처음 168줄입니다.
من داغون و سرشار از غمم
ولی بازم این احساس منُ تحریک به جنگیدن میکنه
نوری در دوردست در شب تاریک میدرخشه
این فریاد کسانیه که باور دارن
!هی! یواشتر! هی! فریاد بزن
حالا وارد عمل شو
در سفری از اعماق آسمان آبی
رویای دائمی بالاتر رفتن دارم
نمیخوام بذارم اون محو بشه
هیچ کس به دروغگو گوش نمیده
!مشتاقانه منتظرشم، آره
از تولد تا مرگ
هر چی دیوار بلندتر باشه، آرزو بزرگتره
قلبی باز، مسیحایی را دریافت میکند
به دوران متغیر میچسبیم
!هرگز تسلیم نمیشیم، آره
بر این شبهای محسور غلبه میکنیم
و با روحم با صدای بلندی فریاد میزنم
فصلها پشت سر هم عبور میکنند
حتی اگه دوباره متولد بشم
هنوز به تو نگاه میکنم
با این احساس تغییرناپذیر
کنار چشمان خندان تو
خال کوچیک قشنگی هست
من به یک خوشبختگی معمولی هم راضی هستم
بیا به دنبالش بگردیم
تو خیلی قوی هستی و همیشه
به من کمک میکنی، اما
میخوام من ازت محافظت کنم
نگرانی رو تو چشمات میبینم
دوست دارم و همیشه پیشت میمونم
اجازه نمیدم لبخندی رو که میخوام ازش محافظت کنم فراموش کنم
بذار تا ابد
این عشق درخشان رو ستایش کنم
!ای احمقها
.گالاند از ده فرمان بر هفت گناه کبیره غلبه کرد
.ولی به لطف گوثر تونستن از مهلکه جون سالم به در ببرن
در همین حین، کینگ متوجه احساسات دیان شد .و از بان از جنگل شاه پریان جدا شد تا دیانُ در پادشاهی کملوت ببینه
تو... کی هستی؟
.شوخی نکن. نزدیک بود سکته کنم !منم دیگه! کینگ
کینگ...؟
!آره! کینگ
.امکان نداره! کینگ یه پسر کوچولویی مثل تو نیست .اون یه پری چاقالو ریشوئه
...آره... خب... اونقدرام بیراه نمیگی
دیان، هنوز خوابالویی؟
!هی، ملیوداس
هان؟ همیشه این جوری صداش میزدی؟
حالت خوبه دیان؟
تو کی هستی!؟
.این داستان دوران باستانیه که هنوز انسانها و نا انسانها از هم جدا نشده بودن
.این داستان دوران باستانیه که هنوز انسانها و نا انسانها از هم جدا نشده بودن
.مهر 3000 ساله بالاخره شکست
افراد نخبهی قبیلهی شیطان، یعنی ده فرمان، آماده هستن .تا بریتانیا رو غرق در خون و وحشت کنن
.گروهی از شوالیههای افسانهای که گناهان کبیره هستن، در برابرشون میایستن
!اونا هفت گناه کبیره هستن
قسمت 7
مقصد هدایت خاطرات
.ممکنه یه فراموشی موقت بهخاطر آسیبی که به سرش وارد شده، باشه
مرلین!؟ بدنتُ پس گرفتی؟
نه، این فقط یه تصویره، ولی این جوری صحبت کردن راحتتره، نه؟
...خودتم خیلی عجیب غریبی
...دیان من و هاوک چانُ فراموش کرد ولی ملیوداس ساما رو شناخت
.آخریم باری که منُ به اسم ملیوداس خالی صدا زد یادم نمیاد
!کینگ بیچاره مثل گچ سفید شده بود
!و من بدبخت... تقریبا داشتم خورده میشدم
...من... میخواستم ...همین که دیدمت بهت یه چیزی رو بگم
...ملیوداس ...یعنی کی میاد به دیدنم
...مطمئنم کاپیتان زود میاد
...ملیوداس اسم اون پسره...؟
چیزی شده؟ .ملیوداس کاپیتان هفت گناه کبیره است دیگه
هفت... گناه... کبیره...؟
خاطراتش دارن از بین میرن؟
!آره! اون دیگه حتی نمیتونه من یا کاپیتانُ بشناسه
.راستی... وقتی بار اول همُ دیدیم منُ به اسم صدا میزد
.میرم معاینهاش کنم
م-منظورت چیه که رفته!؟
.خب، یهو پا شد و رفت
ولی به کجا!؟
.ساده است
.احتمالا به آخرین جایی که قبل از پیوستن به هفت گناه کبیره، در اونجا بود
چه خبره!؟
.دنیای گم شده. با این خاطراتشُ پاک کردم
.من خاطرات گیلا رو دستکاری کردم بلکه بتونم احساساتُ درک کنم ...دیان دعوام کرد و بهم گفت
!هیچ کس نمیتونه اون احساسات با ارزشُ پاک کنه
.پس منم یه آزمایش کردم
.همونطور که فکر میکردم پاک کردنشون آسون بود .پس خاطرات فقط یه مشت اطلاعات هستن
...گوثر... چطور تونستی این کارُ با خاطرات یه نفر بکنی
.کینگ
.نه... من یکی نمیتونم سرزنشت کنم
.ولی بذار اینُ ازت بپرسم
وقتی خاطراتشُ پاک کردی چه احساسی داشتی؟
احساس؟ .سوالتُ نمیفهمم
بهش برای پاک کردن خاطرات یه نفر نیاز داری؟
نمیفهمی... هان؟
چی شده؟
چرا ناراحتی؟
!گوثر
.ناراحت نیستم .فقط حسابی ازت ناامید شدم
...تو
!با احساسات بقیه بازی نکن ...
...کاپیتان، شرمنده ولی ...باید برم دنبال دیان
!دست سدت نکن کینگ! بیا بریم دنبال دیان
!باشه
...خنگ
ولی باید از کجا شروع کنیم به گشتن؟
قبل از این که دیان به هفت گناه کبیره ملحق بشه .در سرزمین مادریش بود
...وایسا... پس منظورت اینه که
.دهکده غولها... مگادوزا
.دیان، صبر کن !خاطراتتُ برمیگردونم
!...ماترونا
...شروع شد
دیان، دلورس
.بریم
16 سال قبل
!ه... هیولا
!نه... اون یه غوله
!نیش زمین، ماترونا
!دلورس
دلورس، خوبی!؟
!حواستُ جمع کن
!وحشیها هم غول استخدام کردن
.کوه غران، دامبلباس تو مبارز ارشد غربی، هان؟
.امروز زندگی شما رو میگیرم
!پیروزی کامل ما
!دختر قبیلهی غول، اینم پولی که قولشُ داده بودیم
.خب
.پایان خوبی بود .دامبلباس
!مبارز ارشدمون برگشت
!اخبار خوبُ شنیدیم ماترونا !دامبلباس از غربُ شکست دادی
.آره. اون مبارز ارشد شجاعی بود
دلورس، امروز چت بود؟
...خب
تو هم همینطور دیان. چند نفرُ شکست دادی؟
.اومم... حدود ده نفر؟ مینداختمشون تو دریاچه
چرا نکشتیشون؟ .از این که وقتی فرصتشُ داشتی کارشونُ تموم نکردی پشیمون میشی
.ولی دلیلی برای کشتنشون نبود چرا باید تو جنگ انسانها بهشون کمک کنیم؟
.انسانها مواد مورد نیاز ما رو رفاهم میکنن
.و ما غولها هم با قدرتمون ازشون حمایت میکنیم
.این همزیستیه
پس ما همنوع خودمونُ بهخاطر این میکشیم...؟
.ما غولها جنگجویان پر افتخاری هستیم
.شرکت در نبرد وظیفهمونه .مردن در نبرد رویامونه
.زندگی در نبرد، در ذات ماست
.بهخاطر همین... در برابر حریف تمام تلاشتُ میکنی .این بزرگترین احترامیه که میتونی به یه مبارز بذاری
!گوش کنید سربازها! پیروزی تنها عدالته !باختن برابره با مرگ
!این که ببازید و زندگیتون بخشیده بشه از اونم شرمآورتره
!فلز سنگین
.خیلی خوبه
.خب
!بعدی، دیان
فلز سنگین
چی شده؟ همین بود؟
...هنوز... نه
!بسه
...دلورس
.به زودی باز نبرد پیش رومون داریم
.در تمرین کوتاهی نکنید
!بسه دیگه
!نمیخوایم دیگه بجنگیم .نمیخوام دیگه وارد نبردی بشم
.پس یه بچه بیار و اونُ به جای خودت یه مبارز کن
دلورس، چی میخوای بخوری؟ خوک کبابی؟ خوک بخارپز؟
دیان، تو قبلا خیلی وقت پیش یه بار دهکده رو ترک کردی، درسته؟
خوش گذشت؟
.چیزی از اون زمان یادم نیست
...میدونی ...یه جورایی تو فکر ترک کردن دهکده هستم
واقعا!؟ کی میخوای بری!؟
!یواش
.شرمنده
No comments yet. Be the first to leave one.