처음 200줄입니다.
تيــم ترجــمــه .:: قــقــنـوس ::. .تـقـديـم مـي کـنــد
....::::هادي عليزاده و مهدي عليزاده::::.... تـيـم تـرجـمـه قـقـنـوس
آپون کجاست؟
ازش فاصله بگیر، عوضی
همه ما میدونستیم، همه بازیگران فیلم میدونستند
بعد از یک هفته کار متوجه شدیم چیزی داریم
میدونم بعضیا میگند هر کریسمس باهم تماشاش میکنند
هر شکرگزاری هم تماشاش میکنند
پس منتظر چی هستی؟ صبحونه توی تخت؟
عجیب نیست بعد ۴۰ سال هنوز دربارش حرف میزنیم؟
اونم دنبالهاش؟
باید یک چیزی تو چنته داشته باشه
وقتی اون جنینه از سینه درمیاد،
همه تماشاچیا پریدند تو هوا
پکستون برگشت بهم گفت: «پسر، این قراره خیلی عالی بشه»
نیشتو ببند و شورتتو بکن
خاطره من از دیدن نسخه کامل «بیگانهها» برام فقط شوک و حیرت بود
میخوام همه چی آروم و طبق برنامه پیش بره
تجربهای غیرقابل وصف بود چون فقط یک اسلحه دستمون بود
اگه قرار باشه توی عمرت فقط یک فیلم بازی کنی
این همون فیلم بود
انگار کیمیا، جادو یا جادوگری بود
دارم میرم برای ۷۰۹
همه فوراً فهمیدن این فقط یک فیلم پرفروش نبود
بلکه چیزی مهمتر بود چیزی که ماندگار میشه
این مردم مردن، برک
اصلاً میدونی اینجا چه غلطی کردی؟
جیم روش خاصی برای جذب تماشاچی داره
سیگنالای متعدد
و وقتی جذب شدی، ولت نمیکنه
و من عاشق این فیلمم
فیلم چنین جذابیت و هیجان باورنکردنی داشت
اینو همیشه دم دستم نگه میدارم
برای مواجهه نزدیک
بدون شک «بیگانهها» بهترین فیلمیه که توش بازی کردم
فکر نمیکنم هیچ ایرادی داشته باشه
هیچ مشکلی توی این فیلم پیدا نمیکنم
و این برام معنی داشت
این ترکیبی از تمام تأثیرات طراحی من
و تمام ایدههای داستانی بود که روشون کار میکردم
من برای ساختن اون فیلم به دنیا اومده بودم
خب، اینم از غنیمتمون بچهها
من تجربههای نسبتاً عمیقی تو سینما داشتم
و یکی از اونها شب افتتاحیه فیلم «بیگانه» بود
توی یک سینمای بزرگ تو شهرستان اورنج بود
چیزی که خیلی توجهم رو جلب کرد حس حضور و مکان بود
شما اونجا هستید، دارید توی این فضاپیما با این آدمها زندگی میکنید
حس دقیق جزئیات و زیباییشناسی طبقه کارگر
یک خاطره که خیلی واضح یادم مونده
از اون فیلم صدای چکچک آب روی لبه کلاه بیسبالیه
که هری دین استنتون به سرش داشت
و وقتی وارد اون اتاق خنککننده یا اتاق کندانسور میشه
صدای زنجیرها که به هم می خورند و تق تق میکنند
اون لحظه به عنوان یک فیلمساز درس بزرگی بهم داد
اینکه چطور حس واقعیت ملموس رو برای تماشاگر خلق میکنی
همه چیز مربوط به حافظه حسیه
فضاسازیها و خلق یک ژانر
فضای روانشناختی و تنگناهراسانه
هیجان گیر افتادن در فضا تقریباً اولین نمونه تو نوع خودش بود
میتونستم بوشو حس کنم
چیزی که توی تصویری میدیدم
باعث میشد حس کنم دائم بوی روغن یا چیزهای دیگه رو استشمام میکنم
و این فوق العاده بود یک لحظه استثنایی در سینما
میشد حس کرد که ریدلی اسکات
با الهام از فیلم ۲۰۰۱ میخواست فیلمی بسازه
که حرمت منبع اصلی را نگه داره و جدی گرفته بشه
فیلم کاملا حس واقعی بودن رو القا میکرد
این نگاه رو دن اوبنون با همکاری جان کارپنتر
برای فیلم «ستاره تاریک» پیدا کرده بودند
ریدلی از اون ایده استفاده کرد
و با نورپردازی بینظیرش اونو به سطح کاملاً جدیدی رسوند
برای فیلم «بیگانهها» ما از همون نقطه شروع کردیم
از همون زمان اکران فیلم اول
برنامههایی برای فرستادن یک فضاپیمای دیگه به LV-426 وجود داشت
یک ایده خیلی معمولی برای دنبالهسازی که مطمئناً جواب میداد
اونها این ایده رو داشتند که بیگانه واقعاً تو فیلم اول کشته نشده
و به زمین برمیگرده
یا ایده تخمهای LV-426
که مثل فیلم «اشغال بدنها» به زمین میرسند
که یکم غیرواقعی به نظر میرسه ولی جواب میداد
اما خودش گویاست که ریپلی رو دوباره توی داستان خاص خودش ببینیم
من داشتم یک ایده دیگه رو به والتر هیل و دیوید گیلر پیشنهاد میدادم
اونا یک ایدهای داشتند که دادند به من انجام بدم
که میشد گفت «اسپارتاکوس در فضا»
منم رفتم و این داستان مهندسی ژنتیک رو ساختم
در مورد یک طبقه زیردست از بردههای اصلاح ژنتیکی شده
که انسان به حساب نمیومدند
و من برگشتم با این مفهوم حماسی علمی-تخیلی و اونا گفتند
نه، ما فقط شمشیر و صندل تو یک سیاره دیگه میخوایم
راستش همینا ناامیدم کرده بودند
اونا اصلا ژانر علمی-تخیلی رو درک نمیکردند
خوششانس بودند که یک اثر علمی-تخیلی موفق ساختند
و بعد ادای آشنایی با ژانر علمی-تخیلی رو درمیآوردند
در حالی که واقعاً نمیدونستند مخصوصاً دیوید گیلر
اون گفت «خب، ما یک چیز دیگه داریم»
گفت «هفت ساله هیچ پیشرفتی نداشته
اما تو میتونی روش کار کنی»
گفتم «چی هست؟»
با بیاعتنایی گفت «بیگانه ۲»
و در همون لحظه مغزم مثل یک ماشین پوکر تو وگاس روشن شد
که داره یک میلیون دلار میده بیرون
میدونی چی میگم؟ دینگ دینگ دینگ
با عجله رفتم خونه
همه یادداشتهامو برای این کار جدید که روش کار میکردم برداشتم
باور کنید یا نه اسمش رو گذاشته بودم «ای.تی»
بعد یک اسکل دیگه اومد یک فیلم ساخت به اسم «ای.تی»
یا حداقل شنیدم داره میاد
گفتم «باشه، از این اسم میگذرم»
بعد اسمش رو عوض کردم به «مادر» فکر کنم
و شروع کردم به نوشتن «مادر»
چون درباره دعوای دو مادر بود
مادر بیگانه از بچههاش محافظت میکنه و مادر انسان هم همینطور
گیلر به من یک مفهوم یک یا دو خطی داده بود
همون جایی که کشتی متروکه رو پیدا کرده بودند و حالا مستعمره شده بود
و ارتباطشون رو با کلونی از دست میدند و از نیروهای فضایی کمک میگیرند
و این نقل قول دقیقشه
«بعد یک سری چرت و پرت اتفاق میافته سه نقطه»
و من روش کار کردم
همزمان با نوشتن فیلم «بیگانه»
داشت «رامبو: خون اول بخش دوم» رو هم مینوشت
دو میز کار مختلف داشت
و برای هر کدوم موسیقی متفاوتی
پخش میکرد تا وارد فضای ذهنی اون فیلم بشه
هیچ شکی نیست
بدون جیمز کامرون، بدون ریدلی اسکات
و بدون دیوید فینچر که بحث خودش رو داره
این فیلمهایی که داریم رو نداشتیم
اما بدون یک هیولای جذاب نمیشه فیلم هیولا ساخت
هنوز درک نکردی با چی طرفی؟
ارگانیسم کامل
کمال ساختاریش فقط با خصومت ذاتی اش برابری میکنه
کار پایهای که گیگر روی «بیگانه» انجام داد
واقعاً بینظیر بود
زبان کاملا توسعهیافته بیومکانیک
آمیخته با جنسیت، هراس و ترس روانشناختی
که تصاویرش خلق میکرد
مثل گیر انداختن صاعقه در یک بطری بود
اگه به طرحهای اولیه ران کاب که هنرمند درخشانیه نگاه کنی
و ایدههای دیگهای که دن اوبنون
قبل از پیوستن ریدلی به عنوان کارگردان توسعه داده بود
فیلم اون چیزی نمیشد که دیدیم
احتمالاً یک فیلم معمولی میشد و تموم
یادمه بچه که بودم وقتی با خانوادم میرفتم کتابفروشی
و کتابی از گیگر میدیدم
میگفتند «نه نه نه، نباید این کتاب رو ببینی»
گیگر کلی روی پروژه «تلماسه» خودوروفسکی کار کرده بود
که متوقف شد
و این دن اوبنون بود که کاراش رو دید و فهمید چیزی توش هست
مشخصاً المانهای فالیک میبینیم
حفرهها و بخشهایی
که در واقع برای ما انسانها آشنا به نظر میرسند
اما این المانها بد ریخت، چندش
اغراقآمیز و وحشتناکاند
اونقدر عجیب، زیبا، باشکوه
شهوانی، ترسناک و مسحورکننده بود همه اینها باهم
و خود گیگر آدم جذابی بود آدم شوخی هم بود
هممون استرس داشتیم چون اون چیزی که ریدلی اسکات و گیگر
و تمام تیم در فیلم اول انجام داده بودند
اونقدر عظیم و ترسناک بود
که فکر میکردیم داریم تقلب میکنیم که واردش بشیم
یادمه کامرون یک موقعهایی سرسری گفت
«چیزی نیست، میتونیم بهترش کنیم»
موقع تماشای فیلم گفت «میتونیم از این بهتر بسازیم»
و یادمه با خودم گفتم «خدارو شکر حداقل اون این حس رو داره»
فیلم «بیگانهها» دقیقاً ادامه پیدا میکنه
با فاصله ۵۷ سال از پایان فیلم قبلی
اون وارد کپسول نارسیسوس میشه اون کپسول نجات کوچیک رو برمیداره و میره
و ما داستان رو با همون کپسول نجات تو ابتدای این فیلم شروع میکنیم
باید یک تعادل ظریف بین وفاداری به فیلم خودم
و ادای احترام به دنباله فیلم ریدلی پیدا میکردم
فکر کنم به تعادل رسیدیم و ژانر رو بیشتر به سمت اکشن بردیم
مشکلی نداره
چطوری میخوای از لحاظ وحشت و تعلیق از «بیگانه» پیشی بگیری؟
هیچوقت مستقیم رقابت نکن
۴۰ متر جلوتر، جهت ۲۲۱ باید پلکان باشه
چی میشه اگه یک گروهان کامل تفنگدار بفرستیم
تا دندان مسلح؟
دیگه چی ممکنه خراب بشه؟ این اتفاقیه که میافته
هرکی زندس
زودباشین از اینجا برین خفه شو
خدایا آپون کجاست؟
امروز چطوری؟
افتضاح
خب حداقل از دیروز بهتری
من کجام؟
من تو رؤیاهام زندگی و کار میکنم
رؤیاها منبع داستانها ایدهها و الهامهام هستند
جیمز کامرون میتونه از رؤیاها به شکلی استفاده کنه که به داستان ربط دارند
نه به عنوان یک ترس کاذب
تماشاگرایی اون موقع «بیگانهها» رو میدیدند
که اون صحنه وحشتناک جان هارت از فیلم اول را دیده بودند
و با اینکه دقیقاً به همون شکل درنیومده بود
اون حس اضطراب رو به خوبی بالا میبرد
وقتی ریپلی داره کابوس میبینه
و ملافه رو کنار میزنه
و جنین فضایی داره از شکمش میزنه بیرون
همونجاست که همه میگند «اوه نه»
اون لحظه وحشتناک جان هارت از سفر قبلیش رو درونی کرده
انگار جنین فضایی نمادیه از
چیزی که باید از وجودش خارج کنه
No comments yet. Be the first to leave one.