처음 200줄입니다.
خیلی به شخصیتهای تصنعی یا... نقابهایی که میزنیم فکر کردم.
دکتر گلن، کمک لازم دارم.
مطمئنم میتونیم راهحلی پیدا کنیم.
ممنون.
« آنچه گذشت »
سیاست، یه جور دیگهای از حل مسئلهست.
بیشترش برام تازگی داره.
این پروژه اصلاً با منافع ما همخوانی نداره.
اما بعضی چیزها تغییر نکردهان.
ببین آدمها چی میخوان،
بعد یا اونو ازشون دریغ کن...
برای ویکتور ۲.۸ در نظر بگیر.
یا براشون فراهم کن... بعد هرکاری برات میکنن.
مردک آشکارا داره پلیس رو مسخره میکنه.
میتونیم ازش استفاده کنیم.
یه گروه ویژه.
همهی عناصر فاسد توی یه سبد.
هِکتور هم همین رو میخواست.
همهی اون آدمرباییها نزدیک ریل قدیمی ۶۱ بودن.
حاکمیت قانون پیروز میشه.
اگه بخوای برگردی به کارای قدیمیت...
عواقبش رو میبینى.
وقتی از این پنجره نگاه میکنی، چی میبینی؟
- استارباکس؟ - رأیدهنده.
رأیدهندهها.
شما چی میبینین، قربان؟
ترس. شهری که داره از حرکت میایسته...
و من به شهر قول دادم که...
از دست این... موجود عجیب محافظتشون کنم،
و ما هیچی نداریم.
خب، این کاملاً درست نیست، قربان.
دختری به اسم آنجلا دل تورو دیشب دیروقت
توی بیمارستان پرسبیترین پیاده کردن.
میگه واقعاً از دست میوز فرار کرده.
- زندست؟ - خون زیادی از دست داده،
حدود ۲۵۰۰ میلیلیتر
که نمیدونم، به نظر زیاد میاد،
اما تونست به پلیسها محل اختفای میوز رو نشون بده.
اما چطوری فرار کرد؟
دختر میگه یه یاغی به اسم «دردِویل» نجاتش داده.
پس اون برگشته.
- مطمئن نیستیم. - برین بیرون.
اون برگشته.
«امپایر بست تیوی در شبکههای اجتماعی» @EmpireBestTV
« دردویل: تولدی دوباره » « قسمت هفتم: هنر برای هنر »
ترجمه و زیرنویس از: Ali_Master
مشکلی نیست.
من اینجام.
من اینجام.
مت...
وقتی رسیدم اینجا نبودی.
پرونده مدیسن. پروندهی سختیه.
مت، کیفت رو اینجا گذاشتی
و... ...این کبودیها رو سر کار بدست نیاوردی.
رفتم پیادهروی. خوابم نمیبره. خب؟
ببخشید هدر، میدونم، میدونم نگرانم هستی،
اما... گاهی به چیزهایی برخورد میکنم.
این بخشی از واقعیت منه.
- پس چرا در مورد پیادهروی دروغ گفتی؟ - چون خجالتآوره، عزیزم.
نه، مت. چه خبره؟
تو بیشتر مواقع غایبی.
خودتو توی موقعیتهای خطرناک میندازی مثلاً اون بانک.
کبود و زخمی هستی. این یه جور خودآزاریه؟
نه.
ببین، دارم با بعضی چیزها دست و پنجه نرم میکنم، و ظاهراً خوب از پسش برنمیام.
بعضی چیزا؟
ببین هدر، میدونی که من قبلاً یه زندگی کاملاً متفاوت داشتم...
و خیلی... با این زندگی فرق میکرد.
تو شرکت قدیمیت، با دوستای قدیمیت.
فاگی و...
کارن.
یه جورایی.
میدونی، بعضی وقتا همه این چیزها به نظرم...
به نظرم میاد که...
...تصنعیه.
تصنعی؟
- منظورم تو نیستی. - آره.
متاسفم که اینو میگم...
اما تو اینهمه وقت ترومات رو توی خودت دفن کردی...
که حتی نمیبینی چطور داره از درونت بالا میزنه
و میخواد هرچیز خوبی که داری رو نابود کنه.
میدونم. میدونم.
- هرچیز خوبی که داریم. - آره.
و من واقعاً دارم سخت تلاش میکنم باهاش بجنگم.
این یه جنگ نیست. یه فرآینده.
حله. متوجه شدم. ممنون.
- دکتر گلن. - اوه!
- با شوخی از این موضوع فرار نکن. - باشه، باشه، ببخشید.
هی، ببخشید.
دوستت دارم، مت.
منم دوستت دارم.
- مشکلت چیه؟ - صبح بخیر، چری.
فکر کردی متوجه نمیشم؟
بهم قول دادی بعد این کارو میکنی؟
لطفاً آرومتر. بریم تو اتاق کنفرانس حرف بزنیم.
مت، میشه یه لحظه باهات حرف بزنم...
فقط دو دقیقه وقت بده. باید در مورد پرونده اِدِلاِستاین با چری صحبت کنم.
- دو دقیقه. - هان.
- گفتم دخالت نکن. - میخوای بگی چیکار میکردم؟
پلیسا داشتن وقت تلف میکردن.
من تو یه شب پیداش کردم.
- مدال میخوای؟ - یه آدمکش زنجیرهایه.
چری، این فرق داره.
شصت نفر مردن. اگه دردِویل نبود یه نفر دیگه هم میمرد،
و اون هنوز آزاده.
پس باید به مخاطبات زنگ بزنی و بفهمی دقیقاً
- همه قربانیای میوز... - نه، چی، یعنی فکر میکنی
- منم با این چرندیات همراهیت میکنم؟ - بعد از دیشب،
اون وارد حالت بقا میشه چون میدونه وقتش کمه.
اگه بتونم الگوش رو بفهمم، میتونم بفهمم بعدی کجا حمله میکنه.
پس لطفاً کن، با مخاطبات صحبت کن...
نه. نه، نه، نه، نه.
اگه میخوای زندگیت رو دوباره بهم بریزی، اشکال نداره...
اما اینبار تنهایی.
میدونی، یه زمانی تو نیروی پلیس بودی،
تو چنین موقعیتهایی بهم زنگ میزدی.
همون موقع که ناپدید شد... فقط یه سال و خردهای میشه.
اما چرا الآن؟
مگه میوز اولین آدمکش زنجیرهاییه که شهر به خودش دیده؟
حرف از یه مردیه که... با لباس شیطانی ظاهر میشه.
- نمیدونم چرا. - اگه واقعاً برگشته،
اگه داره میوز رو تعقیب میکنه،
بدترین اتفاق دنیا نیست، مگه نه؟
منظورم... به خاطر صلاح شهره.
به خاطر صلاح شهر.
حرف از مردیه که یهتنه
ده سال زیرساخت تجاری رو نابود کرد.
- متوجه منظورم میشی؟ - بله، قربان.
ده سال زحمت کشیدم تا اون تشکیلات رو ساختم.
کاملاً بینقص بود.
بینقص تا وقتی که اون منو به ناحق دستگیر کرد.
کل کسب و کارم رو از بین برد،
کسب و کاری که آدمای سختکوش،
که به خودشون و شرکت من ایمان داشتن،
رو ثروتمندتر از رویاهایشون کرد!
یه شبکه کامل از میلیونرهای طبقه کارگر،
از توزیعکنندههای خارجی تا... کارگران بندر اینجا.
اون آدما... آدمای با اخلاصی بودن.
وحشیانه عمل کرد. همه کارگرهام رو پیدا کرد،
واسطهها، همه رو...
بیرحمانه کتک زد.
استخوانها رو شکوند. روحیهها رو خرد کرد.
بدون رعایت فرآیند قانونی. بدون مجوز یا دلیل حقوقی.
همه به خاطر این مرد منحرف و خیالپرداز.
این یاغی.
به خاطر خودبرتربینیش.
اما... شما از اون ماجراها عبور کردین، نه؟
الان شهردارین.
بله، من... الان منابع بیشتری دارم.
منابع نهادی. منابع انتظامی.
استفاده از اینا برای تسویه حساب شخصی ممکنه سوءاستفاده از قدرت تلقی شه.
وقتی تو رو آوردم...
از زندگی قبلیت،
یادته چرا گفتم استخدامت کردم؟
فکر کنم گفتین «توانایی تفکر نامتعارف» دارم.
آره باک، دقیقاً.
حالا من مسئول محافظت از این شهرم
در برابر هرکسی که از قانون سرپیچی کنه.
من راست میگفتم، آقای مرداک.
هِکتور راست میگفت.
بعد دردِویل اونقدر کتکش زد که جون به لب آورد.
- دردویل منو نجات داد. - آره، شنیدم.
آنجلا، چی یادت میاد؟ از میوز؟ از ریل ۶۱؟ هرچیزی؟
غیر از زیرزمین کشتار و اون خونریزیها؟
آره، غیر از اونا.
اون... کاراگاها کلی سوال پرسیدن وقتی به هوش اومدم.
خدایا.
هدف چیه؟
- پلیسا کاری نمیکنن. - نه. اگه نکنن،
یکی دیگه میکنه. قول میدم.
حالا باید با دقت فکر کنی.
چیزی غیرعادی به خاطر میاری؟
چی بود که متفاوت بود؟ خاص؟
این نقاشیهای عجیب رو داشت...
و خیلی... تو فازشون بود.
مدام ازشون حرف میزد. مدام میکشیدشون.
از چی؟ مثلاً نقاشی دیواری؟ از آدما؟
از صورتها.
ممنون که وقت دادین، خانم فیسک.
داری کلی آشوب به پا میکنی، لوکا.
اگه دنبال جلب توجهی، راهای دیگهای هم هست.
ببین، من آدم روراستیام. سیاستبازی بلد نیستم.
اصلاً چرا میخواد شهردار بشه؟ هدفش چیه؟
من مجبور نیستم اقدامات همسرم رو به تو یا هرکس دیگهای توضیح بدم.
تو هم میدونی این کصشعره، مگه نه؟
دیگه مثل زمان تو پول درنمیاریم.
اکثر ما اصلاً درآمدی نداریم.
بعد اون یه انگلیسی فرستاده که میگه تقریباً دو میلیون ازم طلب داره.
اون من بودم.
- اوه. - قوانین رو میدونی.
خوب بازی کن. هوشمندانه عمل کن. کمرو باش.
هیچکدوم رو رعایت نکردی. حالا بدهکاری.
قوانین وقتی تو مدیر بودی ارزششو داشتند.
اون موقع بهتر بود. خودت میدونی.
توی چهرت میبینم.
شاید...
وقتشه یه تغییر ایجاد کنیم.
داری اجازه منو میخوای یا... کمکم؟
این به خودت بستگی داره.
سلام.
No comments yet. Be the first to leave one.