처음 200줄입니다.
تقدیم به تمام دوستداران مارلون براندو
لطفاً هنگام انتشار زیرنویس، نام مترجم را حذف نکنید
مارلون براندو در طول زندگی خود صدها ساعت مکالمه خصوصی ضبط کرده است
هیچ کدام از آنها تاکنون شنیده نشده اند
این شروع نوار است
از میکروفون یک ضبط می کنیم
بسیار خب
حالا گوش کنید
بذارید کاری که کردم رو بگم
سر من دیجیتالی شد
اونها این لیزر رو گذاشتن
و این شکلی حرکت می کنه
و صورتم را دیجیتالی کردند
من قیافه های مختلفی به خودم گرفتم
لبخند زدم
چهره ام رو ناراحت کردم
همه شون رو دیجیتالی کردن
بازیگرها دیگه واقعی نخواهند بود
قراره برن داخل کامپیوتر
شما تماشا می کنید، همچین اتفاقی میفته
پس شاید این آواز قو (پایان کار) برای همهمون باشه
به من گوش کن، مارلون
فردا ، فردا ، فردا
در این سرعتِ جزئی میخزه
روز به روز
تا آخرین جزءِ زمانِ ثبت شده
و تمام روزهای گذشتهمان
راه رسیدن به مرگی غبار آلود را برای افراد ابله روشن کرده
خاموش شو، خاموش شو شمع کوچک
زندگی فقط سایه ای در حال حرکت است
بازیگر ضعیفی که وقتش را بر روی صحنه نمایش تلف می کند
و سپس چیزی (از او) شنیده نمی شود
این داستانی است که توسط یک احمق گفته شده
پُر از صدا
: و خشم ، به معنیـه
هیچ
دریافت شد. تمام واحد ها توجه کنید. تیراندازی رُخ داده
وقتی با 110 تماس گرفته شد، پلیس اومد
اما این یک آدرس معمولی نبود
و تماس گیرنده یک شهروند عادی نبود
مارلون براندو پشت خط بود
که گزارش شلیک به خانه اش را بدهد
... بیچارگی
به منزل من آمد
مارلون براندو در سال 1954
«برای بازی در فیلم «در بارانداز
برنده جایزه اسکار شد
همچنین پیش از این عنوان
بزرگ ترین بازیگر مرد آمریکا به وی داده شد
تو همه چیزشون رو ازشون گرفتی و تمام خوبی ها رو کنار زدی
همش در حال دله دزدی هستی
و قلدر بازی در میاری اما هیچی نیستی
هی، استلا
شک نکنید که تاثیر مارلون براندو
در دنیای سینما
تا نیم قرن آینده هم ملموس خواهد بود
بهش پیشنهادی میدم که نتونه رد کنه
مارلون براندو در زمان تیراندازی
اینجا در منزل خود بود
اما پلیسی که از وی بازپرسی کرد می گوید که او شاهد اتفاق نبوده است
این تیراندازی توجه همه را به زندگی خصوصی
یکی از گوشهگیر ترین ستاره های هالیوود معطوف کرد
این یک مبارزه بوده
تلاشی برای حفظ عقلانیت
و حس واقعیت
که با موفقیت از شما گرفته شده
این یک فیلم مستند بسیار شخصی خواهد بود
از فعالیت های زندگی اینجانب، مارلون براندو
ما اذعان داریم که اون یک مَرده طوفانی است
تنها، مملو از خاطرات
در یک حالت سردرگمی و اندوه
انزوا، اختلال
او از اینکه در اجتماع
یک شخص عادی نبود، زخم خورد
او به یک عروسک مکانیکی تبدیل شد
شاید احساس کرد که با او بد رفتاری شده
و او از این رفتار عصبانی است
او ذره های اطلاعات را اینجا جمع آوری می کند، ذره های عجیب فیلم را
تا توضیح دهد که چرا در این مسیر هستید ؟
ده، نه، هشت، هفت، شش
پنج، چهار، سه، دو، یک
حال اجازه دهید ذهنتان رها شود
به گذشته
به زمان های بسیار گذشته
به زمانی که بسیار جوان بودید
وقتی عادت داشتید اول صبح بیدار بشید
لباستان را بپوشید
در حالی که همه خواب بودند
و در پیاده روی «اوماها» قدم بزنید
و زیر آن درخت بزرگ نارون بنشینید
با وزش ملایم باد
سایهی برگ ها
مثل یک رویای بی نظیر ملایم است
و آن باد ملایم صدا می زند
آن بادی است که می توانی بهش اعتماد کنی
تو خاطرات هستی
من همیشه در زندگی ام
احساس آزاد بودن داشتن
موقع نشستن در آن قطار، آزاد بودم
عاشق این بودم که تو ماشین بشینم
و به صدای ریل قطار گوش بدم
می دونی ؟
این یک نوع ریتم عجیب است
من با جوراب ها و ذهن سوراخ به نیویورک رسیدم
یادمه مست کردم
روی پیادهرو دراز کشیدم و به خواب رفتم
کسی مزاحمم نشد
من همیشه کسی بودم که
کنجکاوی سیری ناپذیر در مورد مردم داشت
دوست داشتم تو خیابون راه برم و به چهره مردم نگاه کنم
عادت داشتم به گوشه برادوی و خیابان 42 برم
داخل سیگار فروشی آپتیمو
دوست داشتم سه ثانیه به مردمی که راه میرفتن نگاه کنم
و سعی می کردم شخصیتشون رو تحلیل کنم
فقط با آن تلنگل
چهره، حرف های زیادی برای گفتن داره
و مردم همیشه چیزهایی را پنهان می کنند
همیشه دوست داشتم حدس بزنم
چیزهایی که مردم راجع به خودشون نمی دونستند
چه احساسی داشتن، چه فکری می کردن، چرا حس می کردن
چطور است که ما به روش خودمان رفتار می کنیم
پاسخ چیست ؟
اصلا پاسخی وجود داره ؟
یه چیزی هست که عمیقاً بهش نیاز دارید
یه نوع تماس
تجربه ای که به شما حس تحقق می دهد
من احساس عدم کفایت داشتم
که به اندازه کافی نمی دونم
که به اندازه کافی دانش ندارم
احساس احمق بودن داشتم
بازیگر شدم
تقریباً تصادفی بود
برای تحقیقات اجتماعی به یک مدرسه جدید رفتم
که یک موسسه بی نظیر یادگیری بود
معلم هام همگی یهودی بودند
چون این مدرسهی جدید، خانه ای امن
برای یهودیانی بود که از دست هیتلر فرار کرده بودند
آدم های بسیار محترمی بودند
احساس خوب دانشگاه
کنترل بر زندگی شما
با این کلاس شروع می شود
معلم من
زنی به اسم «استلا آدلر» بود
بازیگر خوبی بود
واقعاً خوب
بوی گریمور
و فریبِ تجربه تئاتری
از تکنیک تدریس اون بیرون می آمد
نقش بازی کردن، ارتباطی به کلمات نداره
شما با کلمات بازی نمی کنید
با روحتون بازی می کنید
وقتی بچه بودم، خیلی خجالتی بودم
حساس، خیلی حساس
در تئاتر
بازیگر، رئیس است
عقبنشینی کردن، بر خلاف طبیعت زندگی انسان است
«اون گفت: «نترسید
«شما حق دارید که خودتون باشید»
«کجا هستید و چگونه هستید»
در موقع اجرا صادق باشید
به خودتون اجازه بدید احساس کنید
عشق یا خشم را احساس کنید
افکاری که شما را آزار می دهد
با صدای بلند بگویید
هرکسی داستانی برای گفتن داره
یه چیزی که مخفی می کنه
چیزی رو که گذشته ای ندارد
به زمان حال نیارید
ما از همان ابتدا تکنیک بازیگری رو در خودمون پرورش میدیم
حتی موقعی که بچه هستیم
غذامون رو پرت می کردیم کف زمین
که توجه مادرمون رو جلب کنیم
نقش بازی کردن، زنده ماندن است
آره، اون مادرمه
این عکس
اون نقاشی مادرمه
موقعی که 40 سالش بود
اون انسان بی نظیری بود
مثلا، لباس یه غاز خونگی که داشتیم رو تن بابانوئل می کرد
ازش یه بابانوئل می ساخت
یه لباس قرمز براش درست می کرد
و ریش و از این چیزها
اون زنِ مبتکر و هنرمندی بود
واقعاً دلم براش تنگ شده
من مضحک بودن رو
از مادرم یاد گرفتم
اون دندون های مصنوعی داشت
بعضی وقتها می خندید
موقع خندیدن
دندون هاش میزد بیرون
و من هرچی بیشتر می خندیدم
فکر می کرد بامزه تره
و هردومون کلی می خندیدیم
مادرم عشق ورزیدن به طبیعت رو به من یاد داد
و حس نزدیکی به حیوانات
هیچ آهنگی نبود
که نتونه با پیانو بنوازه
حتی یکی
به یادش میفتم خوشحال میشم
من عاشق بوی مشروبی بودم که از نفسش میومد
No comments yet. Be the first to leave one.