처음 200줄입니다.
این فیلم بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده است.
سرزمین طوفانها (2014)
به هیچچیز فکر نمیکنم.
ذهنم رو خالی میکنم.
من عاشق توپم.
من دیوونهی توپم.
توپ گرده، مثل باسن دخترا.
هیچچیز دیگهای وجود نداره،
فقط توپ و دروازه.
توپ رو برمیدارم،
به سمت دروازه میدوم،
و به توپ ضربه میزنم.
نور خورشید رو حس میکنم.
چمن سبز رو حس میکنم.
پیراهن رو روی بدنم و کفشها رو توی پاهام حس میکنم.
هوا و باد رو حس میکنم.
با همهی حواسم تمرکز میکنم.
فوتبال زندگی منه.
من با فوتبال نفس میکشم.
بازی کردن فوتبال چیزیه که من میخوام.
میدونم کی هستم.
فقط به فوتبال فکر میکنم،
چون هیچچیز دیگهای برام وجود نداره.
با کی دارم حرف میزنم؟ با کی حرف میزنم؟
ها؟
هی، با کی دارم حرف میزنم؟
توی چشمام نگاه کن!
توپ رو بردار، بازیت رو بهم نشون بده!
بجنب! یالا!
بیدار شو، بیا اینجا، اینجا، همین حالا بیا!
نشونم بده چی بلدی! لعنتی، داری چیکار میکنی؟
مثل یه دختربچه بازی میکنی!
میتونی بهتر از این باشی! خراب کردی...
یه بار دیگه!
تو از همهی بقیه با هم بهتر هستی. ولی باید سختتر کار کنی، خیلی سختتر.
هر چی میگم، اینه که بعداً ازم تشکر میکنی.
فردا قشنگترین روز زندگیمه.
میخوام بزرگترین گل زندگیم رو بزنم.
چون «اون بزرگه، توی وجودمه».
و «اون توی دنیا بزرگه».
شرط میبندم فردا سه تا گل میزنم.
- واقعاً؟ - بهراحتی!
اگه بتونی سه تا گل بزنی، کل تیم میاد بوست میکنه.
ادا درنیار!
ادا درنیار!
همه این کار رو میکنن. حتی برادرامم این کار رو میکنن. چرا ادا درمیاری؟
گمشو، رفیق!
یالا، دارید چیکار میکنید؟ بیایید بیرون! بجنبید!
بهجز ژل زدن به موهاتون، بلدید بازی هم بکنید؟
به من!
شما خیلی زرنگید!
زابی!
از بدنتون استفاده کنید، شونههاتون رو جمع کنید!
چیزی نیست ، حتماً لیز خورده!
زابی، آلمانی بلدی؟
چطور تیم رو هدایت میکنی؟ اینجوریه که تیم رو هدایت میکنی؟
یه افتضاح بزرگ توی زمین درست کردید.
تو گفتی هلش بدم.
خفه شو!
تو هیچی نیستی، هیچکس نیستی، هیچ ارزشی نداری.
میتونم یکی مثل تو رو توی هر گوشهی خیابون پیدا کنم.
استعدادیاب دورتموند رفت، میدونی چرا؟
نه بهخاطر اون کارت قرمز لعنتی، چون تو بازیکن بدی هستی.
چرا داری نگام میکنی؟
اینقدر خوب به نظر میام؟
باید پاس میدادی، من توی موقعیت بودم.
خب که چی؟
تو بههرحال نمیتونی شوت کنی.
چی گفتی؟
کَر شدی؟
دستاتو بردار!
میخوای یه دونه بخوری، نه؟
همینه؟
لطفاً توجه کنید، پرواز ایربرلین شماره 9032 به مقصد بوداپست،
برای سوارشدن آماده است.
مسافران لطفاً به دروازه A17 مراجعه کنند.
دردت گرفت؟
حالا میخوای به پلیس زنگ بزنی؟
فکر میکنی باید این کار رو کنم؟
میخوای اینجا زندگی کنی؟
آره.
اینجا رو به ارث بردم، ولی یکی با زور وارد شده و همهچیز رو بههمریخته.
سقفت قراره چکه کنه.
الانم چکه میکنه.
نباید کار زیادی ببره، فقط باید کاشیها رو سر جاشون بذاری.
چقدر طول کشید.
دوستدخترت؟
آره، همونه.
صبر کن، این...
این خوب بود.
فقط باید اونایی که شکستهن رو بندازی دور.
اونایی که خوبن رو بذار کنار. این یکی.
نه، این فقط آشغاله.
آره، اینم همینطور.
بندازش دور.
این یکی خوبه.
این یکی میتونه بره.
این رو بذار کنار، این خوبه.
برای امروز کافیه.
چرا؟
چون فردا ادامه میدیم. طوفان داره میاد.
فکر میکردم برای کار اومدی اینجا.
مگه کار نمیکنم؟
برای امروز بهم پول میدی؟
خیس شدن. بهقدر کافی روشون رو نپوشوندی.
حالا باید صبر کنیم تا خشک بشن.
تو گفتی روشون برزنت بندازم و منم این کار رو کردم.
باید میبردیشون داخل.
فردا که خشک شدن برمیگردم.
برات مهم نیست، نه؟
تو قبلاً این کار رو نکردی.
خب بهم نشون بده چطور باید انجام بدم.
خوبی؟
صدا منو میشنوی؟
این آشغال افتاد روم.
بشین.
بهتر شدی؟
آره.
یه کم آب میخوای؟
یه مشروب بهم بده، یه آبجو.
بیا!
نه. خیلی سرده.
نه، سرد نیست.
خوبه.
ولم کن.
بطری رو بده.
داری چیکار میکنی؟
نمیتونم شنا کنم.
صبر کن، کمکت میکنم.
فقط دراز بکش.
آروم باش. فقط روی آب دراز بکش.
خوبی؟
چرا از من میترسی؟
میتونستی بری خونه.
میدونی که میتونی هر چیزی رو بهم بگی.
مشکلی نبود.
بیا، بخور.
فردا اتاقت رو تمیز میکنم. میتونی توی اتاق من بخوابی، باشه؟
یه بار دیگه، ریتمت رو کنترل کن.
یالا.
مواظب باش، یالا، همینطوره، همینطوره.
امشب برات بلیط میگیرم.
پسفردا برمیگردی.
برنمیگردم.
چرا؟
فوتبال رو ول میکنم.
چی یعنی ول میکنی؟
- میدونی کی ولش میکنی؟ - آره بابا، میدونم.
آه، پسرم...
میدونی چند بار خواستم ولش کنم؟
ولی نمیتونی.
این زندگیته.
زندگی من نیست.
پس چی؟
نمیدونم، بابا.
میخوام برم سراغ زنبورها...
زنبورها...
توی مزرعهی بابابزرگ.
توی مزرعهی بابابزرگ؟
آره.
میدونی داری از چی حرف میزنی؟
ها؟
نگام کن.
داری گوش میکنی؟
وقتی باهات حرف میزنم نگام کن.
اگه نمیخوای گوش کنی ، نگام کن، نگام کن.
احمق.
فردا به مربیات زنگ میزنم. این افتضاح رو برات درست میکنم.
- خدا کنه ازم تشکر نکنی. - فکر کردی میکنم.
بابا!
بابا، اونجایی؟
خداوند با شما باشد.
و با روح شما.
دلهامون رو بالا ببریم.
ما اون رو بهسوی خداوند میچرخونیم.
شکر کنیم به درگاه خداوند، خدای ما.
این عادلانه و خوبه.
واقعاً عادلانه و خوبه،
که تو رو ستایش کنیم، خداوند،
اما بیشتر در این روزها،
که مسیح، عید پاک ما، قربانی شده.
چون او برهی حقیقیست که گناه جهان رو برداشت،
با مرگش مرگ ما رو نابود کرد، و با رستاخیز، زندگی رو به ما بازگرداند.
به همین دلیل قوم تعمیدشده، که از شادی عید پاک میدرخشد،
در سراسر زمین شادمانی میکند،
درحالیکه فرشتگان در آسمان،
سرود ستایش تو رو بیپایان میخوانند.
تو مجاری هستی؟
- هی، مجاری حرف میزنی؟ - آره.
آرون برات کار میکنه؟
- خوب بهش حقوق میدی؟ - آره، چرا، چی بهت گفته؟
خب، بخور.
بده به آرون.
توی جنگلی که رفتم قدم بزنم،
یه دستهگل دیدم که شکوفه کرده.
قبل از اینکه پژمرده بشه،
- ازش پرسیدم میتونم بهش آب بدم. - میتونی.
مرسی.
نه، نه!
عید پاک مبارک!
No comments yet. Be the first to leave one.