처음 200줄입니다.
گوساله آماده داغ ـه.
گوساله رو بخوابون روی زمین.
- داغش کن. - آهن داغ دارـه می آد.
ولش کن برـه.
اوهانلن.
بقیه رو من انجام می دم.
پیرمرد اینو داد برات بیارم.
گفت بهت بگم تو اولین کسی هستی که بعد از مدت ها نامه دریافت می کنه.
خیلی بهت افتخار می کنه.
- جان، از طرف کی ـه؟ - یه وکیل. از خارج ایالت ـه.
- مشکلی پیش اومدـه؟ - نمی دونم.
نمی دونم هارلی. حتمن کل تگزاس رو دنبالم گشت ـه.
خیلی خوب، آهای بیابونی ها بیان بلومبونید.
اینجا رو نگاه کن.
ببین، همون زمینی که ما پاییز قبل در دلریو کار می کردیم.
اون زمین رو یادت هست، هارلی؟
چیزی که یادم می آد این ـه که نمی تونستم افسار اسب ها رو خوب نگه دارم.
آره همون ـه.
هارلی، چه دردسری داشتی برای مخفی شدن در دل ریو.
قبلن هم بهت گفتم جان، من اصلن نمی دونستم که دخترِ رئیس ـه.
بازش نمی کنی؟
من هیچ وقت نامة یه وکیل رو با شکم خالی باز نمی کنم.
من کلی غذای خوب توی عمرم خوردم، این غذا هیچ ربطی به اون ها نداشت.
بقیه که شکایتی نداشتند.
آره خُب، بقیه که مثل من باتربیت، بار نیومدند.
براشون فرقی نمی کنه با چی شکمشون رو پر کنند.
تو بگو غذاست، اونا هم ترتیبشو می دن.
هر کی از ننه ش قهر می کنه می ره آشپز می شه.
همه شون عین هم اند.
واقعن آدمی که قدر چیزهای خوب رو می دونه، زندگی ندارـه.
هر سال با خودم می گم می رم دنبال یه کار راحت تر،
ولی بهار که می شه، دوباره برمی گردم سر همون کار قبلی.
یادم ـه وقتی 12 سالم بود پدرم ازم پرسید،
وقتی بزرگ شدی می خوای چکاره بشی؟
منِ احمق گفتم: یه کابوی.
دردسرهام از همون موقع شروع شد.
اگه پدر بشم به بچه هام می گم که ...
- هی، کجا می ری؟ - شایان.
شایان؟ نمی خوای خبر بدی داری می ری؟
موقع امضاء خبر دادم.
می دونی جان، شاید کریسمس بعدی ...
برم آرکانزاس و خواهرم رو ببینم.
دو سال از من کوچکترـه.
رفت و با یه نفر از خانوادة بریدلا ازدواج کرد. سم بریدلا.
توی کار دایره دمبک ـه.
قبلا توی کار فروش اسب بود. تا این که یه اسب لقدش کرد.
لوشس، برادر سم بریدلا به من یاد داد چطوری ویسکی سرخپوستی درست کنم.
ـ جان، تو بلدی چطوری ویسکی سرخپوستی درست کنی؟ - نه هارلی.
خب، یه بشکه آب رودخونه میسوری رو با یکی یا دو گالن الکل قاطی می کنی ...
یه خورده استریکنین واسه اینکه حال آدم رو خراب کنه یه ذره هم تنباکو برای تحریک شدنش.
سرخپوست ها به چیزی که حالشون رو خراب نکن ـه نمی گن ویسکی.
چند تیکه صابون هم اضافه می کنیم واسه تزئین رویش.
دویست گرم یا بیشتر هم فلفل قرمز تا آتیشی بشه.
یه ذره گلاب می ریزیم، بعد باید بجوش ـه تا قهوه ای بشه.
این می شه ویسکی سرخپوستی.
برات تعریف کردم که عمو چارلیم چطوری زخمی شد؟
ـ نه هارلی. ـ خونه اش درست بیرون همین دشت بود.
یه روز از خونه می زنه بیرون و صدای حرکت یه گله رو می شنو ـه.
می گفت هر چی نگاه کردم خبری از هیچ گاوی نبود.
چند دقیقه بعد، 365 تا گاو شاخ بلند می گیرنش زیر دست و پا.
بد جوری استخوان هاش می شکن ـه.
این حادثه برای 19 سال پیش ـه اما عموم هنوز هم حال مزاجی اش خوب نیست.
بعدش پسر عموم جیم بود.
تیپ مردونة خوبی داشت ...
اما وقتی ازدواج کرد داغون شد.
چاق شد، موهاش ریخت، دندون هاش به فنا رفت.
قیافه خودش بدتر شد اما قیافه زنش بهتر شد.
نمی خوام بگم زنش هیولا بود یا چی.
حداقل کسی نمی تونه ثابت کن ـه.
اما خدا رحم کن ـه ...
هر چی مردـه قیافه اش بدتر می شد، زن ـه قیافه اش بهتر می شد.
تا این که دیگه چیزی زیادی از مردـه باقی نموند.
و زن ـه هم رفت یه جایی توی شرق تا با یه سنگ تراش زندگی کن ـه.
یادم ـه یه زمستون که تقریبن مثل همین زمستون سرد بود پایین آرکانساس بودم.
اون زمستون خیلی هوا سرد شد ...
همة زن های منطقه در بهار اون سال حامله بودن.
کل تابستون و پاییز اون سال
همة مردها و پسر ها دعا می کردند که یه زمستون سرد دیگه داشته باشند.
می گفتن هر چی باش ـه بهتر از غذا دادن به حیوون هاست.
یه بار با یه پیرپسری به نام هنک جیمسون هم سفر بودم.
14 برادر و خواهر داشت.
پای چپ دخترـه فقط سه تا انگشت داشت.
ـ یادم ـه یه روز ... ـ هارلی ...
کدوم دخترـه پای چپش فقط سه تا انگشت داشت؟
خواهر هنک، کورا بی. اسمش این بود: کورا بی جیمسون.
مردم برای این که کفش هاش رو دربیارـه بهش پول می دادن.
با یه یارویی اهلِ هاج کانتی ازدواج کرد.
بعضی ها دور و اطراف گشتند دنبال زنی که یه نقصی داشته باش ـه ...
و اگه پیدا می کردن، باهاش ازدواج می کردن.
با هلن ازدواح کنید. او موهایی سرخ، چشمانی سیاه، گونه های یاقوتی دارـه و دندون ندارـه.
اما درباره بدنش.
می تونست هم زمان سوار دو تا اسب بشه.
دنبالش بودم تا این که فهمدیم غرق شده.
غرق شدن خیلی وحشتناک ـه، قبول نداری جان؟
همیشه دور و بر خونة جیمسون ها شلوغ پلوغ بود ...
منتظر بودن که کورا بی بیاد بیرون.
خواهر هنک جیمسون رو می گم.
پای چپش فقط سه تا انگشت داشت.
هارلی، می خوام باهات صحبت کنم، اگه یه دقیقه اجازه بدی.
باشه جان.
این داستان رو دو بار برام تعریف کردی.
یه بار هفتة قبل، و یه بار هم وقتی 800 کیلومتری جنوب اینجا بودیم.
اصلن می دونی ما الان کجا هستی، هارلی؟
ـ نه دقیقن. ـ ما الان در محدودة وایومینگ هستیم.
نمی خواستم چیزی بگم، اما تو از تگزاس تا اینجا یه سره حرف زدی.
ـ فقط می خواستم همراه خوبی برات باشم، جان. ـ منم ازت ممنونم هارلی.
حالا160 کیلومتر اول رو صحبت کردی اشکالی ندارـه.
اما هارلی، تو 1600 کیلومتر ـه که داری صحبت می کنی.
ببخشید جان. باید بهم می گفتی.
چند روز دیگه می رسی شاین؟
2 روز، شاید هم 3 روز.
جای تو بودم، بیشتر برای رسیدن عجله می کردم.
هیچ کس توی وصیت نامه اش برای من چیزی باقی نذاشته.
خُب، سر در نمی آرم، هارلی.
دوست ندارم این طوری دربارة برادرم حرف بزنم ...
اما او هیچ وقت، به قول شما، شهروند سرشناسی نبوده.
راستش، او اصلن ... خُب
دنبال منافع شخصی خودش بود.
برای پول هر کاری می کرد.
کجا کشته شد؟
یه جایی توی کارولینا.
بعد از اینکه جورجیا رو آتیش زدن. و بقیه ماجرا.
حتمن یه منفعت شخصی داشته که رفته جنگ، این تنها دلیلی ـه که به نظرم می رسه.
فکر می کنی برادرت چه کسب و کاری برای تو گذاشته؟
خُب، توی نامه که چیزی ننوشته.
وکیل ها همین اند دیگه.
فقط همون قدری بهت می گن تا قشنگ گیج بشی.
اما اینجا ...
از یه چیزی به نام «انجمن شاین» اسم برده.
احتمالاً اسم یه رستوران ـه.
جدیا. دبلیو. ویلوبی.
- کی هست؟ - اسم وکیل ـه.
می دونی هارلی ...
همیشه به این فکر می کردم که ...
یه مرد ثروتمند بودن چطوری ـه.
بیاین نزدیکتر آقایون ...
اونجا رو ببین.
از سنت لوئیس و نیواورلئان.
درباره اش شنیدید. برای سال ها درباره اش خوندید.
مشتاقانه منتظرش بودید.
یک درمان باستانی از ایرلند.
جون خودم رو به خطر انداختم تا فرمولش رو به این کشور قاچاق کنم.
و حالا برای اولین بار در شاین ...
شربت آبی دکتر فوی.
زگیل ها رو درمان می کنه، باعث باز شدن روده ها می شه و عمر رو افزایش می دـه.
و شما آقا، نخندید.
و امروز می خوام برای حرفهام یه مدرک رو کنم.
آقای سی. وای. یانسی.
در سن حساس هشت سالگی یانسی به خطرناک ترین و ناعلاج ترین بیماری مبتلا شد
نامی که نمی تونم اون رو برای یک مسیحی به کار ببرم.
او شروع به خوردن این اکسیر قوی کرد. و حالا، خانم ها و آقایان ...
آقای یانکی 111 سالش ـه...
به لطف نیروی مراقبت و سلامتی شربت آبی.
خیلی خُب هارلی، بریم دیگه.
مردم خوب نیواورلئان زیر بارون در صف ایستادند
تا فرصت کمیاب به ازای یک دلار
به دست آوردن هر بطری این شربت رو از دست ندن.
امروز، می خوام قیمت رو تا 50 سنت پایین بیارم.
50 سنت برای هر بطری یا 3 دلار برای هر جعبه.
بیا اینجا هارلی.
- شما جدیا. دبلیو. ویلوبی هستید؟ ـ نه.
من دستیار آقای ویلوبی هستم. می تونم کمکتون کنم؟
- نه، باید خودشون رو ببینم ... - خودم می آم، پاتر.
آره؟
شما آقای جدیا دبلیو. ویلوبی هستید؟ وکیل؟
- بله. ـ خُب ...
من این نامه رو از طرف شما گرفتم و حالا هم اینجام.
- شما جان اوهانل هستید؟ ـ دی. جِی. اوهانل برادرم بود. بله آقا.
خُب، شما چطوری ...
شما چطور الان اومدید؟
من این نامه رو حدود دو سال پیش نوشتم.
خُب، پیدا کردن من به این راحتی ها نیست، آقای ویلوبی.
خیلی طول کشید تا به من برسه.
بفرمایید. واقعن باعث خوشحالی ـه که بالاخره اومدید.
بفرمایید بشینید، آقای اوهانل.
این حسابهایی ـه که من از زمان فوت تأسف آور برادرتون، نگه داشتم.
ـ منظورتون از زمان کشته شدنش ـه دیگه. ـ بله.
هر ماه، من حقوق خودم رو از این کسب و کار بر می دارم.
البته باید بگم برخلاف میلم، چون راستش زحمتی براش نمی کشم.
اصلن این کسب و کار چی هست، آقای ویلوبی؟
ـ حقوقم یک یا دو دلار می شه. نه، منظورم این ـه که ...
از زمانی که من حسابرسی کردم تا امروز 1110 دلار و 5 سنت سودش شده.
ـ این برای من ـه؟ ـ این یه رسید ـه که ...
گواهی می دـه حساب ها به شما تحویل داده شده.
لطفاً این پایین رو امضا کنید.
خُب، شما الان تنها صاحب و مالک ...
انجمن شاین هستید، آقای اوهانل.
خُب، کجا هست؟
پاتر، می شه آقای اوهانل رو تا انجمن شاین، راهنمایی کنی؟
آقای ویلوبی، می خوام قبل از این که
کسب و کار برادرم رو تحویل بگیرم، خودم رو یه خورد مرتب کنم.
می دونید که سر و وضعم برای مشتری ها مناسب نیست ...
بله، متوجه منظورتون هستم.
1111 دلار و 5 سنت.
چقدر درباره برادرم اشتباه فکر می کردم.
هارلی، این بیشترین پولی که من تا حالا ...
می دونی با این همه پول چه کار می تونم بکنم؟
از چند تا رستوران شیک رد شدیم.
هارلی، با این همه پول من می تونم ...
می تونم .... اگه تو بودی چه کار می کردی؟
No comments yet. Be the first to leave one.