدیم. و 16 سال بعد، جان رو ملاقات کردم.
- پس توی فرانکفورت چیکار میکردین؟ - برای یه بانک کار میکردیم.
من اون و توی یه رستوران ترک کردم.
اون توی قرار ملاقات سوم ازم درخواست ازدواج کرد.
کاری که کردی عالیه.
اگه سیگاری باشم نظرت چیه؟
این خونه توعه.
جان خوش تیپه.
خیلی.
یکم از تو پیرتره؟
اهوم. اون قبلا با یه زن چینی اهل شانگهای ازدواج کرده.
- اون گذشتش رو توضیح میده. - اون خیلی، خیلی زیبا بود.
اما اون نمیتونست بچه دار بشه پس خوب نبود.
تو چه صورت مهربونی داری.
شاید به خاطر حاملگیه.
- تو رو ملایم تر میکنه. - واقعا میکنه.
و خیلی هم حشریت میکنه.
تا قبل از این که باردار بشم. نمیدونستم چرا زنده بودم.
- خب شما دو تا چطوری همدیگرو دیدین؟ - توی دانشگاه.
- این تمشک ها خیلی خوبن - کیت دو سال پایین تر از من بود.
اون با تمام این مردای فریبنده بیرون می رفت.
- پس، منم چشم براه بودم. - من انتخاب های اشتباهی داشتم.
- بهم در موردش بگو. - چند وقته با همین؟
- بیشتر از ده سال. - چرا تا الان بچه دار نشدین؟
- جان! - اوه، بی خیال
چرا همه چیز تو انگلیس به نظر خیلی گستاخانه خونخوار میاد؟
سوال معمولی هر جای دیگه دنیا بری، اینجا یجورایی اجتماع گستاخانه داره.
اشکالی نداره. این یه سوال درسته.
- خب؟ - خب، ما هر دو حرفه هامون رو داریم.
حقیقت اینه که ما مطمئن نبودیم که بچه بخوایم.
منظورت چیه؟
فقط همین. مطمئن نبودیم.
منظورت اینه تو مطمئن نبودی.
نه. من بودم.
من فکر نمیکردم که بخوام مادر بشم.
من از زمانی که میدونم همیشه یه یچه میخواستم.
خب، من... برای مدت زیادی این حس رو نداشتم.
خب چی عوض شد؟
نمیدونم. یک روز من فقط...
احساس کردی آماده ای عاشق بشی.
و تو حامله شدی؟ به همین سرعت؟
آره.
چرا، چند وقت تلاش کردین؟
هفت سال.
شگفت انگیزه که این اتفاق افتاد.
- یه معجزه ست. - ترزا خیلی از من جوون تره.
- این یکی از دلایلی بود که منو انتخاب کرد. - عکس اسکنت رو داری؟
No comments yet. Be the first to leave one.