처음 200줄입니다.
یهو از راه میرسه،
آدم میخواد، امیدوار میشه،
منتظر میمونه.
پنج سال...
هیچی.
بیخودی علاف موندن،
اون...
نه زنم «اریتا» رو نمیگم.
اون یکی زنه رو میگم.
درست جلو چشممه.
نزدیک.
خیلی نزدیک،
انقدر نزدیک،
اما واقعاً اونجا بود؟
پنج سال،
پنج سال بدون اینکه دیگه منتظر چیزی باشی...
هیچ انتظاری نداشتن...
و بعد یهو...
یهو،
ریحان...
ریحان؟
اسمش این بود،
این... اسمش همینه.
خیلی مهربون بود.
یه زنِ خونگرم و آروم،
یه سالی بود داشتم واسه خودم ول میچرخیدم، شانس آوردم که باهاش آشنا شدم.
ریحانه؟
ریحانه.
تصمیم گرفتم پیشش بمونم. نمیدونم چرا.
قبل از اینکه ببینمش، دنبال چیزای دیگه بودم.
بعد که دیدمش، دیگه نخواستم از پیشش برم.
فهمیدم که بیکس و کار رها شدم.
واسه همین پیشش موندم.
کجا بود؟
نزدیکیهای مرز ترکیه،
توی یه قهوهخونه،
میدونی یعنی چی؟
یه جور رستورانه؟
یه جای خونوادگی و گرم و نرمه...
پاتوقی واسه دور هم جمع شدن.
خونوادهی ما تو کل اون منطقه اسم و رسم دارن،
مخصوصاً داداشم...
مادرم هنوز عزاداره،
خواهرهام هنوز دارن گریه و زاری میکنن،
اما...
همه دارن با انگشت ما رو به هم نشون میدن.
همهش به خاطر رفتارای زنِ داداشِ خدابیامرزم.
آبروی خونوادهم رفته...
آبروی بچههاش هم همینطور.
منظورتون خانم ریحانه سوره عباسیه؟
ریحانه آقا، اینجا رو اشتباه نوشتن.
درک میکنید که، تقصیر اون نیست،
اون غریبهست و رسم و رسوم ما رو نمیدونه.
نمیدونه که آبرو و ناموس چقدر واسه ما مهمه.
نمیدونم چرا این کارو کرد.
خدا شاهده هر چی که لازم داشت بهش دادم.
به بچههاش هم همینطور.
یه نفرو بفرستید از مردم آمار بگیره،
اگه شک دارید، از خودش یا همسایههاش بازجویی کنید.
اگه حرفام دروغ بود، اون وقت به نفع اون حکم بدید،
اما اگه حقیقت داشت...
امیدوارم دستور بدید این خرابشده رو تخته کنن.
دیگه نمیخوام سرافکنده باشم،
آدرسش کجاست؟
توی بزرگراه،..
#۴۵ کیلومتری مرز ترکیه.#
خدا بیامرزدش،
آقا اسماعیل آدم درستی بود.
اینجا همه میشناختنش و خاطرشو میخواستن،..
توی قرآن اومده که...
کلید آشپزخونه کجاست؟
بازه، آقا اسماعیل هیچوقت درو قفل نمیکرد،
همه پشت سرش خوب میگن.
هر کی میشناختش داغدارش شد.
خدا برادراش، ناصر و کریم رو حفظ کنه.
خدا پشت و پناه بیوهش، ریحان، باشه،
خدا کنه خوب از بچههاش نگهداری کنه،
معلومه، مسئولیت خونوادهاش با منه،
من برادر بزرگترشم،
وظیفمه که هوای خونوادهاش رو داشته باشم.
بچههاشو به امون خدا ول نمیکنم.
نمیذارم رنگ یتیمی رو ببینن.
من جای برادرم رو واسشون میگیرم
تا تو آرامش زندگی کنن و درستحسابی درس بخونن،
مگه نه؟
این رسم ماست، خدا هم اینجوری راضیه.
فقط یه برادر میتونه جای برادرِ از دست رفتهاش رو بگیره،
این یه ثوابِ بزرگه!
خدا بیامرزتش!
بیا سارا.
به زنها میگم همین هفته بیان بهتون سر بزنن.
غصه نخور زلیخا.
ریحانِ بیچاره اینجا هیشکی رو نداره.
اینا رسم و رسوم ماست،
بیوههای ما باید با برادرِ شوهرِ خدابیامرزشون ازدواج کنن.
بچهها باید پدری بالاسرشون باشه که غریبه نباشه،
زنِ اول باید واسش کادو ببره،
پس اینو براش ببر.
یه چادرِ خیلی خوشگل...
یه لباسِ قشنگ...
تک و تنهاست.
باید هوایش را داشته باشیم.
ریحان!
سلام. خوش اومدین.
بفرمایید تو، خواهش میکنم.
پسر طفلکیم، تو جوونی پرپر شد!
این برای ساراست.
امتحانش کن عزیزم.
بذار ببینم،
چقدر قشنگه!
دقیقاً سایز خودشه!
قشنگه.
خوشگل شدی.
این سه تا لباس کادو برای ریحانه.
زلیخا با این پارچه یه چادر قشنگ براش میدوزه.
از کادوها خوشت اومد؟
آقا ناصر واقعاً دستودلبازه!
دیگه وقتشه لباس مشکی رو دربیاری.
نه.
- آخه چرا؟ - هنوز عزادارم.
داری چی میگی؟
هنوز آمادگیشو ندارم.
زنش زلیخا هم راضیه، خودش این کادوها رو آماده کرده.
نمیتونم.
پس کی؟
میخوای آقای ناصر رو همینجوری معطل بذاری؟
سارا...
بیا اینجا!
سلام عمو. - سلام لیلا.
چطوری سارا؟
خوشت اومد؟ خوبه...
یه بوس بده.
دختر جماعت به پدر نیاز داره، مخصوصاً تو این سن و سال.
ممنون، ولی نباید زحمت میکشیدید.
چیزی نیست، بچه اسباببازی میخواد.
دارید لوسش میکنید.
آخه من فامیلم، باید به من عادت کنه.
میخوای امتحانش کنی؟
بدو،
آفرین، برو، امتحانش کن.
یالا،
لیلا، این کیسهها رو بیار.
یه کم خرید کردم براتون.
فکر کردم لازم داشته باشید، آخه هیچوقت چیزی از من نمیخواید.
ممنون، ما به چیزی احتیاج نداریم.
زیاد باشه بهتر از اینه که کم باشه.
لیلا، چرا مدرسه رو ول کردی؟
واسه خودت و سارا شکلات خریدم.
کریم قضیه مدرسه رو بهم گفت.
راهش براش خیلی دوره.
قبلاً چیکار میکرد؟
اسماعیل باهاش میرفت.
چرا به من نگفتین؟
من یا کریم میتونیم همراهیش کنیم.
نباید شماها رو اینجا تنها ول کنم.
وقتی بیاید خونهی من، بهتر بهتون میرسم.
کارگرا از شنبه شروع میکنن.
لازم نیست.
بهش نمیگی؟
- در مورد چی؟ - کلاسهای بافندگیم.
به اون ربطی نداره. منم که تصمیم میگیرم.
مادر پیشتون میمونه تا وقتی که خونهی جدید تموم شه.
ناصر بهم گفت.
قدمش روی چشم!
اصلاً واسه همیشه بمونه!
واسه همیشه که نمیشه.
چرا که نه؟
به زودی میرید پیش اونا.
راحت باشید، خونهی خودتونه.
یواش، مواظب باش.
- بقیه چطورن؟ - همهشون سلام میرسونن.
- بچهها چطورن؟ - اونا هم خوبن.
آروم.
چای میخوری؟
آره، بی زحمت.
- اینا چیه؟ - واسه مادره،
اگه لازم باشه بازم میتونم بیارم.
سیگاره... ولی زیاد نکش!
سعیمو میکنم،
#مسافرگیری به مقصد# #سوریه، آذربایجان، ترکیه...#
برو کلید رو از عموت بگیر.
#مسافرگیری به مقصد# #تهران، آنکارا، استانبول...#
ریحان...
سارا چی میخواد؟
کلید رستوران رو.
- مشکلی پیش اومده؟ - میخوام یکم غذا بردارم،
چیزی کم و کسر دارید؟
نه. واسه اینه که خراب نشه.
- تنهایی انجامش میدی؟ - نه، اوجان کمکم میکنه.
کریم که برگرده، خودم میبرمتون،
جای متروکه زود داغون میشه،
میتونم بفروشمش،
ولی کی این کافه قراضه رو میخواد؟
هر کسی میتونه تو کل جاده
بین اینجا و استانبول یکی بسازه.
کسی خریدارش نیست.
حتی اجاره هم نمیره.
نمیصرفه.
تو این اتوبان تا دلت بخواد رستوران هست،
التماسش کردم که مدیریتشو بده به من،
No comments yet. Be the first to leave one.