처음 200줄입니다.
...:::Ate_Ist:::...
سلام فابريزيو. - سلام.
من ديگه امسال سروقت ميرسم. متوجه نميشم مگه چي شده ?
جدا?
مدرسه ازديروز تعطيل شد. تعطيلاته.
باشه حالا بزن بريم. - باشه.
من ميترسيدم قرارمون از يادت بره.
الان يه ساله که ما با همديگه قرار ميذاريم.
من مشتاقانه منتظر اين لحظه بودم, نميخوام تعطيلاتمون رو دور از هم باشيم.
چرا باهام حرف نزدي?
نگاه! هنوزداره کارميکنه.
اون چيزه بيخودو ولش کن!
يالا!
ديدنه دوباره فابريزيو بدجوري هيجان انگيزبود. قلبم تاپ و توپ ميزد.
وقتي بهم نگاه کرد يه حس غريبي بهم دست داد.
من گيج شده بودم, چون نسبت به قبل فرق کرده بود.
با اون چشماي تيره اش نتونستم بشناسمش.
بعضي وقتا اون مثل يه پرنده شکاري بود, يه وقتايي هم مثل بره.
هرگز نفهميدم اون واقعا چي تو کلشه .
اما هروقت که دوباره تو بجنگل ميبينمش خوشحالم ميکنه.
هرسال, موقعي که تعطيلات تموم ميشد...
...ما همه چيمونو نزديکه يه ديوار زيره داربسته چوبي قائم ميکرديم.
چند وقت پيش اينجا سيل اومد, ولي زياد طول نکشيد.
فابريزيو بهم گفت اين رودخونه ناگهان غيب شده بود.
بعدسنگها سفيد شدن, خزه تمام جنگلو گرفت.
اما من خوشحال بودم چون يه سري چيز که گم کرده بوديم رو پيداکرديم .
فابريزيو جوري ميخنديد که پيش از اين هيچوقت اونجوري نخنديده بود.
اون هرموقع که ميترسيدم ازم مراقبت ميکرد.
چشماش سرشارازمحبت و جديت بود.
بعضي وقتها احساس ميکردم اون همه چيو درموردم ميدونه.
اون ميتونست افکارمو بخونه.
اون همه چيو دربارم ميدونست.
يه حسه غريبي بود.
يه حس ديوونه وار.
ناگهان احساس کردم بزرگ شدم. يه حسه خوبي بود.
نميدونم چرا.
ايرو کجاس?
نميدونم ولي هرجاباشه پيداش ميشه.
مزاحم نشو!عقب واستا!
وقتي فابريزيو تنهام ميذاشت من ميترسيدم. ميگرغتم مينشستم.
چراتنهام ميذاشت? من هنوز خوب نميشناختمش اونو تو جنگل ديده بودم.
اون جنگل و بلد بود: صداهاشو, حيواناتشو, مسيرهاشو...
اون بهم گفت يه سکوت جادويي تو جنگل هست که دوس داره.
جنگل خونش بود, اما من احساسه تنهايي ميکردم.
هميشه ميترسيدم که مبادا يه حيوونه وحشي بهم حمله کنه.
چه کار احمقانه اي بود! حيونو ترسوندي.
بهت که گفتم: مزاحمم نشو!
يالا!بيا منو بگير!
فابريزيو! کجايي?
برگرد!
اگه بيايي بهت ميگم چه خوابي ديدم!
خواهش ميکنم برگرد!
ميدونم اينجايي, فابريزيو اصلا خنده دارنيست!
ميدوني من داشتم چه خوابي ميديدم?
من تويه قايقه کوچيک تو رودخونه بودم.
اولش تنهابودم; يه دفعه تو اومدي تو قايق نشستي.
اومدي کنارمن نشستي.
من دراز کشيدم و خوابم برد.
من خوابيدم, تو با من اومدي تا اينکه برف باريدن گرفت.
ولي برف سفيد نبود, سياه بود. تمام آسمون سياه بود.
خورشيد, ابرها...همه شون سياه شده بودن.
يخهاي زيادي رو من ميفتادن.
يخ همه جا بود...
سعي ميکردي يخ ها رو رد کني, ولي هيچ شانسي نداشتيم.
وحشتناک بود. يخها بيشترو بيشترميشدن. من بدجوري ترسيده بودم.
بعد با صداي جيغ ازخواب پريدم.
کوهي که فرداازش ميريم بالا خيلي بلنده.
روياي فابريزيو بالا رفتن از اون کوه آبي بود .
بنظر ميرسيد اون دوست داره روش شرط بندي بشه.
رسيدن به نوکه قله, تماشاي کل رودخونه ازاون بالا, زمين,درختها.
فرداي اون روز شروع کرد که ازکوه آبي بالا بره.
تو مسيرمون درختها و گياهان هرچه بيشتردست وپاگير ميشدن .
اما فابريزو خياله تسليم شدن نداشت.
اون به ما دستورداد که به حرکت ادامه بديم.
مدت زيادي گذشت. بعد ما به يه جاي ناشناخته رسيديم.
اون چيه? - بذاريه نگاهي بندازم.
اون خارق العادست!
يه شهر نورانيه جادويي وسطه جنگل.
درختهاي تاريک برجهاي بلند رو احاطه کردن.
شهر از خس و خاشاک و درخت پوشيده شده بود.
يه شهرواقعي با خونه ها و پله ها و کوچه ها.
کوچه ها و ديوارها از گياهان زيادي پوشيده شده بودن.
بنظرميومد ما وارد يه شهرممنوعه شده بوديم....
...و کسي حاضر بود تا مارو بخاطره ورود به اون جا مجازات کنه.
ما به حرکت ادامه ميديم. دنبالم بيا.
فابريزيو اونجا نرو!
ميتونست خطرناک باشه! - به هيچ وجه!
نه فابريزيو!
لطفا اونجا نرو. اون تو خيلي تاريکه. بيا از اينجا بريم بيرون.
ماباز برميگرديم.
اين شهر رازه ماست.
نگاش کن, اون ديگه نميتونه پروازکنه.
فکرکنم از لونش افتاده.
خوشت نمياد?
شايد بتونم بهت کمک کنم.
نترس کاريت ندارم.
احمق نشو, کاريت ندارم.
ميشه اين قفس و تعمير کني?
چرا من? نوبته توئه.
اون روزا فابريزيو خيلي عصبي بود. من ازش خوشم نميومد.
, هرموقع که بهم ميگفت تو کسل کننده و بيخود شدي. منو ناراحت ميکرد
من درکش نميکردم.
بنظرميرسيد از آزارم لذت ميبره.
اغلب از پشت درختا ميپريد بيرون تا منو بترسونه.
فابريزيو اين بازيو تموم کن!
صبرکن بيام!
لارا! - فابريزيو! - منو بغل کن!
گرفتمت! من بردم!
توغذاي مني!
تو شکاره مني! تو زندانيه مني! - نه!
کسي نيست به دادت برسه!
تو ديوونه اي!
مقاومت نکن!
تو زندانيه مني! - نه!
اين کارا بهت کمکي نميکنه!
اگه ميتوني جيغ بکش!
هيچکي صداتو نميشنوه!
بذاربرم فابريزيو!
تو ديوونه اي! ميخواي باهام چيکارکني?
تو ديگه عاشقم نيستي?
بس کن! من قويتر از توام.
نه! چرا داري منو ميبندي?.. نه!
کمکم کن! اينجا يه ماره!
چرا هميشه ميخواي اذيتم کني? هوا داره تاريک ميشه, مامان بابام دعوام ميکنن!
همش ميگي مامان بابا! اينجوري ما نميتونيم باهم بازي کنيم!
هرموقع که تاريک شد, هروقت کارم باهات تموم شد اونو قت بره مامانت گريه کن !
التماس ميکنم, منو بفهم! اونا منتظرم ان! منو ببر خونه!
من تورو نمي برم خونه! سگه بيا بخورش!
سگ? من ازسگ ميترسم!
فابريزيو منو تنها نذار!
من از تاريکيه جنگل ميترسم!
چطورميتوني اينقدر بدجنس باشي?! خواهش ميکنم همراهم يبا ! - نه!
لعنتي! ازم دورشو!
خيلي پسره بد ذاتي هستي! چرا داري اينکارو ميکني?
بگيرش!
جنگل خطرناکه!
من تا ابد اينجا ميمونم ! من ديگه هرگز نميرم خونه!
چرا ديگه باهام حرف نميزني?
تقصيره خودته.
دنبالم نيا!
چرامنودرک نميکني? گفتم بهت هواتاريک شده بايد برم خونه!
تو يه عوضي هستي! ازت متنفرم!
لارا...لارا, کمکم کن! - چي شده?
لارا... لارا, کمکم کن!...لارا!
لارا! من آسيب ديدم!
فابريزيو کجايي?!
لارا کمکم کن!
دارم ميام!
زودباش!من اينجام!
نميتونم پيدات کنم!
زود بيا!
خودکشي! وحشتناکه!
عوضي! تو اون کارو کردي!
تو کشتيش! ازت بدم مياد!
غيرممکنه من باهات بازي کنم. اينو ميدونستم
صداي رعدو برق نشنيدي?
بره چي واستادي?
بجنب! ميخواي کولت کنم? - بذاربرم!
يالابيا! وگرنه خيس مي شيم!
کجاميخواي بري? - خفه شو!
اينجا چه عجيبه. - اره, مثل يه خونه ي يخي.
من تا حالا همچين چيزي نديده بودم.
يالا لارا. شايد يه راهه خروج پيدا کرديم.
من ميترسم, فابريزيو! - خونسرد باش.
چه اتفاقي بره چراغ قوه افتاد? - نميدونم شايد از باطريشه.
حالاچيکار کنيم ?
صبرکن. من ميگردم تا يه راهه خروج پيدا کنم. - نه!
آروم باش! - نه! لطفا بمون! ميخوام برم خونه.
اگه راهه خروجي باشه من پيداش ميکنم.
من فقط ميترسم وقتي ميريو تنهام ميذاري . راهه خوجي وجودداره?
ما اينتو گيرکرديم, اينقدر ميگرديم تا يه راهه خروج پيدا کنيم.
بهم اعتماد کن همه چي روبراه ميشه.
تو هميشه بهم اعتمادداشتي.
خوبه.
داري چيکارميکني? بس کن!
منو تو بغلت بگير تا گرم شي.
نگران نباش. نميخوام اذيتت کنم.
فقط ميخوام بدنت رو ببينم.
بذار تورو بغل کنم.
خواهش ميکنم مراقب باش.
بهم اعتماد کن. من خيلي مودبم.
اون گرما داره. ولي بدنيست.
لطفا دستتو بمال به من. يالا بمال.
نه چندشم ميشه.
اوه خواهش ميکنم من ميخوام با ادب باشم. بره هردومون ميتونه فوق العاده باشه.
فابريزيو اونجايي?
اوه عجب کمر بندي داري. - بگيرش!
بدردتو نميخوره! اونو بده من!
لطفا, بالا پايين کن! ميخوام باهات بازي بازي کنم.
چرا داري ميري بالا?
يالا; اگه ميخوايي کمربندو بگير!
اين قصه رو گوش کن لارا: يه سلطاني بود که...
...دوس داشت از درختها بالا بره. اون ازاينکارلذت ميبرد.
يه سلطانه خيلي عجيب. - نه فقط سلطانيي که حوصلش از شهرش سر ميرفت.
اون تصميم گرفت بالاي يه درخت يه خونه نو تو جنگل بسازه.
اون ميخواست تک و تنها زندگي کنه, مثل من.
باشه ولي منم بايد ملکه ات بشم.
اما تومدام کنارمي , شب و روز.
اين غيرممکنه. من مجبورم هروقت هواتاريک شه برگردم خونه.
من ميخوام هميشه اينجا باشم, ولي نميتونم.
No comments yet. Be the first to leave one.